درجی: دریچه ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز میشد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز میشد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

دوست عزیز سلام

طالقان، ولایتی اصیل و ریشه دار، با مردمانی نجیب و آرام و فرهیخته و فرهنگی غنی و ناب و بی بدیل است.
از نظر جغرافیایی، طالقان را نگین رشته کوه های البرز می دانند. دیاری محصور در کوههای جنوبی مازندران و گیلان، همسایه با کرج و الموتِ قزوین. با فاصله 166 کیلومتری از تهرانِ پایتخت.

این دیار، 86 پارچه آبادی دارد که برخی از روستاهای آن، به دلایل فرهنگی (روستای اورازان - زادگاه جلال آل احمد که کتابی هم به همین نام دارد) سیاسی مذهبی (روستای گلیرد - زادگاه آیت الله طالقانی، جاذبه های توریستی (روستای کرکبود - آبشار کرکبود و روستاهای حاشیه سد طالقان) و دلایل دیگر، آوازه ای جهانی دارند.
همچنین یکی از مرموزترین روستاهای ایران که به "ایستا" معروف است و در خود طالقان به "ترک آباد" شهرت دارد، در آن واقع شده است.

ناحیه طالقان، زیستگاه حیات وحش وگونه‌های متنوع گیاهی است که واجد ارزشهای تفرجگاهی هستند.
طالقان به غیر از آثار ارزشمند طبیعی که درخود جای داده‌است، اماکن زیارتی و تاریخی ارزشمندی نیز دارد که بر جاذبه‌های آن می‌افزایند.

زبان مردم طالقان از ریشه های فارسی - تاتی است. ما در اینجا گرد هم جمع شده ایم تا طالقان خود را بهتر شناخته و در جهت احیای فرهنگ و زبان خود گام برداریم.

تمام تلاش و همت ما بر این است که زبان و فرهنگ و خاک طالقان عزیزمان، از هر گزند و آسیب، محفوظ بماند.

خُجیره هم زبانان، البرزیانِ نازنین، شمایی قدم مایی چُشمی سر.
به خودمانی زبان گپ بَزنیم تا ماندگار بُمانه.


برای ارتباط با ما
از طریق ایمیل به آدرس taleghanidarji@gmail.com مکاتبه کنید.

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب با موضوع «داستانهای بلند طالقانی» ثبت شده است

داستان دلدادگان طالقانی: عزیز و نگار

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۵ ق.ظ



عزیز  و  نگار


به گویش طالقانی با صدای جناب آقای نورالله لهراسبی

فایلهای زیر را دریافت کرده و گوش کنید (نُه قسمت)

قسمت اول              قسمت دوم              قسمت سوم

قسمت چهارم          قسمت پنجم             قسمت ششم

قسمت هفتم           قسمت هشتم          قسمت نهم


تهیه شده در گروه تولید محتوای درجی



همچنین این داستان زیبا را با صدای جناب آقای روزبه اجلالی هم می توانید دریافت کرده و گوش کنید. (یازده قسمت)

قسمت اول              قسمت دوم              قسمت سوم            قسمت چهارم         

قسمت پنجم            قسمت ششم            قسمت هفتم           قسمت هشتم         

قسمت نهم               قسمت دهم            قسمت یازدهم


تهیه شده در گروه طالقانیها



عزیز و نگار، داستان دو دلداده از منطقه آردکان شهرستان طالقان است که قدمت آن به چند قرن می‌رسد. به احتمال قریب به یقین، باید داستان عشق عزیز و نگار را آخرین حلقه گمشده دلدادگی عاشقان دانست که بارها در تاریخ ادبیات فارسی شاهد برخی از آنها بوده‌ایم.

عزیز و نگار نیز چون باقی عاشقان، پس از طی مرحله عشق زمینی ـ چناچه عارفان بر آن قائلند - به عشق آسمانی دست می‌یابند و جالب اینکه جز در عزیز و نگار چاپ شرکت نسبی کانون کتاب که در آن عاشق و معشوق به خیر و خوشی به هم می‌رسند و داستان به پایان می‌رسید، در باقی روایت‌ها شاهد غرق شدن آن‌ها در شاهرود یا غیب شدنشان هستیم. در روایت کمالی دزفولی هر دو سنگ می‌شوند.

این عشقنامه در زبان تاتی نمود پیدا کرده‌است و مردم روستاهای منطقه طالقان، رودبار، الموت، تنکابن، اشکور و غیره که با نسخه‌های دست‌نویس و روایت‌های سینه به سینه این عشقنامه آشنا بودند، به مرور به نسخه چاپی داستان عزیز و نگار دست یافتند. هر روستا کتابخوانی داشت که با خرید این کتاب مجلس آرای شب‌نشینی‌ها و جمع‌های خانوادگی شود. در عین حال، عزیزخوان‌ها و نگارخوان‌ها نیز بر رونق روزافزون این داستان افزودند.


مزار یادبود عزیز و نگار در روستای آردکانِ طالقان



اکنون و پس از گذشت سال‌ها به رغم چاپ و انتشار داستان‌های گوناگون معاصر، همچنان داستان عزیز و نگار ارزش خود را حفظ کرده‌است و پیرمردان و پیرزنان روستایی در زمان‌های مختلف و به مناسبت‌های گوناگون، به زمزمه اشعار این داستان می‌پردازند.

برگرفته از ویکی پدیا فارسی


فایل PDF از قدیمی ترین نسخه های داستان عزیز و نگار که توسط آقای مهرداد فلاح دهکی اصلاح و باز نشر شده است.

دریافت کنید (دانلود)



🎼آواز عزیز و نگاری
💢با نوای دلنشین استاد فریدون پور رضا
زبان: گیلکی منبع: کانال گیل دیلم و کانال طالقانیها

دریافت کنید (دانلود)


🎶🎵 آواز عزیز و نگار 🎵🎶
💽 آلبوم پای البرز کوه
🎤 خواننده : امیر غرقی (سیاوس پور)

دریافت کنید (دانلود)

با سپاس از کانال طالقانیها و کانال گیل دیلم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۰۵
درجی طالقانی

داستان باران سیزده - قسمت سوم

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ق.ظ

عیدِ آن سال، یه لشکر میهمان داشتیم... با یه عالم کار از چند روز قبلتر...
اسفندماهش دی پرکار ترین روزهامان بَ.

گتین خوآرومی عقدکنانی واستان، بذار وَردار و برو بیا داشتیم.
آنقدر که میان گُلکار و خانه تکانی و تدارک سور و سات عید، خرید عقدکنان و بساط جشن عقد دی اضافه گردی بَ.

یک بار دی وسط آن گِل و شُل و وَرف و بوران، آقام و ننه و خوآرجان، تا شهر بشی بیَن خریدی واستان. آنجه یک ناهار دی میهمان پوران خانومشان بیَن و حکماً اوشانه برای عقد دعوت کورده و وعده بیگیته بیَن.

مینی دل اما... چُشم انتظاری دیه ای داشت..

ظهرِ یک روز بمانده تا عقدکنان، ننه فرمان هادا: سفره بنگنین!  
چندتا از جوانان فامیل، قُزان آبگوشتی که ننه از صبح علی الطلوع بار کوردی بَ ر تشی سر دِ جیر اوردون. هرچی مسی، روحی و گلی کاسه داشتیم، قطار بچی بیَن مجمعانی میان و عمزُن و ننه جانم، اونانی میانه از اوگوشت پر میکُردُن...

__ مُرواریجان.. قشنگه دُترکم.. نِینُم اینجور دمغ باشی باباجان...

آقاجانُم بَ که مُنه دیماگیت و کله مه ماچ کُرد...

به خیالش، از بابت عروسی خوآرُم اینطور یه گوشاک کِز کُرده بیَم... اما دمغی، کم حرفی و گوشه گیریهای این چند وقت اخیر مُن، دلیل دیه ای داشت که اوشان نمیدانستُن.

هرچقد خوآرُم خوشحال بَ و پراگیتی بَ،  مُن اغلب بوک کُرده بیَم و کم حرف... فقط در حد لزوم گپی و حرکتی مُن د سر میزی...
نمیدانُم چیب دلُم میخواست فقط یه گوشاک بنیشُم و به «او» فکر کُنُم...
امبا مگه میَشتُن...
هِی چپ و راست صدات میکُردُن و تو دِ کار میکشیَن..
بالاخره تنها  خوآر بیَم و عروسی کار داشتیم!


با گُر گُر ماشینی که از سر ده تا مایی خانه که وسطای آبادی بَ به گوش میامه، جام دِ راست گردیَم...
تندی بیامیَم ایوانی سر و در آن همهمه مرداکانی که گوشت و نخودانه با گوشت کوب میتُکوندُن و زناکانی که بادیه های پُره سفره ای سر میوردُن، مُن فقط گوش اُستا بیَم تا آن صدایی که مینی دلخواه بَ، مینی جان و دله بلرزانه...


__ یاالله یاالله... آقا مبارکا باشه...
حاج مرتضی دلا مه و پشت سرش پوران خانوم جان و بعد ماه منیر و پری گل.

ننه بدو بش پیشواز و ماچ و روبوسی و آقام دی همینطور کو پیجارانشی پی میگردی، منه بگوت: چُبه خشکت بزیه دتر؟ بدون بیا رفیقانت بیامین!

چند لحظه بعد... همانطور کو صحنه پیشواز از میهمانانه یه چیکه اشک، مینی چُشمی پیش تار میکُرد، یگ بغل گل از در بیامه حیاطی میان و پشت بندش، اویی که این همه ماه چُشم انتظارش بیَم، با یه گردن دولا و قامتی خم کورد، دلامه...
آخه میدانی، حیاطمانی دروازه به اندازه اویی قد و رعنایی نبه...

درجا زانوانم سست گردی و تکیه بزیم به نرده هان ایوان...

ننه داد بزی: مُرواری!   چی مینی آنجه؟   بیو بِین عزیزه میهمانانمان برسیَن...

با صدای ننه، سرشه بلند کُرد و باز چوشمان سیاهش اسیر نگاهی شرمو گردی...

دی تأخیر جایز نبه...
تا پایین پلکانه بی دمپایی و پیجار، جیرامیَم و آنی در آغوش پوران خانوم جان و دترکانش جا گیتُم...

                          ***
سیزده به در بیامی و دُواره لشکر آدُم از سر و کولِ مایی خانه جوعَر میشه آنقدر که خانمان جا نوداشت پا بنگنی و راه بشی.

امبا مُن دیه لنگانُم زیمینی سر نَبَه.. ابرانی میان سِیر میکُردُم...
همان ابرَکان سیاهی که یه روزی آسمانِ طالقانه پُر کُرد و بعد، شُرشُر باریدنشان بیگیت تا آقاجانِ میهمان نواز و مردم دارُم، شهری آدومانی که بیامی بیَن تفریح، با خودُوش بیوره خانه مان و ما با اوشان آشنا گردیم..

آشنایی و دوستی و رفت و آمد... تا دل از کف بشیَن و قوم و خویش گردیَن....

به انگوشترِ پر نگینی که دستمی میان دَره نگاه مینُم...
همان کو فردایِ عقد آبجیم، پوران خانوم جان، با اجازه آقا ننه ام دستم کُورد و بگوت: یک دوسالی هست که میخواییم بیاییم مُروارید جانو نشون کنیم برای عباس، ولی منتظر بودیم دختر بزرگتون اول عروسی کنه.

نُگام از نگینانی که درخشش مینه، میرسه به چوشمان سیاهی که روبروم دَره و با یه حالِ خوشی تماشام مینه...

 سرخه دیمانُم سرختر میبو...

لبخندی میزنُم و عباس تُنگ دوغه هامدیه دستم و میگو: مادرجون گفتند یکم توش پوتینه! بریز...

لبخندم، گت تر میگرده و جواب هامیدیم: پوتینه نه... پوتینُک... همان پونه شما عزیزجان!!!

 آهان.. همونی که شما میگی عزیزجان!

همان موقع آسُمان گُرُمپی صدا مینه و بعد دیندیرَکِ خوشِ واران، شیروانی سر، ضرباهنگ میره...

سرمه جوعَر میوروم و دلمی میان میگُم: خداجان... چه خوبه که سیزده به دران واران میا...
چه خوبه که آقاجانُم همیشاک میهمان میوره خانه مان...
چه خوبه که عزیزجانمه به مُن هادای تا دی همه سیزده به دران ما دوتاکی کنار هم باشیم...

بعد دی، تازه واشان باغمانی صدا ر میشنوعوم که یک صدا میگن:  آها والا... ما دی از دست تی یی سبزه گره بزینها خلاص گردی ییم... 😂😂😂


🔙  غرض از نوشتن این داستان، یاد کردن از پدری است زلال و بی ریا چون آسمان که باران مهربانیهایش را بیدریغ بر دوست و آشنا و خودی و غریبه می باراند..

روحت شاد آبا جان سیدصدرالدین میرزکی 🌷🌷🌷

🔚 پایان
      شاد و پر خیر، چون باران باشید 🔺

به قلم: سیده مریم قادری #اورازان

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۴
درجی طالقانی

داستان باران سیزده - قسمت دوم

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۲۰ ق.ظ

از آن به بعد، دوستی میان ما و این تهرانی میهمانان پایه گذاری و رفت و آمدها شروع گردی...

هرچند ویشتر اوشان مایی خانه میامیَن و ما شاید دو سه سالی یه بار، حتی کمتر، اگه گذارمان به تهران میرسی، اوشانی خدمت میرسی یِیم...

مُن البت هیچ اوشانی خانه نشی بیَم. درست تر بگوئم، از زمان آشُنایی که مُن نُه سالُم بَ تا هفت سال بعدش.

اولین بار شانزده سالُم بَ که بشیَم خانه شان.
برارم دانشگاه افسری قبول گردی بَ و ننه آقام اوییب، پی یه اتاق اجاره ای بیَن که از قضا پوران خانومشان، دو تا اتاق خالی داشتُن و همانه ر برارمیب اجاره کُردیم.
بعد دی مُن، تابستان، یک ماه بیامیَم برارمی وَر.

خانه شان، خیابان شاپور بَ.

تا اونجه دبیَم پوران خانوم نمیَشت آشپزی کُنُم و تمام آن یک ماه، با ماه منیر و پری گل (پوران خانومی دُتران) به وازی و خوشی و خرید و گشت و گذار و گپ و گفت بگذشت.

یک دو باری دی بشی ییم امامزاده سیدنصرالدین، که الحق زیارتش جانه صفا هامیدا.

خوبیش این بَ که بعدِ زیارت، میشی یِیم خرید و بازار بزرگی حجره هانه تا قِرانِ آخر جیفمان خالی میکوردیم و آخر سر دی، در غذاخانه مُسلم، با باقالی پلو یا کُباب، اُشکُممانه از عزا در میوردیم.

اما میمَل غروب دمانمان، معجون فروشی شاپور نزدیک خانشان بَ..

یادوش بخیر...
چه روزان خوشی داشتیمَ...

آن یگ ماهی که مُن تهران دبیَم، اصلاً عباس، گتین پسر پوران خانومشانه نِیدیَم.
بگوتن با گته آبا و گته ننه بشیَه زیارت مشهد و پوران خانوم هی دعا دعا میکُرد تا مُن اونجه درُم، عباس دی وَگرده.
اما مشهد، به عباس خوش بگذشتی بَ و تا مُن اونجه دبیَم، او دی تهران نیامه.

بالاخره آخرین روزهای شهریور ماه بَرسی و مُن دی می بایست راهی طالقان میگردیَم.

دلُم میخواست ویشتر بمانُم..
آن یک ماه، خوشترین روزهایی بَ که تا آن زمان تجربه کورده بیَم.

الحق خانواده ی میزبان، در مهربانی و پذیرایی و صفا و صمیمیت، هیچ از ما طالقانیان کم نوداشتُن.

مُن دی با دُترکانشان، عَیاق گردی بیَم و اگرچه دلتنگِ ننه آقام و طالقان بیَم اما اوشان دِ جدا گردین دی منیب سخت بَ.


دمِ رفتن، ماه منیر اسفند دود بیارد...
 بِرارم، سنگینه چمدانانمه که دِراغوز میانُشان لباسها و کفشها و پارچه هایی که از تهران بخری بیَم دَبَه ر سگ کَش میکُرد
و یه کاسه گِلی کبودِ رنگ، با چندتا گل محمدی میانُش، پری گلی دستی میان دَبه.

پوران خانوم دی درحالیکه چادر نمازشه سر کُردی بَ، قرآن بیورد و منه از بیخ آن رد کُرد...

تا پری گل بیامه که کاسه ای اُو ر مینی پِی سر دپاشه، در وا گِردی و یه جوانک رعنا و خوش قد و بالا، چارچوب دِری میان، نمایان گِردی.

اولین نُگاهش، مینی چُشمانی میان گیر کُرد...
از قضا مُن یه کیشکه خنده لبانمی سر دَبَه که آن دی همزمان، مینی تُوکی سر، خُشک گردی!

میان این گیجی و دنیایی که دَوّار مُنی کله ای دور میچرخی، ماه منیر هوار کُرد: داددداششش   خوش اومدی...

و پوران خانوم در حالیکه نگاهش به مُن لبخند میزه، جوانکه بغل گیت و بگوت: بالاخره اومدی، مشهدی عباسم، زیارتا قبول مادر...

عباس، یه قشنگه خنده کُرد و بگوت: اما مثل اینکه بی موقع اومدم... فکر نمی کنم این اسفند و گل محمدی، واسه پیشواز من باشه...

پری گل، زیر زیرکی بخندی و بگوت: برای بدرقه مُروارید جانه... یک ماه اینجا بود، ولی تو که نبودی!   الانم داره برمیگرده طالقان..

عباسی چُشمان ریز گردی و بعد آرام بگوت: چرا اینقدر زود؟! نکنه پا قدم ما سنگین بوده!

مِن مِن کنان بگوتم: نه... داداشم ماشین گرفته.. دی باس برگردیم، هفته دیگه مدرسه مان وا میشه!

پوران خانوم گلایه وار گفت: هی بهتون میگم زودتر بیایین.. گوش نمیدین که... حالا مروارید جان یه دقیقه بشین ببینیم این پسر واسه مون سوغاتی چی آورده؟

همان موقع برارُم کلافه حیاطی میان دِ صدا کُرد: مُرواری... بدو بیا دیرمان گردی... پوران خانوم کلیدِ اُتاقمو گذاشتم زیر جاکفشی. بیزحمت گلدونامو آب بدید، منم سه چهار روزه بر میگردم... عباس جان، دخترخانوما خدانگهدار. از طرف منم از حاج مرتضی خداحافظی کنید.

و با یه دلی که میانِ دگ دوجه آن، نقش چُشمان سیاهی لانه کوردی بَ وگردیَم طالقان...


🔻ان شاء الله ادامه دارد 🔜


به قلم: سیده مریم قادری #اورازان

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۰
درجی طالقانی

داستان باران سیزده - قسمت اول

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۱۰ ق.ظ

از وَختی یادُم میا، یک ظهر نَبَه که بتانیم ناهاری بَ یه اُشکُم سیر، غذا باخوریم.
نه اینکه دستمان تنگ باشه یا خدای نکرده، غذا کم بار کنیم.
نه اتفاقاً برعکس،
گِتین خوآرُم همیشاک، دو سه برابر خودمانی اَندا، غذا تدارک میدی، اما اِخلاق آقام خدا بیامُرز اینطور بَ که هر روز که کاری سر دِ ومیگردی خانه، چند نفری میهمان خودشی همراه میورد.

یه روز تُرکه مَردانی که مایی محل، کارگری میکُردُن و ناهاری بَ فقط یه مُشت انگور داشتُن و دو پاره نان و آقا دلش به حالشُان بسوتی بَ...

یه روز مَش مَمَد و دو تا چَقَره یالانُش که هفته ای یه بار میومیَن مایی محل و سیفیده خَرشانی همراه، سِیفی و سبزی میروتُن و میمَل همیشگیشان مایی خانه بَ...

یه روز فَک و فامیلِ همسادُمان که از ولایت غریب میومیَن و زُن همساده راشان نمیدا و اوشانه اخم و تَخم کُوردی بَ...

یه روز راه ماندگانی که جاده ای سَر، ماشین گیرشان نیامی بَ...

یه روز دسفروش دوره گرد...

یه روز مأمور بهداشت و دامپزشکی...

یه روز....

و خیلی روزان دی، خودمانی تَک و تیل که یا حالان والان و مریض بیَن و بیومی بیَن پی دوا درمان، یا عروسی کار و خرید داشتُن، یا بی وَهانه و سرزده میامیَن میهمانی...


هوا روزگار که گرم میگردی، بساط گشت و گذار شهری آدُمان دی، کنار شهرو و کوه کَتلان برپا بَ.
این جمعیت خسته و از شهر بریده، اگرچه تعدادشان به تعداد این روزانی توریستان نَبه، اما شمارشان برای همان موقعان دی چشمگیر بَ.
بعضی روزان که دیه حسابی شُلُغ میگردی و بُنِ دار و درختان، جای سوزن انداختن نمی ماند.

یِگ سال یادُمه سیزده به در بَ.

آقام، یکی دو روز قبلِ سیزده، یه وَره قربانی میکُرد که از گوشتش، کُباب سیزده مان، مهیا میگردی.

آن سال، هوا روزگار مثلِ همه بُهاره روزان، گاه اَفتو میگردی و گاه بیگیت و وارانی.

ننه جانُم وَقتی بِیدی سیاه اَبران، آسمانی میان دَرُن، تندی برارانمه صدا کُرد و بگوت: گوشتانه کباب کنین و بنگنین قابلامه ای میان، میترسم واران بگیره.
براران دی اجابت امر کُردُن.

آن وسطان، و درست نماز ظهری وقت، آسُمان وازیش بیگیت و میان آن همه مردمی گردش و خوشگُذرانی، یگهو شرشر واران بیگیت و مردمی بساطه به هم بِزی.

ظهر بَ و خُجیره کبابِ بو، خانه مانو پُر کُردی بَ که آقام، یاالله یاالله گویان، در دِ درامی و یه لشکر، خیس و خُساله آدُمان، اویی پِی دِ بیَن.


مُن اول اوقات تلخی کُردُم و غرغر کنان و زیر لبی بگوتُم:
ای بابا.. یه سیزده به در دی ما آسایش نُداریم..
آخه آقاجانو بگو این غریبه آدُمان، آن دی یه گَله ر کُجه د پیدا کُردیه و بیوردیه سر سفره ناهار!

آقاجان، انگار مینی اوقات تلی رو نگاهمی میان بُوخواند و بگوت:
ای قربانِ خُجیره دُترکم گَردُم...
آقاجان،،  این بنده خداهان، باغمانی دیفالی بیخ، بساط کُرده بیَن که واران اوشانی بساطه به هم بِزی..
میهمان حبیب خدایه..
اینان دی شهری آدومَن...
یه روز بیامیَن دَر و تپه ای میان، خودشانیب خوش گذرانی کُنُن...
درست نی اخم و تَخم کنی میهمانه دُتر جان.

بعد مینی دیمه، با زِبر و زُمُخته دستانُش که همیشاک اثر کار سخت کشاورزی و دامداری بر جانشان بَ، نوازش و پیشانیمه ماچ کُرد و بگوت:
ایسه یکی از آن قشنگه چارقدانته سر کُن و بشو ننه تی وَر کمک، تا سفره ناهاره بنگنین و خُجیر، میهمان نوازی کنین...

آن روز ما گت ترین سفره هانمانه سر هم کوردیم و هرچه مطبخ و دولابچه و پسینه ای میان داشتیم، از نان و پلو و کباب و ماست و پندیر و کُره و عسل و زیله و جوزِ مغز و چه و چه، سفره ای سر بیوردیم.
میهمانان دی هرچی برای ناهار آماده داشتُن بیوردُن.

یه شاهانه سفره گردی...

آن روز مُن دی برای اولین بار، دُلمه باخُوردُم،
دلمه دستپختِ پوران خانُوم جان...
آن قشنگه و خوش صحبته تهرانی زُن که با دو تا دُتر و یک گتین پسرش، به همراه چند خانواده دیه مهمانمان بیَن...


🔻ان شاء الله ادامه دارد 🔜


به قلم: سیده مریم قادری #اورازان

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۱۰
درجی طالقانی

داستان رویای سفر طالقان - قسمت سوم

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۲۱ ب.ظ


بنیشتیم صندلی یی سر هنوز ما رِ پذیرایی نکوردی بییِن گو پییروم و اکبر آقا دی بیامییِن مایی نزدیکی بنیشتِن. سلام علیک کوردیم و بنیشتیم. پایسام بشیوم، بهمن عمو بیامه پییرو و اکبر آقایی همرا سلام علیک کورد و بگوت: میتانی یک نفر برسانی مایی کمک؟
فتحعلی ر بندام دری دم بگوتوم مرداکان و زناکانِ سرسایگری کن اشتباه نشِن ، اما الان دنی یه نفر برسان اوجه دَباشه مردمِ راهنمایی کنَ
پییروم تا بیامه گپ بزنَ، چپاک بگوت من بشوم من بلدوم؟ من میخا عروسی یی ب کمک کونوم.

گرمک چپاکی دستِ بَکَشی و بگووت: بنیش و آرام گوششی دَم بگووت: یک امشو افتخار هادین هیچ کاری نکن بییَس آرامش داشته باشیم
اینه که گرمِک بگووت انگار چپاک مصمم تر گردی
بگووت من میدانوم، من بلدوم هر کاری مِنِ بگین بَلَتوم
گرمک دی چیزی نگووت

بهمن عمو بگووت: کاری نِداره گو، هر کی بیامه راهنمایی کُنَ، زناکانِ برسان سمت راست مرداکان سمت چپ.
چپاک گرمکِ نگاه کورد و بگوت بفهمسی برار؟ کاری نِداره گو!

بعد بهمن عمو رِ بگوت بشیم
همدیگری همرا بشییِن ما دی بنیشتیم
هنوز چند دقیقه از رفتنشان نگذشتی بَ که زناکانی جیغ و فِریاد بلند گردی
همه پایسایم بشیییم صدایی دومال اوجه که برسی ییم
چند تا زناکان و چند تا مرداکان چپاکِ دوره کوردِن اونه دهوا مینن

مردُم د معذرت بخواستیم و چپاکِ بیاردیم کنار
گرمک بگوت: چی گردی برار؟

چپاک بگووت: هیچی من بهمن عمویی همرا بیامیوم. منِ بگووت اون صندلی سر میشینی زناکان برسان سمت راست مرداکان دی سمت چپ.

گرمِک بگوت خا حلا چه ب مردم ناراحتی کوردن؟
مگه تو مرداکان نرساندی دست چپ و زناکان سمت راست؟

چپاک بگووت: بهمن عمو که بش یادوم کت. من گو دست راست و چپِ تشخیص هانمیدیوم

همین گردی گو اشتباه گردی مرداکان بشییِن زناکانی میان
زناکان دی برساندم مرداکانی طروف

خاکان سروم!
گرمک جان به خدا هی بگوتوم خودومی همراه
من چپاکوم
اما امشو وشیلی نمینوم
من وشیلی نمینوم
اوهنا اونِک دی شاهد هسته

اونِک بگووت آها
هی خودشی همرا میگوت: من وشیلی نمینوم
اما گرمِک جان افاقه نکورد
وشیلی چپاکی خونی همراه هسته

گرمکِ کارد میزی یی خونِش درنمیامه
منکوف و عصبانی ب. با عصبانیت چپاکِ نگاه کورد

خداجانی قربان گردوم، تیی خلقتی حکمت چی بَ؟
اصلا وقتی بموردوم  اون دنیا
خداجان د ِخودوم سوال مینوم

میگوم خداجان
مِن گناه کم نداروم اما من د راضی باش بگو منِ برسانن بهشت
آخه من دنیایی میان چپاک تحمل کوردوم.
اطمینان داروم من دی نگوم خودش اینی واسان گناهانوم دِ میگذرَ

چپاک بگووت خب برار جان یاداکوردوم بهمن عمو رِ بَگوم
دست چپ و راستِمه بلد نیوم!

گرمِک بگووت: فقط یه خواهش داروم
دی گپ نزن پایس بشیم، میخا شامِ بیارِن

عروسی گته باغی میان دبَ
غذا رِ دی میزی سر بندان
جواکِ دلِ خیک و اکبر آقا همدیگری وَر بنیشتی بِن
همدیگری همرا گپ میزییِن

جواک بگووت: کوجه دِ باید شروع کنیم منِ گرسنه کوردیه
اکبر آقا بگووت:
ای جااان میدانوم مِن و تو همدردیم
من دی غذا رِ که مینوم دست و پام شل میگرده
تِ رِ درک مینوم

اما سرنگونِ وره رِ هنوز نیاردِن میزی سر
بییَس وره رِ که بیاردِن شروع میبو

جواک بگوت اکبر آقا شما منی استادی، منِ راهنمایی کن
میخا اصول دلِ خیکی  رِ امشو منِ یاد هادییی
اکبر آقا بگووت استاد چیه برار جان، چشم
فعلا حواست جمع کن وره ر که بیاردن شروع مینیم
جواک بگووت: خا من حواسوم بَ

وره رِ که بیاردن، لشگر اکبرآقا به سپهسالاریِ جواک
حمله کوردن چشمتان روز بد نِینَ
سفره رِ تالان کوردن
اندی باخوردن دی جا دِ نمیتانستِن راست گردِن

جواک اکبر آقا رِ بگووت:
اکبر آقا من نمیتانوم جا دِ پایسوم
اکبر آقا بگووت: این نشانه خوبی هسته
این یعنی سیر گردی یی من دی چن دقیقه پیش تاقاروم پرگردی
من دی نمیتانوم پایسوم.

گرمکی همرا بشیییم این دوتا خیکنِ رِ بلند کوردیم
گرمک جواکِ بگووت تو دنیا رِ دی باخوری گرسنه ای
سرنگون لُپت رگ به رگ نگردی اندی باخوردی؟
هنوز یه ربع نگذشتی بَ که جواک بگووت من دل فِریادی هسته
ای اماااان
دل درد داروم


بگوتیم جواکی به چایی و نبات بیاردن اما درست نگردی یه کم گو بگذشت اکبر آقا دی دل درد بِیت
پییروم بگوت اینجوری نمیبو این دوتایی دل خوب نمیبو باید بشیم دکتر
گرمک رو به جواک کورد و بگوت:
چندی آخه او بی صحب خیک پر مینی فکرش نمینی بعدش دی میخا
زندگی کنی
حالا پایس بشیم دکتر
این وچه تِ دِ بیشتر میفَهمَ
پایس بشیم
اکبر آقا و جواک ماشینی میان سوار کوردیم
گرمک دی سوار گردی چهارتایی بشییِن شهرک

من بماندوم و چپاک و اونک.
صندلی یی سر بنیشتی بیییم و مرداکان یالدی میکوردن ما دی نگاه میکوردیم گو اونک به چپاک یه چی بگوت.
چپاکِ بگوتوم اونک چی میگو؟
بگوت: اونک میگو مِنِ کِش دَرَ
بگوتوم کِش در؟
بگوت آها
بگوتوم خب مگه تی یی خاخور اونِکِ کهنه پیچ نمینَ؟
بگوت آها خاخوروم قدسی همین کارِ مینَ
بگوتوم خب بگو همونی میان کِش دکونَ
چپاک بگوت: آخه نمیبو یعنی نمینَ
بگوتوم چه بِ نمینَ؟
  بگوت خب نِمینه دی
بگوتوم عه کال گپ نزن  اصلا چه بِ اعلام مینِ میخا کِش دَکونه مگه میخا طلا جواهر کهنه ای میان دکونَ!
چپاک بگوت نه اما این وچه فرخ مینَ
اینی بِ تا آهِنگ پخش نکنی کِش دَنِمینَ
بگوتوم سرخور چه بِ واتوره میگوای
چی آهنگ؟
بگو سر نگونِ کهنه ای میان کِش دکونَ!

چپاک بگوت یه آهنگ و موسیقی اینی بِ پخش کنی کارِشِ مینَ
بگوتوم کی یی آهنگ باید اونِکی بِ پخش کنیم؟
بگوت قدسی این کاغذی میان منی بِ بنوشتی یه آهنگ، یا چایکوفسکی دَ یا بتهوون دَ یا باخ، یکی از اینان.
غیر از این باشه کِش دَنِمینَ


بگوتوم چپاک جان شوخی مینی آها ؟
بگوت نه به خدا درو نداروم تی یی بِ بگوم. بیا الان دوباره بگوت منِ کِش دَرَ
بگوتوم خا حلا بگو ماهارش چه مینه ما دی همونه کنیم؟
چپاک بگوت: ماهارش اینانی آهِنگِ آماده دار، یه دستگاهی همرا پخش مینَ بگوتوم خب نباید اون بیصحب دستگاهِ هامیدا؟ حلا این عروسی یی میان چوکونیم؟

چپاک بگوت هادا. بگوتوم قدتی قربان کوجه دَرَ؟
بگوت: یادا کوردوم یهنی، یادا نکوردوم!
اول بگو مِنِ دهوا نمینی تا بگوم؟

بگوتوم چپاک جان تو من دِ گت تری نه دهوا نمینوم بگو بینوم.
چپاک بگوت: عروسی که میخاس بیایم راهی میان اون دستگاه دستوم د بکت زمین.

من بگوتوم خب حتما وگردییی و دستگاه رِ وِیتی
چپاک بگوت: نه یهنی میخاسوم ویروم اما اون طروف دَ یک قاطر دبَ میامه
خودومی همرا فکر کوردوم یهنی اگه قاطر لنگش بنگنَ دستگاهی سر
چجوری صدا هامیدیَ
بنیشتم و نگاه کوردوم قاطر بیامه لنگشِ بنگت دستگاهی سر
دستگاه خُرد گردی
اما قشنگ صدا هادا
خیلی قشِنگ بَ

بگوتوم خاکان خری سر یهنی دستگاه تالان گردی؟
چپاک بگوت فدای سرمان گردی
عوضش ی قشنگِ صدا هادا
بگوتوم چپاک؛ هر چی گرمِک ت ر میگوت حقت هسه! یهنی چیزی به این مهمی رِ تالان کوردی؟

میگون سختترین کار دنیا کار معدن هسته اما تِ رِ تحمل کوردِن اون دِ  سخت تر هسته!

حلا چوکونیم
آهنگ کوجه دِ بیاریم


بگوتوم حلا پایس بشیم یه نفر پیدا کونیم شاید این آهنگ داشته باشن
بگوتوم کی یی آهنگ ب؟
بگوت: چایکوفسکی یا باخ یا بتهوون
بگوتوم خاخورزات خوش سلیقه دی هسته!

دکتیم مردومی میان

همه دِ سوال کوردیم
آقا آهنگ چایکوفسکی یا باخ یا بتهوون گوشیتی میان داری؟؟
افاقه نکورد یا نمیدانستن چی هسته یا نداشتن
همه شان  این کال گپانِ گوشیشانی میان داشتن
میگوتن اینان نوداریم اما هرچی بخوای تییی بِ آهنگ رپ مینگنیم

هر  چی بیشتر بگردی ییم کمتر پیدا کوردیم اونِک دی هر پنج دقیقه ی بار میگوت مِنِ کِش دَرَ

خسته و درمانده بنیشتیم صندلی یی سر بگوتوم حلا چو کونیم؟
من بگوتوم یکی هسته که اون حتما اینان گوشی شی میان میدارَ
بگوت کی؟
بگوتوم اسفندیار عمو جان
فقط یه ایرادی که هسته اینه که اگر بفهمَ اون آهنگَ چی یی ب میخوایم هانمیدیه!
چپاک بگوت میخوای مِن بشوم اونی همرا گپ بزنوم
بگووتوم نهههههههههههه
تو کار خُراب مینی بشیوم اسفندیار عمویی ور بنیشتوم.
بگوتوم سلام عمو چه مینی وچکانت خجیرن؟
بگوت آها
بگوتوم هنوز دی موسیقی همراه
زندگی مینی؟

بگوت آها موسیقی نباشَ مِنی دل میترکَ!
بگوتوم یهنی الان گوشیتی میان، خجیر آهِنگ دی داری
بگوت یهنی از کی؟
بگوتوم چایکوفسکی یا بتهوون د، یا باخ

بگوت آها
با خوشحالی بگوت اینانِ خوش میداری
میخوای تییی ب از تاریخه موسیقی گپ بزنوم
بگوتوم نههههههه!
وچه الان کِش بند میبو

بگوت ها چی بگووتی؟
بگوتوم هیچی منظور این هسته که وقت کم هسته عروسی دَرَ تمان میگردَ
این آهنگانِ بنگن گوش کونوم

چپاکِ اشاره هادام یهنی بیا وچه ای همراه منی ور بنیشت اسفندیار عمو بگوت این کیه معرفی نمینی؟
بگوتوم رفیقوم هسته

حلا آهنگ بنگن گوش کنیم
بگوت نمیشا!

بگوتوم چه ب؟ بگوت: تا وچه دباشه آهنگ نمینگنوم
بگوتوم چه ب؟ بگوت: وچه بی تکلیف هسته آهنگی میان وشیلی مینَ کال گپ میزنَ، من خوشوم نمییا.

بماندوم چی بگوم یه کمِکی فکر کوردوم و بگوتوم:
ما اصلا وچه ای دانی بیامییم
میخایم وچه از همین الان موسیقی یی همراه گته گردَ.

اسفندیار عمو خوشحال گردی بگوت خاجان
مرحبا به تو پسر قدتی قربان گردوم.
وچه ر جلوتر بیار تا خجیر بشنوه
بگوتوم خا

تا اسفندیار موبایلشی میان آهنگی دومال میگردی، چپاکی گوشی میان بگوتوم که آماده باش الان شروع مینَ.

اسفندیار عمو بگوت بتهوون مینگنوم گوش هادین

بنگت
تا اونک آهنگِ بشنووس شروع کورد
اینِ که میگوم، دیمشی رنگ دِ بفهمسوم
وچه راحت گردی، بمورد اندی بگوت من کِش داروم

اسفندیار عمو بگوت وسه یا باز موسیقی بنگنوم؟
 
چپاکِ اشاره هادام که یهنی تمان گردی؟ اونِک دی کِش نوداره؟
چپاک بگوت اونِک میگو
یه کمِک بماندیه چِ ب آهنگ قطع کورد؟

اسفندیار عمو ر بگوتوم یه کوچیک آهنگ دی بنگنی میشیم
هنوز تمان نگردیه!

اسفندیار عمو بگوت چی تمان نگردیه؟
دست پاچه بگوتوم هنوز این وچه ای منبع خالی نگردیه!
شور و احساسشی منبع!

اسفندیار عمو بگوت خا.
بگوت یه کوچیک آهنگ باخ دِ مینگنوم.

آهنگ تمان گردی چپاکِ اشاره هادام که یهنی تمان؟ بگوت آها، دی کِش نوداره.
پایسام اسفندیار عمو دِ تشکر کوردیم. عروسی دبَ تومان گردَ.

راه کتیم  بشیم خانه

صنومبر دی بیامه
خوشحال بَ
بگوت اندی یالدی کوردوم زنکانی میان
بگوتوم خدا ر شکر خوش بگذشت

صنومبر بگوت مگه شمایی ب خوش نگذشت؟
چپاک همه ر تعریف کورد
صنومبر بگوت ای خاکی
جواک الان کوجه در؟
این گپانِ میزییم که برسییم خانه شانی دری دم

در همیشه ای شارین نیم از گل ب
درِ واکوردن بشیین داخل. جواک و گرمک دی شهرک د بیامی بِن.
خداحافظی کوردوم بشیوم خانه.

اکبر آقا دراز بکشی بَ
خالکوم اونی سریندان بنیشتی ب
اکبر آقا همچنان ناله میکورد
پییروم بگوتوم چی گردی؟
بگوت دکتر سرم هادا و دارو، خجیر گردییِن
خالکوم اکبر آقایی بِ غرغر میکورد.
پییروم بگوت سعید بشو باخوس صبح ساهت ده میخا بشیم تهران.

بگوتوم چشم
صبح پایسام، صبحانه رِ هولی بِ باخوردوم.
بگوتوم من میشوم میدان عزت الله اداشی خانه ای دری دم بیاین مِنِ همرا گیرین بشیم.

بشیوم چپاک شانی دری دم.
درشان نیم ازگل ب
واکوردوم یاالله بگوتوم بشیوم داخل

همه شان ذوقِ واویلا داشتِن
سلام کوردوم، بگوتوم چه خبر هسه؟
چپاک بگوت قدسی یی خانه نهار دهوت گردی ییم دریم آماده گردیم تا بشیم، تو نمیای؟
عه یادوم نَبَ تو نمیتانی مایی شهری میان بیای!
بنیش ایجه تا آماده گردیم
ایسه آماده میبیم.

همه شان که آماده گردییِن، بشییِن اتاقی میان
همه شان منی همرا خداحافظی کوردِن.

گرمکِ بگوتوم: همیشه ایجه درین؟
منی دِل شمایی بِ تِنگ هامیره!
گرمک بگوت تا وقتی مردوم طالقانی گپ میزنِن ما دی دریم
هر وقت بیامی یی بیا درِ واکن
بِین ما دریم یا نه!
ان شاالله که دریم

گرمِک چادر شب کنار بزی
درِ واکورد همه بشییِن داخل
مِن دی سرمه جیر انگتوم بیامیوم بیرون.

یه کم که وایسام ماشینی همرا بیامییِن منی دومال
سوار گردیوم و به سمت تهران حرکت کوردیم.
هر چی طالقان د دور میگردیوم دلوم بیشتر اونانی بِ تنگ میگردی.
اونانی بِ و طالقانی بِ!
ایسه بیشتر از قبل طالقانی گپ خوش میداشتوم

خداجاااااان
طالقانی گپ 
این خجیرترین گپ دنیا رِ مایی بِ بدار

سرم ماشینی پنجره دِ بیرون کوردوم

ماهاروم باز بگوت:
سرنگون سرتِ بیرون نکن یه ماشین میا تِ رِ بی سر مینه و مِن بی پسر!
همینطورکه لبخند میزیوم سرِمه بیاردوم داخل.

ایسه بیشتر و بیشتر افتخار میکوردم به طالقانی گپ، بِ ماهاروم و خالکوم و هر کسی که طالقانی گپ میزنَ

پایان

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۱
درجی طالقانی

داستان رویای سفر طالقان - قسمت دوم

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۱۴ ب.ظ


بگوتوم آها بشنُوِستوم، اما شما گو آدومین!
بگوووت: پس میخاس فرشته باشیم! چپاک مایی ب تهریف کورد دیروز چی گردی. بَدییِی چپاک ت د رد گردی، تعجب نکوردی؟؟؟
بگوتوم: آها تعجُبی دِ میخاس شاخ درآوروم
بگوت: همین دی هیچکس نمیتان ما ر بِینَ هیچکس، اما هر چند سال یک بار ، یکی میا تیی شارین که ما رِ مینَ. یهنی خداجان اونِ مامور مینه بیا مایی ور، ما دی اگر کاری داشتیم اونی بِ میگیم اون دی کمک مینَ.
مثلا آخرین بار پِنجاه سال پیش یه مردک بیامه ، اما چپاکِ خیرناخورد اونِ فراری هادا
هی بگوووت من بَگوم من بگوم، بگوتیم بگو اون دی همه چی رِ خُراب کورد
البت سعید جان من چپاکِ هر بار یه کاری بِ میرسانوم میدانوم اون کاری فاتحه رِ باید بوخانوم اون روز دی نمیدانوم چجور مِنِ خام کورد
بگذریم
بفهمسی چی گردی؟؟؟؟؟

بگوتوم: خودِت بگوتی مردِک پِنجاه سال پیش بیامه اما شما که کال جوانین چجور میبو؟!
بگوووت: ما همیشه کال جوانیم تا وقتی مردم طالقانی گپ بَزنن ما دی دریم.
بهت زده بیوم، نمیدانستوم چی بَگوم
گرِمک بگوووت: بفهمسی؟؟؟؟
میخاسوم گپ بزنوم اما زبانوم نمیچرخی
گرمِک گو انگار منی جواب دِ نا امید گردی بِ بگوت: جواک و چپاک پایسین دیر گردی.
چپاک پایس دی، پایس بشیم شاید اون سرنگونِ گوساله رِ گو دیروز رم هادای پیدا کنیم.
ای خاکِی
این لتازه ای بِ وقت میندام و تربیتش میکوردوم حلا درخت گردی بَ اما تو هیچی نگردیی!، پایس بشیم
چپاک بگوت: خا حلا پیدا مینیم گوساله رَ
بعد پایسا مِنِ بگوت خداحافظ ، مایی ور بیا خوشحال میبیم.

سه تا براران خداحافظی کوردِن و بشییِن مِن بماندوم و صنومبر، صنومبر بگوت منی وچکان هر کدام اون یکینی همراه فَرْخ مینن، چپاک وِشیل هسته همِش خُرابی چال میارَ همِش اونی هوا ر باید بداریم! جواک دل خیک هسته همِش میخا کَفنِ خیکِشِ پر کنَه! اینانی میان گرمک عاقل هسته اینانی هوا رِ دی دار. تو ناهار میمانی یا میشی؟
اندی فکری بیوم نشنوستوم، فقط سرِمِ تکان هادام و پایسام، راهی میان همِش فکری بیوم.
برسیوم خانه ناهار گو  باخوردوم، نمازیر پایسام بشیوم اونانی سمت.
درِشان همیشه ای شارین نیم ازگل ب، در واکوردوم و بشیوم داخل، من که بدییِن تعارف کوردن بنیشتوم

گوساله رِ پیدا نکوردی بییِن ، گرمک دبَ چپاکی همراه دهوا میکورد
گرمک بگوت: چه ب اندی مست مستی مینی برار، اندی که مِن ت ر کار یاد هادام اگر یه داهولِ کار یاد هادا بیوم الان آدوم گردی بِ، چندی من تیی حرص باخوروم.
چپاک بگووت: خب من چوکونوم؟ شوکی ناخوتی بیوم اندی خو بکوتاندوم هلاک گردیوم.
چند دقیقه باخوتوم، اما سرنگون گوساله رِ بگوتوم جایی نشو اون اطاعت نکورد و دَرش من مقصروم؟
بگوتوم عزیز جان مِنِ خو دَرَ ، میخوسوم زودترکی دی پامیسوم، جایی نشیا ! قدتی قربان بشوم
خب گرمک جان حلا اون سرخور منی حرفِ اطاعت نکورد و دَرش مِن مقصروم؟؟؟؟

گرمک جاش دِ پایسا بش چپاکی روبرو چوشمانشی میان نگاه کورد و بگووت وقتی که بمیریم همه چیزمان ایجه مینگنیم میشیما. آخه این سرنگونِ عقلتِ استفاده کن! اینِ که نمیتانی خودتی همراه ببری اون دنیا یک کمِک اون دِ کار بَکش. آخه دربکت، گوساله مایی حرفِ میفَهمَ؟

چپاک خودِشِ جمع وری کورد و بگوت چه ب نمیفهمَ؟ من اونی بِ قصه دی میگوتوم، هیچ وخت دی اعتراض نمیکورد!

گرمکِ کارد میزییی خونِش در نمیامه
بگوت: همون روز ک گوساله رِ میبَردی، خودومی همرا بگوتوم یه خُرابی چال میاری. اما امیدوار بیوم اون بیصحبِ عقلتی پلاستیکِ واکن اون دِ کار بکشی اما اشتباه کوردوم. عقلتی کارگران همیشه ای شارین مرخصی درِن.

چپاک بگوت: ماهارجان بگو منی همراه این گپانِ نزنَ، مگه من اونی خجیر اداش نیوم؟

صنومبر بگوت: وسِ دی اندی همدیگری همرا دهوا نکنین. مهمان داریم نمیخا مهمان د پذیرایی کنین؟

جواک اسم پذیرایی که بیامه، فنری شارین جاش دِ پایسا
بگوووت: من میشوم خوراکی بیاروم و بش تا خوراکی بیارَ.

گرمِک یه نگاه ماهارشِ کورد و بگوت: حلا اگه میگوتن برارت اژدهایی دهنی میان دَرَ اینجور پانمیسا ! خیکشی پا وسط دباشَ زرنگ میبو. غیر از این باشَ یهنی خوراکی وسط دنباشَ تنبل میبو. صداش دی مینی و کارش دی داری، ت ر نگاه نمینَ!

ماهار بگوت: همه ر میدانوم ، اما حرص ناخور اینان تیی برارن دی، هواشانِ بدار.

جواک خودشی همراه میوه و کُلاس بیارد همینجور که میامه دهنش دی تکان میخورد. واقعا شکمو بَ بیامه بنیشت
صنومبر لور بیارد سفره ر دی پهن کورد هم میوه باخوردیم هم کلاس و لور اما جواک امان هانمیدااااااا
سرنگون تراکتوری شارین سفره رِ درو میکود. ما سفره دِ فاصله بیتی بییِم ، اما جواک کوتاه نمیامه!
گرمک دی بیچاره حرص می خورد. یه چی بگوت من دی خنده کوردوم
گرمک بگوت: جواک جان؛ اون دفه یادته اندی باخوردی نتانسی پایسی من و چپاک زیر بغلتو بیتیم و پایسای؟  ایندفعه ما دی نمیتانیم بشو دونفر پیداکن بیان جرثقیلی همرا ت ر جوعر کنن.
جواک همینجور که دهنش پر ب، یه نگاه کورد و بگوت من گو چیزی ناخوردوم!

گرمک بگوت: آها، فقط هشت تا  کلاس باخوردی
جواک بگوووت ای امااان منی لقمه ان میشموری
گرمک بگوت: شمردن نمیخا ، صنومبر ده تا کلاس دبست، ما چهار نفر دوتا باخوردیم بقیه ر دی تو باخوردی. باد تو رو بیوفته جواک...
غذایی که یه روز تو میخوری برابری مینه با جیره دو روز یه پادگان!
جواک همینطور دهانش پر ب بگووت خا تو منی گته براری، الان سفره رِجمع مینوم.
سفره که جمع گردی صنومبر مایی ب چایی بریخت و هادا جواک بیاره.

گرمک منِ بگوت خب حلا بگو بینوم مایی ب میخا چو کونی؟
بگوتوم خودتان کاری ندارین؟ خودتان بَگین
گرمک بگوت راستش ما فکرانمان کوردیم. بگوم چی میخایم؟
بگوتوم: آها
بگووت: ما ر ببر عروسی

- عروسی؟ ببرمتان عروسی مگه خودتان نمیتانین بَشین؟ مگه همه جا نمیشین؟ خب عروسی دی بشین!

گرمک بگوت: نه عروسی و عزا نمیتانیم بشیم. یعنی تنها نمیتانیم بشیم. اجازه نُداریم!

جواک بگوت: ما رِ ببر عروسی

یه کَمکی فکر کوردوم و بگوتوم: مشکلی پیش نمیا؟
همگی با هم بگوتن نه
صنومبر با خوشحالی بگووت: یعنی ما رِ میبری عروسی پسر جان؟
بگوتوم آها
صنومبر بگوت: حلا چی تُن کنوم
بگوتوم: یعنی شما که هر چن سال یه بار یکی شما ر مینِ و شمایی ور میا درخواستتان عروسی هسته؟
آها چون ما هیچکداممان تابحال عروسی نشیییم ، یعنی ایجه عروسی نشییم ، آخه ما گو ایجه کسی رِ نداریم. خودمانی شهری میان هم عروسی داریم هم یالدی داریم.

بگوتوم: خا، غروب میام شمایی دومال بَشیم، آماده گردین مِنِ معطل نکنین
بگوتن: خا ما غروبی بِ آماده ایم.

بَشیوم خانه، اکبر آقا و پییروم ماشین سرسایگری میکوردن. آخه فردا میخاس وگردیم من دی بشیوم خانه ای میان
ماهاروم بگووت معلوم هسته کوجه دری بگوتوم وازی میکوردوم
ماهاروم بگوت خا بشو استراحت کن، بعدش دی پایس لباسانتِ تُن کن بشیم عروسی
بگوتوم: خا

خوابوم نِمیت دوساعتی ک استراحت کوردوم پایسام آماده گردیوم
شِلوار جوراب کت یکی یکی تُن کوردوم و آماده عروسی گردیوم.

بَشیوم پییرومی وَر ، بگوتوم: من بشوم

پییروم بگوت کوجه بشی؟
بگوتوم: عروسی، بگوت: نه همدیگری همراه میشیم.

دنبال یه بهانه رفتنی بِ میگشتوم گو بهانه یادوم کَت بگووتوم: پییر جان میخا بشوم عروسی سرا کمک.
پییروم بگوت: این گردی، بشو خدا به همرات پسر جان.
 
خداحافظی کوردوم و راه کتوم
بشوم چپاک شانی ور.

دری دم برسیوم در همیشه ای شارین نیمه باز بَ. درِ واکوردوم یه یاالله بگوتوم و بشیوم داخل تقریبا آماده بییِن
جواک دب جورابانش پا کُنَ
صنومبر حاضر و آماده بنیشتی ب
گرمک زُلفانِشِ شانه میکورد
چپاکِ فقط نمیدیوم
جلوتر بشیوم احوالپرسی میکوردوم که سر و کله چپاک دی پیدا گردی اما تنها نبه

یه وچه چپاکی همراه ب یه وچه یِ تقریبا یه ساله. خُشکوم بزی!
وچه کوجه د بیامه اینان گو کوچیک وچه نداشتِن
چپاک بگوت بیا، بیا سلام کن مهمان داریم وچه بیامه یه ساله وچکانی جور صدای نامفهمومی درآورد
چپاک دی بگوت سعید جان وچه سلام کورد

بگوتوم: علیک
گرمکِ نگاه کوردوم بفهمس سوال داروم بگوت منی همرا بیا
بگوت: وچه ر دی میبریم عروسی. بگوتوم: وچه کوجه د بیامه؟ ای اماااااان!!

منِ ببر اتاقشانی انتها یه چادر شب دیواری دم اوزان ب

بگوت: اول تو چادر شبِ کنار بَزن. کنار بزیوم پشتش دیوار بَ
بگوتوم: مِنِ مضحکه مینی؟!
اصلا این چادر شب دیواری سر، چه مین؟َ بگو بشو کنار حلا بییَس من چادر شب کنار بزَنوم.
چادر شبِ کنار بزی

وااااااااااای خداجااااااان

چیزی رِ که میدیوم باور نمیکوردوم

یه در خودشانی خانه ای دری شارین
اوجه دبَ همونجور نیمه باز
تعجبی دِ دبوم شاخ درآوردوم
صدام میلرزی بگوتوم ایجه کوجه هسته
گرمک بگوت درِ باز کن
به زور دستوم جوعر میامه
دستومه جوعر آوردوم همون لرزشی همرا درِ هُل هادام، واگردی
چیزی که میدیوم رِ باور نمیکوردوم
در به یه میدان وا میگردی

یه خجیر حوض اونی وسط دبَ و اطرافش خانه ب
آدومان دی رفت و آمد میکوردن
گرمِک بگوت این مایی شهر هسته
هر وقت دلمان تِنگ گرده میشیم
همشهریانمانی ور
اون وچه دی منی خاخورزا هسته
ماهارش همین شهری میان زندگی مینه
دلمان وچه ای ب تِنگ هایتی ب
بگوتیم وچه ر بیار مایی ور دباشه.

همینجور خیره اون دروازه و شهر نگاه میکوردوم گو گرمک درِ دَبَستا.
بگوتوم ای امااااان بییَس دروم نگاه مینوم
گرمِک بگوت وسَ
چادر شبِ بنگت. رو وگردییم ولی هنوز تعجب منی جانی میان دبَ.

بیامییم بقیه ای ور
وچه یه چیز مبهمی بگوت
چپاک بگووت ماهار جان وچه گرسنه هسته اون بپَتِ سیب زمینی رِ هادین باخورَ
چپاکِ بگوتوم تو وچه ای زبانِ میفهمی؟ بگوت من و جواک آها میفهمیم.
گرمک بگوت بشیم، راه کتیم همینجور که میشییم، گرمک چپاکِ بگوت وچه تییی و باشه تو وچه ای مسئول هستی وچه که بِشنووس یه چی بگوت جواکِ خنده بِیت
اندی بَخندی دبَ لاپ گرده.
بگوتیم چه ب میخندی؟ بگوت میدانید وچه چی بگوت؟ چپاک بگوت: نمیخا بگی من گو بفهمسوم حلا وچه یه چی بگوت! خب وچه هسته دی نمیفهمَ.
گرمک اشاره کورد که یعنی جواک بگو چی گردیَ
جواک که همینجور میخندی بگوت:
وچه میگو منِ اینی دست هاندین
این سرخور شِلوارشِ دی نمیتانه بدارَ!

یه دفعه همه بزییِن زیر خنده
خودِ چپاک دی بَخندی

گرمک بگوت:
حرف راستِ وچه دِ بشنو
وچه دی بفهمس تو وشیل هستی
خداجان دی از سر مرام و معرفتش تِ رِ روزی هامیدیه وگرنه خیلی وخته ت دِ ناامید گردیه!

صنومبر بگوت:
خا حلا ت دی شُلُخی نکن.
چپاک بگوت خودوم وچه ر میداروم قول هامیدیوم مست مستی نکُنُم، حواسومه جمع مینوم.
جواک بگوت: من دی هواش داروم

گرمک بگوت آها،
تو غذا ر بِینی همه چیز فراموش مینی.
ولی چپاک سرخور این یه بار دی اهتماد مینوم
وچه ر تیی ور دباشه اما هواش بدار، امانت هسته

هی خودتی همرا بگو:

من وشیلی نمینوم

من وشیلی نمینوم

خا؟؟؟؟

شاید اثر کنه!
برار جان وچه امانت هسته هواش بدار

چپاک بگوت: خاجان
خیالت راحت وچه ای هوار ر داروم

گرمک بگوت خیرناخورد این جمله ر نگو هر وقت منِ میگی خیالت راحت
میدانوم کارِ خُراب مینی!
ولی عیب نداره، چاره ای نی
خودوم دی هواتِ داروم.

بشیم راه کِتیم راهی میان گرمک د سوال کوردوم پییرتان کوجه در؟
اصلا دَرَ؟ یا موقوف گردیه؟ بگوت: در
کوهی میان مالانی وَر درَ

بگوتوم این وچه اسم نداره بگوت داره ولی عادت کوردیم بَگیم وچه.

اسمش اونک هسته
بگوتوم: خا

برسییم عروسیی سرایی دری دم.

گرمک بگوت تا مادامی که عاروسی تمان نگردی باشه، همه ما ر دی مینن.
بگوتوم: خا، توکِمِ ببردوم گوششی ور، بگوتوم قدتی قربان فقط این چپاکی هوا ر بدار خُرابی چال نیارَ.

گرمک چپاکِ بگوت:
برار جان یه لطفی کن،
میخا خاطره ساز گردی؟؟
چپاک بگوت: خاطره ساز؟؟؟؟

آها آها من میخام خاطره ساز گردوم
بگو بینوم

گرمک بگوت: بیا و امشو برای اولین بار زندگیتی میان خُرابی نکن
میدانوم تیی بِ سخت هسته
اما بیا و امشو وشیلی نکن!

همونی که بگوتوم، هی بگو

من وشیلی نمینوم

من وشیلی نمینوم

چپاک بگوت خا
حلا بشیم عروسی منی دل او گردی

گرمک بگوت خا، بشیم داخل، صنومبر بشی زناکانی میان.

من دی گرمک و چپاک و جواک و اونکی همرا بشییوم مرداکانی میان.

بهمن عمو عروسی پییر منی همرا ماچه و بوسه کورد و بگوت آقایانه معرفی  نمینی؟

ماندوم چی بگوم بگوتوم آقا چپاک منی رفیق هسته
باقی دی اونی خانواده طالقان بیامی بِن امروز بیامییِن منی ور
من دی با اجازه شما اوشانِ بیاردوم عروسی
بهمن عمو بگوت تی یی رفیقان منی رفیق دی هستِن خوب کاری کوردی

بفرمایین وچِکان شما دِ پذیرایی کُنِن
جواک بهمن عمو ر نگاه کورد و بگوت ما رِ میخا پذیرایی کنین؟
یهنی میخا ما ر خوراکی هادییِن؟؟

گرمِک یه سُقُلمه بزَی بِ جواک
بعد جواکی دستِ بکشی ببرد داخل

بگوت برار جان یه لطفی کُن اون کَفَنِ خیکتی هوا ر بدار
مایی آبرو رِ ببردی.
چندی شما دو تا براری حرصِ باخوروم
اونِک یه چی بگوت
گرمِک بگوت چپاک اونک چی بگوت
چپاک بگوت اونِک میگو گرمِک جان تی یی جا بهشت اون جوعرترانِ بهشت هسته
خداجان اینی واسان گو این دوتا  ر تحمل مینی
 دوتا بهشت دی ت رِ هادییه کم هسته

برار نییِن گو!

ادامه دارد...

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۴
درجی طالقانی

داستان رویای سفر طالقان - قسمت اول

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۱ ب.ظ


پییَرومی اوقات تَل بَ همه منتظر بییم...
ببخشید معرفی نکوردوم! من سعید هستوم چهارده ساله، ما میخا بَشیم طالقان، یَهنی من و پییَر و ماهاروم و خاله و شوهر خاله. الان یک ساهت هسته که شوهر خاله ای معطلیم اما خبری نی.

پییَروم خالکمه بگوت:راضیه خانم نمیدانی اکبر کوجه بماندیه؟ ترافیکی میان اسیر میبیما!
خالکوم بگووت: نمیدانوم ولی این خیکِن مَردَک دِ همه چی بر میا. سعید جان بَشو سر کوچه ای ساندویچی شاید اوجه دِ باشه.
پایسام راه کَتوم بَرِسیوم. یواشی ساندویچی رِ نگاه کوردوم. بله اکبر آقا هموجه دَ بَ.

از آت آشغالی که میزِشی سر دَ بَ مهلوم بَ که ساندویچ دومش هسته. دومین ساندویچ دی تُمان گردی. اکبر آقا یه تکانی خودشِ هادا، کمربندشِ شُل کرد به صندلی تکیه هادا و بَگوت: همبرگر آماده نگردی؟
منی دهن دی او کَتی بَ، ولی نمیتانِستوم چیزی باخوروم. آخر ساندویچ نگرد چندی اون خیکی میان پر مینی؟ همبرگر دی باخورد. ساندویچی مردک بگوت چیزی میخا تیی بِ بیاروم؟
اکبر آقا بگووت: نه دی وقت نداروم، میخا بَشوم شهرستان.
پول که حساب کورد بَشیوم اونی وَر. سلام کوردوم
بگووت: سلام سعید جان، بگوم تیی بِ ساندویچ بیارن؟ بگوتوم نه. پایس بَشیم دیر گردی همه شمایی منتظرن.
به زور پایسا، اکبر آقایی وزن صد و بیست کیلو بَ. به زور راه میامه بَرسییم خانه ای دری دم همه ماشینی میان دَبین. اکبر آقا دی سوار گردی.
خالکمه کارد میزیی خونش در نمیامه رو به اکبر آقا بگووت: باز بَشیی اون کفنِ خیک پر کنی؟
شوهر خالکوم بیخیال آدوم ب، همینجور میخندی.
بگووت: زن حسابی یه ته بندی کوردوم تا طالقان ماهارتی خانه شام باخوریم.
بعد روشِ کورد پییَرومی طروف و بگووت: جان مسعود یک ساعت قبل بیامیوم کوچه ای سر دَبوم بیام خانه، خیکوم آهنربایی شارین منِ بَبرد ساندویچی.
پییَروم بگووت خا حلا سیر گردیی یا من دی میخا باخوری؟
اکبر آقا بگووت: سیر که نه اما گرسنه دی نیوم.

تقریبا غروب گردی بَ که اتوبان دِ بَشییم طالقانی میان. نسیم و عطر طالقان آدمِ مست میکورد. سر بَبردوم میدان. همیجور لذت میبردوم که ماهارومی فریادی همرا هوشیار گردیوم.
ماهاروم بگووت: سرت بیرون نکن یه ماشین میا تِ رِ بی سر مینه و من دی بی پسر!

بَرسییم شهرک
خریدانمانِ کوردیم و راه کتیم ساهت ٩ بَ که بَرسییم گته ماهارومی دَری دَم.

گته ماهاروم بیامِه مایی استقبال، گته پییَروم چند سال پیش موقوف گردی بَ
بَشییم خانه ای دِله، شام باخوردیم باخوتیم
تاریک صبح گته ماهاروم منِ بیدار کورد صداش هنوز منی گوشی میان صدا مینه که بگوت: پایَس قَدِتی قربان پایَس شیر تمان میبو

پایَسام بگوتوم: بِیس باخوسوم حالا امروز شیر ناخوریم چی میبو
گته ماهاروم بگووت: پایَس بشو آقا رضایی دری دَم شیر، هاگیر بیا پایَِس..
پایَسام بَشیوم حیاطی میان، صورتم بشوردوم، بیامیوم گته ماهارومی وَر
اُفتو رِ هادا مِنه بگووت همینی میان، شیر بخر زودتَرک دی بیا، وِشیل وِشیلی نکنی راهی میان! بَشو خدا تیی همراه.

راه کَتوم یکی یکی خانه ان رد کوردوم تا بَرسیوم امین عمویی خانه. زنگ بَزیوم، در کسی باز نکورد، در دی بَزیوم اماخبری نگردی، بَنیشتوم درِشانی دم، اندی زنگ بزیوم همسایه سرش پنجره دِ بیرون بیارد بَگوت پسر جان، امین عمو دَنی شوکی بَش تهران پسرش تصادف کوردیه بیمارستان درَ دیشو بَشیِن تهران.

بگوتوم خا   سرم جیر اَنگتوم راه کتوم تا وگردوم خانه
همینجور که میامیوم، عزت الله عمویی دری دم دِ رد گردیوم. صدا میامه یکی شور میکورد. گپ گپ بَ
تعجب کوردوم! آخه عزت الله آداشی خانه متروکه بَ، درش دی همیشه نیمه باز بَ
تعجب کوردوم بَشیوم دری دم، قبلا چندین بار این در وا کوردوم، یه خانه مخروبه که یه طویله
اونی میان دَبَ، هر دو خراب گردی بَ.
کوچکتر که بییم وَچکانی همرا میامییم ایجه وازی میکوردیم.
هیچی دَنه بَ، هیچوقت، اما الان اوجه دِ صدا میومه.
بَشیوم عزت الله عمویی دری دم. در نیمه باز بَ، درِ فشار هادام در باز گردی...

در وا کوردوم خانه ای دلِ گو بدیوم
تهجب کوردوم ما وچگی د ِ میامییم ایجه وازی میکوردیم ایجه همیشه متروکه بَ، یه خانه و یه طویله مخروبه. اما الان همه چی مرتب بَ، خانه و طویله هر دوشان سالم بِیِن، تعجبی بِ
جُغدی شارین خانه ای ایوان نگاه میکوردوم
خیره خیره
خداجان ایجه گو خراب بِ چی گردی!
چوشمانوم بمالستوم، خودومِ سوقولمه بزیوم ، منِ بیدار بیوم و خانه ای که تا دیروز خراب بِ و وچگی دِ اونی میان وازی میکوردیم حالا سالم و خجیر ب!
همیجور داشتوم خودومی همرا فکر میکوردوم که یه دفعه خانه ای میان د صدا بیامه،
انگار یکی داد و بیداد میکورد، صدا اندی بلند بِ که من بترسیوم.
صدای یه زنک بِ که شور میکورد و میگوت: بی تکلیف سبک مغز، پسرکِ خُل وضعِ والِه، عبداللهی گیجه وره ت ِ دِ بیشتر میفَهمَ!
صدا هر لحظه بلندتر میگردی

یه دفه یه کالِ جوان ایوان د بپُرِس پایین، یه زنک دی اونی دومال، زنک همیجور شور میکورد و فاش ها میدا
کال جوان دی منی طَروف میامه چون میخاس فرار کنه منی دی دری دَم وایستا بیوم.
منِ میدی اما انگار منِ حساب نمیکورد.
همینجور بیامه انگار میخواس من دِ رد گرده بدون اینکه مسیرِشِ منحرف کُنَ، به خیالش من هستوم اما مانع نیوم.
من دی انقد تعجب کوردی بیوم نمیتانستوم تکان باخوروم انگار لنگانِمه زمینی میان چال کوردی بییِن.
پسرک بیامه و روبرو د باخوردیم ب هم، پرتاب گردی عقب انگار انتظارشِ نداشت.
سرخور پایسا دوباره امتحان کنه دوباره باخورد.

پایسا ماهارش نگاه کورد
زنک گو تا به حال کال جوان فحش هامیدا حَلا حالانِ والان پسرک نگا میکورد
منی سر دی گیج ب ، سرنگونِ پسرک دو مرتبه تاخت بیامه منِ داغان کورد، همینجور که سرگیجه داشتوم، کال جوان میدیوم گو ماهارشی همرا نجوا کورد و منی ور بیامه بگووووت: تو منِ مینی؟؟ تو ماهارومه مینی؟؟؟
سوالِش د تعجُب کوردوم اما سرم تکان هادام که آها مینوم
آخرین صدایی که بشنووستوم این ب که پسرک مادرِشِ میگوووت: ماهار پسرک ما رِ مینه!
و هموجه بکتوم و بیهوش گردیوم.

ماهار و پییرومی گپ گپی همرا ، چوشمانومه واکوردوم
ماهاروم یه دفعه بگوت قدتی قربان گردوم چوشمانتِ وا کوردی؟
پییروم دی بیامه منی سریندان، بگوووت بهتری؟ حالت خجیر گردی؟
خودومه جمع و جور کوردوم و بنیشتوم، یه نگاه ماهارومه کوردوم و بگوتوم: من چه بِ خو دبیوم؟ ماهاروم بگوووت: تو بگو چه ب؟ گته ماهارت تِ ر برساند شیر بخری و بیای، دو ساهت معطل کوردی آخر دی دری دم بیهوش بکتی بیی،  تو بگو چی گردی؟ حالت دری دم به هم باخورد؟؟ ما خانه ای میان دبییم دی نگران گردی بییم، پییرت میخاس بیا تیی دومال، یه دفعه بدییم یکی در میزَنَ، بیامییم دری دم کسی دنبَ، فخط خودت دَبیی، اون دی بیهوش
حلا تو بگوووو چی گردی پسر؟
مگه نشیی شیر بخری پس چی گردی؟ شیر گو نخرستی!
الان دی بعد از دوساعت بیهوش دری دم

خودومه جمع وری کوردوم و بگوتوم: بشیوم شیر بخروم اما امین عمو دنه ب. وگردیوم بیام خانه
(میخاسوم بگوم چی گردی که یه دفعه یادوم کت اگه اینانی ب بگوم باور نمینن گرچه خودوم دی هنوز گیج بیوم مجبور گردیوم دروغ بگوتوم)

بگوتوم نمیدانوم چی گردی بیامیوم دری دم سروم گیج باخورد بکتوم.

اکبر آقا بگوت خا حلا الان خجیری؟
بگوتوم آها
ماهاروم بگوت خاجان حلا استراحت کن

شووکی گردی خوابوم نمیت، خدا خدا میکوردوم زود صبح گرده. صبح پایسام صبحانه رِ که باخوردوم بشیوم میدان. برسیوم عزت الله عمویی دری دم، در همیشه ای شارین، نیم اُزگل بَ، جرات نمیکوردوم درِ فشار هادیوم، بشیوم جلو در فشار هادیوم، دستوم میلرزی انگار نا نداشتوم
اون یکی دستوم دِ دی کمک هایتوم، دو دستی فشار هادام، در تکان باخورد و آرام آرام وا گردی

چوشمانمه دبستا بیوم، میترسیوم نگا کونوم، یهنی همش خواب و خیال بَ یا واقعیت! آرام آرام چوشمانمه وا کوردوم،چوشمانمه آرام آرام وا کوردوم
خواب و خیال نبه
خانه طویله همه همونجوری بَ که دیروز بَدی بییوم.
هم خانه و هم طویله سالم بَ

آرام آرام حرکت کوردوم اما پاهانوم میلرزی حقیقتِ بگوم ترس داشتوم اما کنجکاوی دی مِنِ میخواست بَکوشَ
بشیوم ایوانی سمت، میخاس بینوم ، آدومانی که دیروز بدی بیوم دی دَرِن یا نه.
ایوانی سر چن نفر گپ گپ میکوردن تا منِ بَدییِن اونی که دیروز بَدی بیوم پایسا بیامه منی طَروف،خیلی خوشحال بَ

بگوت: نگوتوم میا
بعد منِ نگاه کورد و بگوت خوش بیومی قدتی قربان.
صدام میلرزی؛ بگوتوم سلام، مزاحم نمیبوم
دستومِ بکشی منِ ببرد بالا. برسییم ایوانی سر
اون دیروزی زنک و دوتا کال جوان دیگر اوجه بنیشتی بِن، منِ که بدییِن پایسان بیامیِن جلو.
همه شان خوشحال بییِن
من هنوز بهت زده بیوم. اصلا نمیدانستوم چجور تا ایجه بیامیوم. هنوز لنگانوم بی حس بَ
همینجور فکری بیوم که کال جوان بگوووت: این دوتا منی برار هستن. اون دی مایی تاج سر منی ماهار هسته

اون دوتایی همرا دست هادام همگی بنیشتیم، قلبوم دبِ دهنوم دِ دَرا

مِن کنجکاوی ایجه کشاندی بَ، اما الان انقدر دلشوره داشتوم گو فقط میخاسوم ایجه دِ دَر شُم. اما سرنگونِ لنگانوم تکان نمیخوردِن
 همین فکرانی میان دبیوم گو همون دیروزی کال جواب ماهارشه دستشی همرا اشاره هادا که یعنی من بگوم که ماهارش یه دفعه شور کورد و سکوتِ بشکست: نه نمیخا تو بگی اون دفه یادت نی بگوتی همه چیز خُراب کوردی! گرمِک تو بَگو

اون یکین شروع کورد و بگوت:منی نام گرمِک هسته این براروم چپاک و اون یکی دی جواک، این دی مایی ماهار صنومبر هسته، حلا تو خودتِ معرفی کن

صدام میلرزی آرام بگوتوم: سعید، منی نام سعید هسته، من نمیخاسوم بیام خانه تانی میان، یهنی ببخشید که بیامیوم، آخه ایجه خُراب بَ این طویله این اتاقان همیشه خُراب بییِن، به خدا مِن فضول نییوم اما ایجه کی درست گردی؟

گرمک بگوت: ایجه هیچ وقت خُراب نبه از اول دی درست بَ! شما نمیتانین بِینین

من بگوتوم اصلا بگو بینوم از کِی ایجه درین؟ کی اثاث بیاردین؟

گرمِک بگوت: ما همیشه ایجه دریم، «ما سه تا سوم شخص هستیم» از وقتی طالقانی گپ شروع گردی ما دی دریم. نشنوستی مایی نامَ؟؟ دونفر که میخا گپ بزنن و یکی دیگر متوجه نگردَ میگون چپاک بیامه یا گرمک یا جواک

بگوتوم آها بشنوستوم


ادامه دارد...

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۱
درجی طالقانی

داستان پیغام بهار - قسمت سوم

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ب.ظ


عقلم ناتریک میزه: گلبهار، حواست باشه، به این زودیان خو دِ راست نگردیا... بیداری، هرگز قشنگتر از این لحظه نی گلبهار.. این دمِ غنیمت دان...

- دُختر عمو جان.. چه خبران از کار و بارت؟ اینجه تنهایی چا مینی؟ چیب عیدی بَ نشی یِی طالُقان؟

-- تی یِی چُشم اُنتظار بی یَم رضاجان!

یه قشنگه خنده کُرد... از همان خنده هان که مینی دِلِه دمیپاشه حلقمی میان!

- مگه میدانستی میام؟

-- آها... میدانستُم... میدانستُم خدا به حرمت ایمام رضا مینی حاجته هامیدیه!  سمنویی میان یه دانه نُشکُسته بادام بَ... اون مینی نصیب گِردی... امبا نیت کُردُم تی یی همراه باخورُم!

- خا پ حلا بشو یه چایی بیور... اونه ر دی بیور...

-- نه.. نه رضاجان... میترسُم تا بشُم چایی بیورُم تو بِشی... بُدا همینجا بُمانُم... خیلی دلُم تیب تنگه رضا...

- مینی دلی اَندا؟

-- نه.. ویشتر...    تو بِشی یِی زندگیتی پِی... مُن بُماندوم با این کوهِ غم!

- نگو گُلبهارم... ایلاهی بمیرُم تی یی غمه نِینُم... مُن دیه اینجه درُم... بُخدا مینی وضع تو د بهتر نَبَه... ایسه بیومیَم بُمانُم...

صدای زنگ تیلیفُن رضاجانمی گپانه قطع کُرد...

ای خدا... یعنی کی هسته این نصفه شبی؟...!
 نمیَلُن اقلاً خواب و رویایی میان، عزیزمی همرا گپ بزنوم و جختی آسوده باشُم...!!!


تیلیفُن یه بند زنگ میزی...
رضا بگوت: نمیخوای جوابشه هادی یِی؟

بگوتُم: نه... میترسُم پایستام، خو دِ بَپُرُم... این قشنگه رویا تُمان گرده!!

رضا باز خنده کُرد... از همان خنده هان...
مُنه بگوت:
گُلبُهار جان، پایست گوشی ر جواب هادین...
این دیه خواب نی...
بِین...
مُن حی و حاضر چُشمتی پیش دَرُم...
اینه خواب نی.. حقیقته... یک حقیقت شیرین...

آن ور خط، گُلابتون، خوآرُم دبَه...
صُداش از هیجان میلَرزی...
درحالیکه سعی میکُرد یواشتَرَک گَپ بَزنه مُنه بگوت:
گُلبهار... مشتُلُق هادین..
ایمشو عمو اسماعیل زنگ بِزی، عیده تبریک بگوت...
بعد دی یه خبر خوش هادا...
میدانی گلبهار... رضا وگردیه ایران... الان تهران دَره...
امبا میخوان بیان طالُقان...
آقا میگوت عمو حرف تی یی خواستُگاری ری دی پیش بَکشیه...
هوووی کُجه دری دُختر...؟
پایَست چمدانته دَبَند بیو طالقان...
رضاجانت دره میا طالقان......

رضا ر نُگاه کُردُم که با شوق تماشام میکُرد...
یه قطره اشک، قشنگه تصویرشه تار کُرد...
تُندی پلک بِزی یَم تا جیر کوئه...

- رضا...؟ عمو اسماعیلی رضا... او.. الان... همینجه... مینی... روبرو... مینی... وَر دَره...
خدا بُخواه... با هم میاییم طالُقان...

گلابتونی جیغ، هوا بَش...

***


اتوبوس زوزه کشان، سر جوعَری منتهی به گردنه ر پیش میشی...
از وقتی یادومه، هربار این راهه میامیم، بیقرار و بیتاب بیم!
کلا هرکی این اتوبوس و این راهی میان دبه، بیقرار ب.
اینبار اما برای رسیدن به طالُقان جانم، بی تابتر بی یَم..
با اینکه عزیزمی وَر نُشتی بی یَم و او با یه قشنگه لبخند، نُگام میکُرد...

بَرسی یِیم به شُرشُرُک...
همانجه که همیشاک ماشینان میستن تا اولین خجیره اوی طالقانه مهمان وجود کنن.

تا گردنه فقط چند پیچ دیه باقی بُماندی بَ...
این گردنه ر که رد مینی... دیه هرجای طالُقان که باشی.. هر دِه و روستایی... فَرقی نمینه.. دیه خانه ای میان دِری...

رضا بگوت:
چار ساله طالقان جانُمه نِیدی یَم.. خدا میدانه چقدر شما دو تاییب دلُم تنگ بَ...
آنقدری که اگه تا آخُر عمرم دی نگاتان کُنُم دلُم سیر نمیبو...
میدانی قشنگترین تصویر دنیا کدامانه گُلبهارجان؟
تی یی عَسک... این سبزه زاران طالُقانی میان...
کنار همین بوته هانی که قُرمُزه گُل لاله داره و مُن هیچ جای دُنیا و ایران، نظیرشه نِی دیَم....
با لباسان محلی...
با همان خنده شرمین که یادوم نمیا کی مینی دله تاراج کورد!
اینه قشنگترین تابلو نقاشی خدایه که منیب بُساتیه...

گردنه ای پیچ، به سرجیری بَرسی...
یواشک بگوتُم: به خانه خوش بیومی یِی عموپُسرجان...

رضا با نگاه گرم و مشتاقُش نُگاه کُرد...
- آها عمودُتر جان، تو دی..
اینجه برای همیشاک مایی خانه یه... بیومیَم بُمانُم تی یی وَر... این قشنگه خاکمی میان....

بوی خاک واران خورده ی دیار، مستم کورد.
تا ته ریه این مشک آگین بو ر جا بدام.

رضا بگوت: راستی نمیخوای بُدانی دیشو چُطو تی یی خانه ر پیدا کُردُم؟

دیشویی اتفاقان، دواره ذهنمی میان بیومی...
شب بَ... اولین شب بُهار...
مُن خانه تنها بیَم، زِنگ بِزیَن...
رضا بَ.. آها... مینی رضاجان، دری پشت دَبه...

بعد زنگ بِزی عموم بیامی، چمدان بستیم و تاریک صُبح، راه کِتیم سمت طالقان...

ولی راستی رضا چُطو مُنه پیدا کُردی بَ؟

گلابتون بگوت عمو زنگ بزیه طالقان، با آقام گپ بِزی بَ..
حُکماً او مینی آدرسه هادا بَ به عموم.. او دی به رضا...

رضا بگوت:
نه گُلبُهارجان...
مُن قبل سال تحویل، خانه د بیرون بیامیَم...
با ننه ام حرفُم گِردی و برای اینکه خدای نکرده گپی سخنی از رو عصبانیت نگواَم، بیومیَم میدان...
همینطور خیابانانی میان سرگردان بیَم تا غروب گِردی...
چون از صُحب هیچی ناخورده بی یَم، یه رستوران پیدا کُردُم و دُلا شیَم...
انگاری افتتاحش بَ...
منیب منوی غذا بیوردُن...
باقالی پلو با گوشت... تا اینه ر بُخواندُم اشکُم درامه...
بعدی زرشک پلو با مرغ...
همینطور لیسته بُخواندُم تا ته...
به تَه که برسی یَم، یقین کُردُم این لیسته تو بنوشتی یِی....
بدو بیومیَم صاب رستوران د سوال کُردُم کی این لیسته تایپ کُردیه...
خوآرُش بگوت: مینی رفیق..
او دِ تی یی آدرسه بیگیتُم و تا تی یی خانه، پرواز کُردُم...

چُشمانُم تعجب د گرد گردی...
بگوتم: آخه رضا جان، تو کُجه د بُفهمُستی آن لیستی تایپ، مینی کاره؟ مگه عین دستخط، دستتایپ دی داریم که منحصر به هر فرد باشه؟

رضا خنده کُرد و بگوت: ای تی یی دستخط و دستتایپه با هم قربان...
 آها داریم... بیو خودُت بِین...

و جیفشی میان د یه تا کُرده کاغُذ بیورد و هادا مینی دست...

لیست غذاهان بَ...
از باقالی پلو و زرشک پلو تا انواع کُبابان...
خُب اینان که چیز خاصی نَبه و ثابت نمیکُرد تایپش مینی کاره..
تا برسی یَم ته لیست...
آن ته لیست، بنوشتی بَ: رضا.. رضاجان.. تو ر خوش دارُم!...
آآآآآآه... گلبُهارتی دل، این بُهاری میان خیلی بیگیته...
پَ کُجه دری رضا جان؟

❤️❤️❤️

دُواره نگاهُمان به هم قفل گردی و دوتاکی بلند خنده کُردیم...

آسمانه نگاه کوردوم و زیر لب بگوتم:
خداجان شُکرت، همان موقع هم که خودمان حواسمان به کارانمان نی، باز تو هوامانه داری...♡



🔚 پایان
      سرخوش و بهاری باشید 🔺


📝 نوشته: سیده مریم قادری
      #اورازان

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۳
درجی طالقانی

داستان پیغام بهار - قسمت دوم

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ


آخرین سال دانشسرا که بُهار بیومی، یک عالُمه کار داشتُم که وَهانه کُنُم و برای عید، طالقان نَشُم...
میدانی همه چی این قشنگه دیار، مُنه یاد رضا مینگَت و این از توانُم خارُج بَ که باز اویی جای خالی ر بِینُم.

چندتا ندُوته لباس داشتُم و کنکور دی وَهانه خوبی بَ.

زهرا که همیشاک عیدان، مینی همرا میامی طالقان، اون سال قرار بَ چند روزی با کاروان بَشوئه مشهد. مُنه بگوت چند روزی بشو طالقان و اینجه تنها نُمان تا مُن وگردُم دواره بیا، اما مُن قبول نُکُردُم و بگوتم:
چند روزی تنها بُماندُن دی تجربه خوبیه.

خلاصه پیغام برساندُوم که ایمسال عید، شهر میمانُم و طالقان نمیام.

ننه آقام هرچی اصرار کُردُن، مُن وهانهانه قطار کُردُم و بگوتُم نمیام...
مینی مرغ یه پا داشت..
بُهار طالقان با همه قشنگیانش، بی رضا منیب جهندم بَ.

سال تحویل تنهاییام بَرسی. زهرا از میان صحن جامع رضوی، منیب زنگ بِزی و بگوت:
گلبهار، الان روبروی گنبَز آقام، گوشی ر میگیرُم هرچی دلت میخوا بگو....

دلُم مُچاله گِردی، ابر بهاری جور، اشکانُم جیرامه.... با یه دل شکسته نجوا کوردوم:
خداجان... امام رضا جان... شما خودتان مینی درد و غمه میدانین... مُن دیه چی دارُم که بگوئَم... یا ایمام رضا... جانِ آن جوادِ شهیدت... جانِ آن بابایِ باب الحواجت موسی بن جعفر... جانِ مادر جانت فاطمه زهرا... مینی رضا ر به مُن برسان...

دیه نفهمستُم چی گردی...
کف اتاق ولو گردیَم و اولاد بَمُرده ننه هانی جور، زار زار بُرمه کُردُم تا همانجه، خُوم بَبُرد.

خُویی میان، رضا ر می دیَم...
جلو گُنبز آقا بنشتی بی یِیم و با هم زیارت نامه میخواندیم...
یه لحظه دیه، طالقان بی یِیم، کوه کتلانی میان، بدو بدو میکُردُم و رضا مُنه دُمبال میکُرد... سرچُشمه به هم می رسی یِیم و مینی دسته میگیت و میگوت:
گُلبهار... مُن تو ر خوش دارُم... مُن تو ر دوست دارُم!    
صُداش، کوهی میان اِکو میگردی:
تو ر خوش دارُم...
تو ر دوست دارُم...

زنگی صدا مُنه بیدار کُرد. یکی دَبه دَره جاش د بَکنه...
- کیه؟  بیومیَم...


چادرمه سرم کُردُم و بشیَم حیاطی میان.
صابخانمی زُن، منیب سمنو بیوردی بَ.
چند روز قبل عید، بِشی بیَن ولایتشان، نذری سمنو داشتُن. مُنه بگوت:
دُتر جان، این نذری حضرت زهرایه... بی مُراد لب نزن.. حتماً یه دعایی قبلش کن... مرادته هامیدیه ان شاءالله...

او د تشکر کُردُم و بیومیَم اتاقی میان...
باز بُرمه ام بیگیت... یه قاشُق بیوردُم و سمنو ر ایمتحان کُردُم...
تو اولین قاشق، یه بادام بَ...
زُن صابخانه میگوت:
هرکی بادام سمنو گیرش بیا، حاجت روا میگرده...
اشکُم جیرامه... یا فاطمه زهرا...

تا بعدِ ظهر، دوبار ننه زنگ بزی و یه بار دی زهرا. چهارمین بارش یکی از همکلاسیانم بَ.
هروقت کار تایپی داشت، منیب میورد. آن روز دی بگوت:
گلبهارجان، مینی برار یه رستوران بِزیه، ایمشو افتتاحشه. میتانی چندتا منوی غذا اوییب تایپ کنی تا غروب برسانی؟
بگوتُم: آها... منیب بخوان تا بنویسُم، عصری بیا بَبُر...

کامپیوتره روشُن کُردُم و مشغول گردی یَم...
کار دی سرگرمی خوبیه برای فراموش کُردُن غم و غصه هان...
فقط بدیش اینه گاهی غرق کار که میگردی، همزمان غرق رویا دی میگردی...

همانطور کو تایپ میکُردُم، خاطره هان مینی چُشمی پیش، رژه میشی یَن:

باقالی پلو با گوشت...   چَندی رضا این غذا ر خوش داشت...
مُنه میگوت: برای سور عروسی، باقالی پلو با گوشت هادی یِیم...
میگوتُم: عوووو رضاجان سخته این همه سبزی و باقلی پاک کُردُن...
میگوت: غصه ات چیه عمودُتر جان، تو که نمیخوای پاک کنی، تو عروسی.. مینی عروس!

زرشک پلو با مُرغ...    هر وقت میامی یِیم تهران، عمزُن این غذا ر دُرُست میکُرد... یه جورایی تنها غذاهانی که بلد بَ یکی زرشک پلو با مُرغ بَ، یکی استامبولی، یکی بی گوشته ماکارونی و املت که گته ننه خدا بیامرز میگوتش: اُمبُلِت!....
 
عَمزُنی آخرین کلام یادوم بیامَه:
 کورُوشه فراموش کُن دُترجان، او دیه ایران ونمیگرده... ما دی عموت بازنشست گرده میشیم اویی وَر... تو خودتی بَ یه طالقانی شووَر پیدا کُن....!   
   
انگار رضا طالقانی نَبه!
او که اولین نفسهاشه طالقانی میان بکشی و قشنگه چوشمانوشه اونجه به دنیا وا کورد...
او که جانُش در میشا طالقانی بَ...
مخصوصاً بُهاران... وَختی این کوهانی سَر، خداجان یه قشنگه مخمله سَبزه فرش، پهن مینه...
آسُمان، فیروزه ای دامانشه تَن مینه که چندتایی سیفیده مُروارید اویی سر بَدوتیَن.
اینجا اونجان گل مُلان در میا...
پَرپَروکان بازیگوشی مینُن و چوچُکان و بُلبُلان قشنگه چَهچَه میزَنُن...
بعد مُن اویی دستان مِیرُم و برا اولین بار، شرمِ دُترانه ی طالقانی خودمه کنار مینگَنُم و میگوم: رضا.. رضاجان.. تو ر خوش دارُم!...
آآآآآآه... گلبُهارتی دل، این بُهاری میان خیلی بیگیته...
پَ کُجه دری رضا جان؟

***


یه قطره اشک بریت کاغُذی سَر...
تایپی کاران تُمام گردی...
کاغُذانه دسته کُردُم و بنگیم یه پوشه ای میان تا عصری بیان بَبُرُن...
از این اولین روز ساله اَندی بُرمه کُردُن.. خدا رحم کنه به بقیه سال...

نیم ساعت بعد، رفیقم بیومی کاغذانه بَبُرد. هرچی او ر اصرار کُردُم دُل آیه و عیددیدنی کنه، قبول نُکُرد و بگوت: عجله داره.

مُن دی تنهایی، یه مرغانه نیمرو کُردُم و بنشتُم تلویزیونی پیش...
یه هندی فیلم داشت و دُواره داسُتان عشق و هجران...
باز بُرمُم بیگیت...
تلویزیونه خاموش کُردُم و قرآنه بیوردُم...
هروختی به بن بست می رسی یَم، کلام خدا آرامم میکُرد..
الا بذکر الله تطمئن القلوب...

نیم ساعتی قرآن بخواندُم و جانُم آرام گیت..
بعد پایستام تا ظرفانه بشورُم... یگهو بِیدی یَم دری صدا درامه... جالُب بَ آنی که دری پشت دَبه، مُهل نمیکورد و پشت هم در میزی...

چادرمه سر کُردُم و بشی یَم حیاطی میان و دره وا کوردُم...

زهرا همیشاک میگوت: دُتر! قبل اینکه دره وا کنی سوال کن، کی دری پشت دره!    شاید نااهلی دزدی چیزی باشه!

مُن دی همیشاک یادا میکُردُم...
بدون سوال دره وا کوردُم!
تاریک بَ...
کوچه مانی تیری چُراغه یالان بُشکُستی بی یَن...
سایه یه مَرد در قاب در دَبه...
دلُم هُرّی بریت...
نُصمه شبی... یه مرد غریبه... مُن دی یه دُتر تنها...

نگاهم به صابخانه ای پنجره بَکَت که چُراغشان روشُن بَ... یادُوم بیامه اوشان سفر د بیامیَن.. دلُم قُرص گِردی...
جُرأت کُردُم سوال کُنُم: بفرماین، شما؟



انگاری طالقانی بُلبلان، دسته جمع شروع کُردُن به بخواندُن...
صُدایی چون دلنوازی شهروی نجیب و آرام، مُنه صدا کُرد:
گُلبُهار... گُلبُهار جانُم... مُنه نشناختی؟

لازُم نَبه تیربرقی چُراغ بسوجه...
یا صابخانه ای کورسو از پنجره بیا...
سُتاره گان دی اگه سوسو میکُردُن یا پس پرده ی اَبر ما ر دید می زیَن، باز مهم نَبه...
مینی خورشید آسُمانی میان دَبه...
نه!      دِری قابی میان دَبه...

باید میگوتم: رضا جان... خوش بیامی یِی...
اما بگوتم: یا ایمام رضا.. قُربانُت گَردُم... چه زود حاجتمه هادای...

قشنگه رویامی میان بنشتی بیَم و رضا ر نُگاه میکُردُم...
میدانستُم خوابه.. خیاله... امبا به همین خواب و خیالش دی دلخوش بی یَم...

فقط نُگاه میکُردُم و لبخند می زیَم...
اشک شوق میامی تا تصویر قشنگِ رضاجانمه تار کنه... او ر دِسی همرا پاک میکوردُم و دُواره نُگاه میکُردُم...

رضایی حال و روز، بهتر از مُن نَبَه...

چَندی بزرگ و جا اُفتاده گِردی بَ...
یعنی رویامی میان، اینطور می دیَم یا واقعاً اینطوری بَ؟
یه قشنگه پُرفُسوری ریش بُندا بَ....
عَمزُن میگوت: پزشکی میخوانه...
خودمی همرا فکر کوردوم: پزشکان پُرفُسوری ریش دارُن یا مُهندسان؟ یا دانشمندان؟ هنرمندان؟ شاید دی عاشقان؟

اصلاً هرچی... مینی رضا با پُرفُسوری ریش، مینی روبرو نشتی... این مهمه... این مهمه گلبهار...


🔻 ان شاء الله ادامه دارد 🔜


📝 نوشته: سیده مریم قادری
      #اورازان

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۰
درجی طالقانی

داستان پیغام بهار - قسمت اول

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ق.ظ


عمو اسماعیل، صحیح و سالُم بَش اِجباری و واله و عاشُق و شیدا وَگُردی.
یه تهرانی دُتر، اویی دُل و دینو بَبُردی بَ. دُتری که به شیوه آن روزیان، نه حجاب مجاب دُرُست درمانی داشت، نه آقا ننه و تَک و تیلش به گَت آقام و خانُدان اصیل و مومن و روستاییش میخورد!

اَمبا اوشانی خاطرخواهی، سُمبه ی پُر زور داشت و عمو، بالاخره تهرانی دُتره بَبُرد و برای زندگی، راهی تهران گردی. قیمت این ازدواج، بُریدن از خانه و خاندان طالقانی بَ که عمو آنه ر پرداخت کُرد.

دیه کسی او د خبر نُداشت تا زمان بُمباران جنگ، که سرو کله عمو و خانُوادُش پیدا گردی.
به لُطف انقلاب، مشکل بی حجابی اویی زُن تقریباً حل گِردی بَ و با پادرمیانی گته ننه خدابیامرز، آبّا عمو ر به جمع خانواده راه بُدا.
عَمزُن دی پا به ماه بَ و اولین پُسرش، طالقانی میان دنیا بیومی...
گته آقا اویی نامه، رُضا بنگی اما عَمزُن او ر کوروش صُدا میکُرد.
به این ترتیب، عمو پسرُم صاحب دو تا نام گِردی، ''رضا'' برای طالقانیان و ''کوروش'' برای تهرانیان.

چند سال بعد، مُن دی به دنیا پیوستُم و رضا دی صاحب دو تا خوآر گِردی.

از آن پس، عیدان، ما میشی یِیم تهران و تابُستانان، عمو اینان میومیَن طالُقان.
همه چی در امن و امان بَ.

تا اینکه اولین بار، چُشمه ای سَر که مُنو رضا بِشی بی یِیم خُنُک او بیوریم، یه جمله که با لهجه دست و پا بُشکسته طالقانی اَدا گِردی، همه دنیا ر تُکان بُدا...
حَلا نه همه دنیا... فقط مینی دنیا.
البت هیشکی خبردار نگردی، اما مینی دنیا... مینی کیشکه دنیا... دنیای یه دُتر تازه به نوجوانی برسیه ر کُون فَیَکون کُورد:
- گُلبُهار... میدانی... مُن تو ر خیلی دوست دارُوم!

***

از آن روز، دُنیای مُن، آرامشی رنگه هانیگیت که هانیگیت...
بی قراریان و چُشم اُنتظاریان شُرو گردی...
فکر کُن یه دُتر چَندی باس چُشم چُشم کنه تا این سیاه زُمُستان بُگذره و بُهار بیا تا او بُتانه عزیزشه بِینه... 
ایام دیداری که به دو هفته نمی کشی، به هجرانی دُواره میرسی و باز اُنتظار چندماهه بَ تا بَرسیَن تابُستان...
آن قشنگه سه ماه دی، به چُشم بهم زدنی تُمام می گردی و باز شُش ماه آزگار بَ و یه دل بیتاب...

شاید به همین خاطر ب که من عاشق بهار و تابستان بیم و بیزار از شش ماهه دوم سال...

دو سال این یواشکی خاطُرخواهیان و روزگار عاشُقی که ویشتَرُش غم هجران بَ ادامه داشت.
 تا اینکه رضا دیپلمشه هاگیت و وقت اجباری بشیَنش برسی.
رضا بالاخره تُکش وا گردی و به ننه آقاش بگوت که مینی خاطره میخوا...
 اوشان د درخواست کُرد مُنه خواستگاری و نُمزه کُنن تا او با خیال راحت بَشوئه اجباری..
میگوت گلبهار خواهان زیاد داره، او ر نُشان کُنین تا مَردم او د ناامید گردُن.

عمو موافق بَ.. هم موافق هم خوشحال اما عَمزُن به یکباره تمام آن سختیانی که خودُش بکشی بَ تا مایی عروس گَرده، یادُش بیومی و به صرافت تلافی بَکَت.
 شاید دی مُنه در شأن خودُش و رضا (کوروش!) نمیدی، پس همه کار کُرد تا مُن و رضا به هم نرسیم.

***


خلاصه که سرتانه درد نیارم، رضایی سربازی ر بَخری یَن و او ر برای ادامه تحصیل، برساندن خارُج.

یک ماه تمام تبی میان میسوتُم و چند ماه بعد دی فقط بُرمه بَ و اشک و تنهایی.
اونسال برای اولین بار در عمرم، تجدید بیوردُم و تابُستانی سخت و بی رضا بیومی...

میگوان آدُم به همه چی عادُت مینه... مُن دی نبودن رضا عادُتُم گردی اما او ر هیچوخت یادا نُکُردُم.

اونسال شهریور، به ضرب و زور قبول گردیَم و پَییز، به پیشنهاد خالُکُم که خودُش معلم بَ، برای دانشسرا ثبت نام کُردُم و بیومیَم شهر.

کم کم، غرق درس و زندگی گردیَم.

یک سالی که بُگذشت، چندتا شاگُرد خصوصی بیگیتُم و کُلاس خیاطی دی ثبت نام کُردُم. کلاس خیاطی تُمان گردی، بشی یَم سروقت تایپ و کامپیوتر و این چیزان.
دیه یه عالُمه کار داشتُم که منی فکره مشغول کنه. درس... خیاطی... کار...

آقام یه دوتا اتاق منیب اجاره کُرد. یه هم خانه دی پیدا کُردُم...


مینی هم خانه، یه جنوبی دُختر بَ. چند سالی من د گت تر.
خنده لبانش د جدا نمیگردی.
همیشاک یه عالُمه انرژی و توان داشت. او ر می دی یِی فُکر می کُردی او د خوشبخت تر دنیایی میان دِنی اما طفلکی زهرا، همان خندهاشی اَندا، غم و غصه و گیریفتاری داشت.

وچگیش با سختیهای جنگ و بمباران و بیخانمانی شرو گردی ب.
 نَنُش دی چندسال پیشان به رحمت خدا بِشی بَ و یه اُژدها بیومی بَ اویی جا.
 آنقدر این زن بابا، زهرا ر اذیت کُرد که دُترک برای فُرار از اویی اذیت آزار، بیومی بَ تهران و خودُش هم درس میخواند هم کار میکُرد.

آشُنایی با زهرا و هم خانه گردیَن با او، منیب نعمت بزرگی بَ.
او ر می دیَم، خودمی غم و غصه ر یادا میکُردُم.
مُنو به هر تیتالی بَ میخنداند و عقلش دی مُن د ویشتر بَ.
خیلی جاهان مُنه نصیحت میکُرد که دو روز دنیا ارزش این همه غمه نُداره.

مینی خاطرخواهیی داستانه میدانست. گاهی که در فراق یار برمه میکوردوم، منه میگوت:
اگه او دی تی یی جور خاطُرخواه بَ، یه راهی پیدا میکُرد برای راضی کُردن خانُواده اش، نه اینکه فرار کنه و بشوئه زندگیشی پی!!!

مُن زهرا ر نُگاه میکُردُم و دُواره خیالُم پر میکشی تا رضا...
یه کمرنگه خنده میامی لبانمی سَر و زهرا دی عاقُلتر از آن بَ که این خنده ای گوله باخوره و مُنه میگوت:
سره خور! باز که دری به رضا فکر مینی! مینی حرفان دی باد هوا...

و یه بالش، پرت میکُرد مینی سَمت و قاه قاه میخندی...


🔻 ان شاء الله ادامه دارد 🔜


📝 نوشته: سیده مریم قادری
      #اورازان

این داستان در کانال طالقانیها منتشر شده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۵۹
درجی طالقانی