درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه‌های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز می‌شد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه‌ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه‌های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز می‌شد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه‌ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

دوست عزیز سلام

طالقان، ولایتی اصیل و ریشه دار، با مردمانی نجیب و آرام و فرهیخته و فرهنگی غنی و ناب و بی‌بدیل است.
از نظر جغرافیایی، طالقان را نگین رشته کوه‌های البرز می‌دانند. دیاری محصور در کوه‌های جنوبی مازندران و گیلان، همسایه با کرج و الموتِ قزوین. با فاصله 166 کیلومتری از تهرانِ پایتخت.

این دیار، 86 پارچه آبادی دارد که برخی از روستاهای آن، به دلایل فرهنگی (مثل: روستای اورازان - زادگاه جلال آل احمد که کتابی هم به همین نام دارد) سیاسی مذهبی (مثل: روستای گلیرد - زادگاه آیت الله طالقانی، جاذبه‌های توریستی (مثل: روستای کرکبود - آبشار کرکبود و روستاهای حاشیه سد طالقان) و دلایل دیگر، آوازه‌ای جهانی دارند.
همچنین یکی از مرموزترین روستاهای ایران که به "ایستا" معروف است و در خود طالقان به "ترک آباد" شهرت دارد، در آن واقع شده است.

امّا بیشترین شهرت طالقان، مربوط به مفاخر و بزرگان آن است. از ابوذر زمان (آیت‌الله سید محمود طالقانی) و نویسنده خسی در میقات (مرحوم جلال آل احمد) گرفته تا شهید تیمسار فلاحی، دکتر حشمت، درویش خانِ اهل موسیقی و زنده یاد مریم میرزاخانی که مشتی است نمونه‌ی خروار در ذکر مفاخر و بزرگان طالقان.

ناحیه طالقان، زیستگاه حیات وحش وگونه‌های متنوع گیاهی است که واجد ارزش‌های تفرجگاهی هستند.
طالقان به غیر از آثار ارزشمند طبیعی که درخود جای داده‌است، اماکن زیارتی و تاریخی ارزشمندی نیز دارد که بر جاذبه‌های آن می‌افزایند.

زبان مردم طالقان از ریشه های فارسی - تاتی است.
ما در اینجا گرد هم جمع شده‌ایم تا طالقان خود را بهتر شناخته و در جهت احیای فرهنگ و زبان خود گام برداریم.

تمام تلاش و همت ما بر این است که زبان و فرهنگ و خاک طالقان عزیزمان، از هر گزند و آسیب، محفوظ بماند.

خُجیره هم زبانان، البرزیانِ نازنین، شمایی قدم مایی چُشمی سر.
به خودمانی زبان گپ بَزنیم تا ماندگار بُمانه.


برای ارتباط با ما
از طریق ایمیل به آدرس taleghanidarji@gmail.com مکاتبه کنید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

داستان مسافر کشتی نجات --- سومین قسمت

شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ۱۰:۰۵ ق.ظ

تذکر: هرگونه کپی برداری و استفاده از تمام یا قسمتی از متن به نامِ خود یا دیگران، شرعاً و قانوناً مجاز نیست و تخلف و فعلِ حرام محسوب می‌شود که قابل پیگرد قانونی می‌باشد.

 

مادر بزرگ پری‌گل (مادرِ پدرش) در حیاط بود و همانطور نشسته رویِ پوست تخت (قالیچه پوست گوسفند) رویِ ایوان، با خوشرویی جوابِ سلاممان را داد و حال و احوال کرد. پری نزدیکتر رفت و رویش را بوسید و پیرزن همزمان که ماچ‌های آبداری روی صورت دختر می‌نشاند، دستی هم به شکمِ او کشید و کلمه‌ای به زبان محلی گفت که من متوجه معنی آن نشدم. پری مرا به سمت او هول داد و گفت: «ننه، اِسپی ما رِ که یادتانه؟ خودشیب خانوم دُوگتُور گردیه اما بازم جانش در میشو این دِه‌کوره‌هایی واستان!» (= ننه، سپید ما رو که یادتون هست؟ برای خودش خانم دکتر شده اما با اینحال، بازم جونش در میره واسه این دَر و دهات)

مادربزرگ که به زیبایی و ترگل وَرگلی ننجانِ خودم نبود اما به مانند تمامی پیرزنهای روستایی، با چارقدِ سفیدِ زیر گلو سنجاق زده و پیراهن چین دارِ گل گلی، موجی از انرژی مثبت به اطرافش می‌بخشید، دستانش را برای دیماگیتن (= بغل کردن و بوسیدن) من باز کرد و گفت: «آها روو... میشناسُمش... هامون که حمید اویی خاطرِ میخواست.... بیا جلو دتر جان یه ماچُت کُنُم...» و با همین یک کلام، پرتم کرد به روزگارِ گذشته! (= آره فرزندم، میشناسمش، همونی که حمید، خاطرش رو میخواست. بیا جلوتر دخترجان یه ماچت کنم)

حمید، پسر عمویِ پری‌گل بود. قد بلند و سفید رو و من که آن زمان از پسرهای سبزه خوشم می‌آمد از نگاه‌های مشتاق و تلاش بی وقفه‌اَش برای همصحبتی با خود، فراری بودم. یک خاطره از او یادم می‌آمد. در ایام کودکی، با پری‌گل کنارِ رودخانه گِل بازی می‌کردیم و محمود و حمید، مجسمه‌های گِلی ما را برای خشک شدن در آفتاب، به روی تخته سنگی بزرگ و صاف می‌بردند که پری با همان شیطنت کودکانه گفت: «اِسپی... اگه مُن خودمی پسر عمو ر به تو هادیَم، تو خودتی پسر عمو ر به من هامی‌دی‌یِی؟» (= سپید اگه من پسرعمویِ خودم رو به تو بدم (یعنی حمید رو) تو پسر عمویِ خودت (یعنی محمود رو) به من میدی؟)

و وقتی در خنده‌های مشتاقش، او را ویسگیلی (= نیشگون) ریز گرفتم و گفتم: «اگه به عمه نگفتم» بلندتر از قبل خندید و گفت: «اصلاً به درک! من که آخر زنِ محمود می‌گردُم و تو می‌مانی با سر بی‌کلاه... خیلی دی دلت بخوا... پسر به این خوشگلی، تو دِ خیلی سیفیدتره، یالُتان میبو اِچینه وَرف... آدُم نمیتانه بغلش گیره» و باز هم خندید. (= اصلاً به درک، من که آخرش زنِ محمود میشم ولی توی میمونی با سرِ بی کلاه، خیلی هم دلت بخواد زن حمید بشی، پسر به این خوشگی، از تو هم خیلی سفیدتره، بچه تون از سفیدی میشه عین برف، آدم نمیتونه بغلش کنه! (کنایه به اینکه برف سرده))

با صدای خنده پری، به خود آمدم که داشت سربه سر مادربزرگش می‌گذاشت. محمود، خِرکِش کنان، با ساکهای ما در دست، به حیاط آمد. به پری گفتم: «نمیای کمک؟» که عمه تندی پرید و ساکها را از محمود گرفت و گفت: «پسرجان، قدتی قربان، تا ماشینه حیاطی میان نیوردی‌یِی، این جاروبرقی و پیته‌هانه تا مَچّد ببر و وگرد». (= پسرم، قربون قدت، تا ماشین رو نیاوردی داخل حیاط، این جارو برقی و دستمالها رو ببر تا مسجد و برگرد)  انگار نه انگار که محمود این همه راه را رانندگی کرده و خسته بود. اصلاً این خصلت طالقان بود که از راه نرسیده، کار برایِ تو آغاز می‌شد آنقدری که شک می‌کردی زحمت! به کمینت نشسته است.

محمود مطیعانه، وسایل را گرفت و داخل ماشین گذاشت و به سمت مسجد روستا به راه افتاد. پری پرسید: «ننه، جارو ر بخشیدی به مسجد؟» و عمه جواب داد: «نه.. ولی ایمروز میخوان مسجدو جارو و تمیز کنند برای محرم آماده باشه، منم سرِ حال و روزتو نذر کردم که بریم و مسجدو جارو بزنیم!» همان دم، مادربزرگ رو ترش کرد و با نهیب گفت: «اُهُک... هِمین بُمانده این یالُک با این وضعش بیا مچّد جارو بزنه. تو دی عقل کَلَتی میان دِنیا پروین، کاری نکن که باز ما رِ پِشی‌مانی بنگنی!» (= دِهِه! (صوت دعوایی) همین مونده که این بچه با این وضعش بیاد مسجد جارو کنه. تو هم عقل تو سرت نیست پروین، کاری نکن که باز پشیمونی به بار بیاری)

درحالیکه هیچ نمی‌دانستم درباره چه چیزی صحبت می‌کنند، حیران ایستاده بودم که پری آمد، زیر بازویم را گرفت و با هم به سمت اتاق رفتیم.

یک آن به خودم آمدم و بی مقدمه پرسیدم: «پری، تو حامله‌ای؟» که پری با چشمان سیاهش، خیره به من، بی خنده، سر تکان داد و گفت: «چهار ماهه!»

 

یک رسم: از قدیم مرسوم است که زن‌ها برای گرفتن حاجت، نذر می‌کنند و مسجد را جارو می‌زنند.

 

قبلترها هروقت خبرِ بارداری کسی را می‌شنیدم، لبریز از خوشحالی می‌شدم، انگاری وجودم باردار می‌شد به شادیِ آمدن کودکی تازه. اما آن روز، خبر بارداری پری، پُتکی شد بر سرم... نه اینکه به او حسودی کنم، یا حسرت مادر شدن به جانم بنشیند. نه... مسأله چیز دیگری بود.

همانطور که گفتم، مادرم صمیمی‌ترین زنِ فامیل به عمه بود، حتی از نَنجان هم نزدیکتر. عمه، هیچ حرف و رازی را از او پنهان نمی‌کرد. خودِ پری هم برای من، علاوه بر نسبت فامیلی دوجانبه، دوستی صمیمی به حساب می‌آمد. صحبتها و اتفاقات آن روز که حالا مانند پازلی کنار هم چیده، مرا به این حقیقت می‌رساند که از بارداری پری‌گل، خیلیها باخبر بوده اما آن را از من پنهان کرده بودند. پنهان‌کاری‌یی که قطعاً نه از سرِ خیرخواهی، که از باورهای نفرت‌انگیزِ کارُتنک گرفته! (=  تار عنکبوت بسته) این جماعتِ دل شکن ناشی می‌شد.

اینکه زنِ دل‌سوخته را از خوشبختی خود باخبر نکن!

اینکه بر روی سعادتِ خود، سِتر و حجابی بگذار تا نظرِ تنگ و چشم زخمش تو را نگیرد!

اینکه حالا که چادر سفیدبختی به سر توست، از سیاه روزانِ سیاه به تن، برحذر باش چه آنکه سیاه‌روزی سرایت کردنی است!

باورم نمی‌شد که اینطور بی‌رحمانه، به حقیقتِ زندگی خود در میان این فرهنگِ پرخرافه و ستمکار پرت شوم. آری، عمه و پری حق داشتند که مرا از شادی‌های زندگی خود دور نگه دارند. من زنی سیاه بخت، مطلقه و اجاق کور بودم که حتی دلسوزی بر او، حماقتی مذموم محسوب می‌شد. دیگر در پایِ بساط دورهمی‌ها جایِ من نبود، چه بسا که خطری برای زندگی دیگر همجنسانِ خود بودم. دیگر در زمانِ جاری شدن خطبه عقد، جایم کنار سفره‌ای که به آرزویِ سفیدبختی گسترده شده بود، نبود. نباید قدم سنگین و نحس من به آشیانه خوشبختی دیگران می‌افتاد. من بی‌گناه بودم اما بارگناهی بر دوشهایم بود که مرا خمیده و نابود می‌کرد. برای اولین بار به زبانم آمد: «لعنت به تو پیمان!»

پری، آهسته و بی هیچ سخنی از اتاق بیرون خزید و من به بهانه تعویض لباس و استراحت، ساعتها در آن اتاق نیمه تاریک، ماندم. اتاقی که پرده‌هایش کشیده بود تا آنچه در ورایِ آن از خوشبختی حضور داشت را، از نگاهِ منِ منحوسِ در امان بدارد.

سر ظهر بود... صدایِ اذان می‌آمد و من، خسته‌تر از هر زمان، چشم به رویِ پری‌گل گشودم که با مهربانی صدایم می‌کرد و بویِ خوشِ غذایِ هیمه پَزِ عمه، همه جا را پر کرده بود. (هیمه = هیزم)

ناهار را خوردیم، گو اینکه چندان اشتهایی نداشتم اما باید حفظ ظاهر می‌کردم. بعدِ ناهار، عمه اجازه نداد که پری‌ برای شستن ظرفها، لب حوض بیاید و خودمان دوتایی، ظرفها را شستیم. آبکش بزرگِ حاوی ظرفهای شسته را که داخل مطبخ بردم، پری صدایمان کرد و برایمان چایی ریخت. عمه تشر زد: «سینی چایی رو بلند نکنی یه وقت» که محمود گفت: «بشین، من میارمش!». چقدر عجیب بود برایم صحنه کارکردن مردی طالقانی، در جلویِ خانواده همسر! اصلاً به قول ننجان، عیب بود وقتی چندتا زن در خانه هست، مردی کارِ خانه کند. اما حالا این محمود پسر عمویم بود که جلویِ زنها خم و راست می‌شد و چای تعارف می‌کرد. مادری، چه تاجِ بزرگی بود که خلقت بر سر یک زن می‌‌گذاشت.

به پری نگاه کردم. با شیطنت و سرخوشی می‌خندید و قند در دهان می‌گذاشت.

 

اعتذار: بابت نوشتن از باورهای خرافی مرسوم در جامعه، درخصوصِ بانوانِ متارکه کرده، از خوانندگان داستان، پوزش می‌طلبم. (نویسنده)

 

بعد از ظهر، همگی با هم برای تمیز کردن مسجد روستا رفتیم و هرچه عمه اصرار کرد که پری خانه بماند، حریفش نشد. آخر سر هم خط و نشان کشید که فقط برای «خوردنِ سرِ ما» بیاید و حق ندارد کار دیگری انجام دهد چرا که «بار شیشه» داشت.

از میان کوچه‌های خاکی عبور کردیم و گذر به گذر، با هر کدام از اهالی روستا که روبرو می‌شدیم، بعدِ احوالپرسی این سوال را می‌پرسیدند که من کیستم! عمه با جواب کوتاهِ «بُرارزام» (= برادرزاده‌ام) رد می‌شد و پری با مسخره کردن این عادتِ سوال پرسیدن «تو کدامانی؟» (= تو کی هستی؟) که عاقبت به ماچ کردن فردِ تازه وارد و حسابی تُف مال کردنِ او ختم می‌شد، تا رسیدن به مسجد سرگرممان کرد.

نزدیک مسجد که رسیدیم، دلم پر کشید برای مسجد روستایِ خودمان. یادم افتاد به آن روزهایی که با ذوق و شوق برای تمیز کردنش می‌رفتیم. مسجد کهنه و غبار گرفته‌ای که با صبوری، خود را به دستِ ما دخترکانِ پر انرژی می‌سپرد تا گرد و خاکهایش را جارو کنیم و کدری نقش بسته از شیشه‌هایش را بزداییم و وقتی آخرین کَک‌های لانه کرده در میانِ تار و پودر قالیچه‌های دستبافت و نمدهایش را آواره می‌کردیم و کتب ادعیه و قرآن، گردگیری شده و مرتب، در جاکتابی و دولابچه‌ها جا می‌گرفتند، ترمه‌های سوزنی گلاب زده را رویِ طاقچه‌ها پهن کرده و در گلدانهای شیشه‌ای، گلهای وحشی می‌گذاشتیم. مسجد آن وقت بوی بهشت می‌گرفت.

آخر سر هم، نوبت شستن جانمازها در خنکایِ چشمه‌ی روبه روی مسجد بود که هر بار پیرمردها از آنجا می‌گذشتند به ما می‌گفتند: «دترکان که جانماز بشورُن، خدا دلش به رحم میا و واران میباره» و هر شب.... ما منتظر می‌ماندیم تا دیندیرکِ باران، رویِ شیروانی‌های روستا، مژده دلرحمی خدا و رضایت او از آنچه ما دترکان انجام داده بودیم را به گوشمان برساند. (دیندیرک یعنی صدایِ خوردن باران به روی شیروانی، دترکان = دخترها، واران = باران)

بی هوا از عمه پرسیدم: «کاش می‌شد بریم مسجد دهِ خودمونم تمیز کنیم» که عمه جواب داد: «اوووو اونو تا بحال صدبار تمیز کردند... مگه زنهای تَشِ دل اونجا میذارن کار به روزِ آخر برسه. خبرشو دارم یه هفته‌ای ریختند شستند خشک کردند تمیز کردند چیدند، الان سه روزه مسجدشون آماده محرم شده دترجان». (تشِ دل یعنی آدمهایی که زرنگ، عجول و بی صبر و قرارند. آدمهای کاری و احساس مسئولیت کُن، متضاد آدمهای تنبل)

رسیدیم دمِ درِ مسجد که چند تا از جوانهای دِه در حال نصب پرچم‌های سیاه و کتیبه بودند که پری‌ با شیطنت سُقُلمه‌ای  (سقلمه = ضربه با نُکِ آرنج) به پهلویم زد و گفت: «اونجا رو نیگا... پسر عموم! چه حاجت مهمی داره که اومده سیاه بزنه، خدا میدونه». عمه، هیـــس بلندی کشید و با اخم به پری، ما رو هُل داد داخل مسجد و خودش جوابِ سلامِ جوان‌ها رو با یه «اجرتان با سیدالشهدا» داد.

 

از رسوم محرم: تمیز کردن مساجد و معطر کردن آن است و نیز نصب کتیبه، پرچم و پارچه‌های سیاه در داخل و بیرون مسجد، حسینیه و امامزاده، چند روز قبل از شروع محرم و مراسم عزای حسینی است که به آن سیاهپوش کردن و استقبال از محرم می‌گویند.

خدمت در دستگاه سیدالشهداء بی اجر و مزد نیست و معمولاً برخی برای گرفتنِ حاجت، به آن اقدام می‌کنند.

 

مسجد، نوساز و بزرگ بود اما به نسبت آنچه که از مسجدِ قدیمی و کوچک روستایِ خودمان به یاد داشتم، کارِ کمتری برای تمیز کردن داشت. مردها هم مدام از پشت پرده تذکر می‌دادند که «زنها وسواس به خرج نَدَن و زود تمومش کنند که اذان مغرب نزدیکه». خبری از ترمه‌های گلاب زده و گلهای وحشی تو گلدون و حتی شستن جانمازها نبود. فقط جارو کشیدن داشتیم و گردگیری که تا غروب نشده، تمام شد.

وقتی به عمه گفتم: «کار مسجد خودمون حتماً خیلی بیشتر از این بوده»، ابرویی بالا داد و گفت: «چند وقته دِه نرفتی؟ اونجام الان دیگه مسجدشو از نو ساختند و مثل قدیم، اون همه کورِ کاری و جان‌کَنِش نداره». (کورکاری = کاری که به دقت و صرفِ زحمت زیاد نیاز دارد. جان کَنِش = جان کندن، کنایه از کار سخت و زیاد)

وقتیَم بهش گفتم که «صفایِ همون مسجد قدیمی بیشتر بود» یه جوری نگام کرد که انگار «پالان بیار و خَر بَبُر» اما به گفتن: «هر چیزی نو و جدیدش بهتره» بسنده کرد. (پالان بیار و خر ببر اصطلاحی است که برای کنایه زدن به آدمهای نادان و بی تجربه به کار می‌رود.)

همانجا ماندیم برای اقامه نمازِ جماعت. پری و عمه برای گرفتن دست نماز رفتند اما من که از ابتدا برای تمیز کردن مسجد هم وضو گرفته بودم، نرفتم.

در حال انداختن چادر سفید نماز روی سرم بودم که صدایِ یاالله مردی آمد که گوشه پرده وسط مسجد را کمی کنار زده و سینی چایی را برای قسمت زنانه آورده بود. بلند شدم و به سمت او رفتم تا سینی چای را بگیرم که گفت: «خانمها خسته شدید، خدا قوت، یه چایی نوش جان کنین، بعداً سینی خالی رو هم بذارید همینجا پشت پرده من میام برمیدارم».

یادم آمد به سیدعلی عمو، آبدارچی مهربانِ مسجد خودمان که همیشه در آخرِ کارِ تمیز کردن مسجد، برایمان چایی با نبات می‌آورد. همین یادآوریِ چهره‌ی همیشه درخشان عمو، لبخندی بر لبم نشاند. تشکر کردم و سینی را گرفتم که ناگهان نگاهم به مرد جوانی افتاد که به دیوار کناری پرده تکیه زده بود و با نگاهی غریب و همزمان آشنا... نگاهم می‌کرد.

پرده را انداختم و قلبم کوبیدن گرفت. حسِ دخترهایی را داشتم که یارشان را دیده‌اند. همانهایی که شبهای محرم، در مسجدِ روستایمان، زُل می‌زدند به پرده ضخیم مابین مردانه و زنانه، و سعی داشتند تا در نیمه تاریکِ شبهای مسجد که با نور چند چراغ گردسوز و زنبوری روشن می‌شد (آن وقتها روستایمان برق نداشت) جایگاه نُمزه‌هاشان را در حلقه سینه‌زنی مردان، شناسایی کنند. صدای الله اکبر مرا به خود آورد و استغفرالله گویان رفتم تا چایی‌ها را تعارف کنم. (نُمزه‌هاشان = نامزدهاشون)

بعدِ نماز از مسجد بیرون رفتیم و دیدیم که محمود منتظر ما ایستاده و در حالِ صحبت با مرد جوان است. به او که رسیدیم «قبول باشه‌ای» گفت و جوان هم به عمه و پری گل سلام داد و محمود با عنوانِ «دکتر جان شبت خوش» با او خداحافظی کرد. هیچکس ما را به هم معرفی نکرد و او هم مثلِ زنانِ روستا «تو کدامانی؟» نگفت. غریبِ آشنا، که مرا خوب می‌شناخت و من هم در زیرِ نورِ چراغِ برقِ کوچه، کم کم او را به یاد می‌آوردم و همزمان دچار تشویش می‌شدم. سالها پیش، زیر همین چراغِ برق جلوی مسجدِ دهِ پایین، به من گفته بود: «تو نُمزه خودمی» و من هم به او گفته بودم: «عمراً!». گمانم سیزده یا شاید چهارده سالم بود! (نُمزه = نامزد)

به قلم سیده مریم قادری

enlightenedادامه دارد...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۹ ، ۱۰:۰۵
درجی طالقانی

داستان مسافر کشتی نجات --- دومین قسمت

چهارشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ۰۸:۴۶ ق.ظ

تذکر: هرگونه کپی برداری و استفاده از تمام یا قسمتی از متن به نامِ خود یا دیگران، شرعاً و قانوناً مجاز نیست و تخلف و فعلِ حرام محسوب می‌شود که قابل پیگرد قانونی می‌باشد.

 

پری‌گل نگو و به قول نَنجان مادربزرگم- تَشِ گُر! (= به طالقانی یعنی شراره‌ و اَلویِ آتش) از بس که پر انرژی، پر سر و صدا و فعال بود. دلم نمی‌آید شیطان خطابش کنم، چون در عین جنب و جوش و ناآرامی، فرشته‌ی مهربان و بی غل و غشی در وجودش خانه داشت. پری‌گل درست همان چیزی بود که وسط این سکوت و تنهایی رخوتِ آورِ پس از جدایی، با دیدنش بگویم «فقط همین تو یکی رو کم داشتم». اتفاقی که هم به آن محتاج بودم و هم از آن فراری!

دختر عمه‌اَم یک بَند حرف می‌زد و در حالیکه بشقاب کیکم رو تموم می‌کرد، از هر دری سخنی می‌گفت. آخرش فرصت کرد ازم بپرسه که اونجا چیکار می‌کنم. گفتم: «دانشگاه اومده بودم...»‌ گفت: «آهان یادم نبود اینجا درس می‌خوندی، راستی مگه درست تموم نشده؟ نکنه رفوزه شدی پُرفسور!» و خودش به شوخی بی‌مزه‌اش قاه قاه خندید. بعد جدی شد و پرسید: «راستی مگه الان نباید سرِ کار باشی؟» که از زبونم پرید: «فعلاً تعطیلیم!» و تندی اضافه کردم: «تعطیلات تابستونه» تا شکی به اصلِ موضوع نکنه. همین باعث شد که پری‌گل گیر بده که بیا بریم سفر. گفتم: «حوصله سفر رو ندارم» و در اصل هم حوصله نداشتم و هم پول!

گفت: «اصلاً بیا بریم طالقان، مگه پس فردا اول محرم نی؟ خب خوبه دیگه، می‌ریم و کل دهه اول رو اونجا می‌مونیم، خیلی خوش میگذره!» گفتم: «حوصله طالقانم ندارم!» گفت: «این دیگه از اون حرفا بودا... هیشکی ندونه من که میدونم تو جونت در میره برای طالقان» و چقدر راست می‌گفت!

دوباره ادامه داد: «این بهترین کاره، منم اینجا حوصله‌اَم سر رفته و هی اَلَکی گیر میدم به محمود، راستی اونم داره واسه دو هفته میره مأموریت، قبلش میگم ما رو برسونه طالقان، همین فردا اصلاً... پنجشنبه میریم و بعدِ عاشورا برمی‌گردیم» و بدون اینکه به من اَمون بده، شروع کرد به زنگ زدن به شوهرش.

تو بد مخمصه‌ای گیر افتاده بودم. پری‌گل به سرعت هرچه تمامتر، موضوع رو به مخاطب پشت گوشی گفت و آخرشم با «خا خا... تو خیالت راحت، پس به اِسپی منو می‌گفت که از بچگی به شوخی اِسپی صدام می‌کردند- میگوئَم حاضُر گرده میشیم اویی پِی... راستی سلام می‌رسانه... دی بَشو اندی گپ نزن، خدافظ!» برای کل تعطیلاتم برنامه ریخت. (خُب خُب، تو خیالت راحت باشه، پس به سپید می‌گم حاضر بشه میریم دنبالش، راستی سلامم می‌رسونه، دیگه برو اینقدر حرف نزن، خداحافظ)

گوشی رو که قطع کرد، زُل زد به چشمام و گفت: «ها؟ چیه اینجور نگاه مینی؟!» خواستم اعتراض کنم که «من طالقان بیا نیستم» اما عوضش گفتم: «تو همیشه با محمود اینجوری صحبت می‌کنی؟» که بلند خندید و گفت: «چیه؟ عِرقِ فامیلیت گُل کرد و به تیریجِ قباتان برخورد با عمو پُسرت اینجوری گپ می‌زنم؟» گفتم: «نه، منظورم این نبود... این که طالقانی حرف می‌زنین! نمی‌دونستم اینقدر خوب بلدی». گفت: «همیشه نه... فقط وقتی بحث وَتّر دَتّره (= به طالقانی یعنی دعوا و مشاجره کلامی، به هم پریدن زبانی) یا دعوائه، یه جوریه که انگار فقط به طالقانی حال می‌ده بزنی تو پر و بالِ طرف.... وَ اِلا عشقولانه گپانه که نمیشه به طالقانی گفت» پرسیدم: «پس هنوزم عشق و عاشقی‌تون برقراره؟» با یه لحن آرومی گفت: «آره! چه جورم! نمی‌بینی تو این وضعیت داریم از هم فرار می‌کنیم و هر کی میره سیِ خود!» گفتم: «کدوم وضعیت؟» گفت: «بیخیال بابا، پاشو بریم ساک ببندیم که وقت تنگه، راستی عمه پروینتم می‌خواد امسال نذری نَنجونو اون بپزه. میگه از این به بعد خودم نذریشونو ادامه می‌دم...»

و خیالم رفت سمت نَنجان... و روزهای خوشی که همگی دورِ هم، نذری می‌پختیم و آباجانم زنده بود... حیاط بزرگ و پر گلشون... بویِ هیزم و دود.... و جنب و جوشِ ننجان، که به قول زنهای فامیل «کلانترانی جور (= به طالقانی یعنی مثل کلانترها)» اوضاع رو مدیریت می‌کرد و عمه که با اسفند دودش دورمون می‌چرخید.... یادم افتاد سه ساله که ننجان نذری نپخته.... درست از وقتی آباجان مریض شد و برای دوا درمون به شهر اومدند، اما حالا، بنا به گفته پری‌گل، عمه می‌خواست نذری پدرمادرشو ادامه بده و من، با یک اجبار خوشایند، باید می‌رفتم طالقان...!

 

 

پری‌گل با من تا خونه اومد تا به قول خودش مطمئن بشه که برای سفر، آماده می‌شم. ظهر هم پیشم موند و با یه املتِ همه چی اَندر آنی که درست کرد، خودمون رو سیر کردیم. بعد در حالیکه اون رویِ تخت دراز کشیده بود و من چند تکه لباس و وسیله جمع می‌کردم، دوباره پرچونگی‌هاشو شروع کرد. جالب بود با اینکه تقریباً از همه چی حرف می‌زد اما هیچ اشاره‌ای به موضوع طلاقِ من و فضولی درباره پیمان و زندگی خصوصیم نمی‌کرد و همین برایِ من غنیمتِ بزرگی بود و از اون به خاطرش، ممنون بودم.

عصری پری‌گل ماشین گرفت و در برابر اصرارهای من برای رسوندنش به خونه، مقاومت کرد که «تو بهتره زود بخوابی تا بتونی زود بلند شی... می‌دونی که ما طالقانیا پنجِ صبح زدیم به جاده و صبحونه رو رأسِ ساعتِ طلوع خورشید، باس سرِ گردنه داکُنیم خیکمانی میان! وَ اِلا که نمازی جور قضا میبو!» (= باید سر گردنه صبحانه رو بریزیم تو شکم و اِلا که مثل نماز، قضا میشه) بعد قاه قاه زنان به سمت در رفت و خداحافظی کرد.

اون شب با یه دلهره کمرنگ و مور مورِ یک انتظارِ خوشایند، به خواب رفتم. درست مثل دختری که می‌خواد بعد از چند سال دوری و جدایی، دوباره بره سرِ قرارِ یک عشقِ قدیمی. دلم در حالتی از بیم و شوق، سرگردان بود که خواب چشمهامو ربود.

آباجان حیاط رو آبیاری می‌کرد و رویِ شلوار کُردیِ گشاد و سِدری رنگش، قطراتِ آب پاشیده بود. نسیم خنک با صدایِ شُرشُر آب، پوست و گوشم را نوازش می‌کرد. چشم باز کردم و چهاردست و پا تا درگاهی آمدم. همینکه از درِ چوبی بزرگ اتاق به ایوان رسیدم، متوجه من شد. صورت مهربانش با آن ریشهای سفید و طوسی، به خنده قشنگی باز شد و صدایِ دلنشینش خطابم قرار داد: «ای سیاچُشمانتی قُربان... اِسپی گُلَک... بیدار گِردیِی دترم؟» (= ای قربانِ چشمانِ سیاهت، گل سپید کوچولو، بیدار شدی دخترم؟) و بعد به سمتم آمد و در آغوشم گرفت و تا پایِ بوته توت فرنگی باغچه برد. توت کوچک قرمزی را چید و زیر آبِ شلنگ شست و در دهانم گذاشت. خنکی با شیرینی در دهانم پیچید و سرخوشانه سر به آغوشِ پیرمرد گذاشتم تا از گرمایِ سینه پهن و مهربانش گرم شوم. این اولین خاطره عمرم بود که از کودکی به یاد می‌آوردم و حالا... در خواب داشتم آن را دوباره می‌دیدم!

زنگِ ساعتِ چهارِ صبح، مرا از این رویایِ شیرین جدا کرد ولی شادی دیدن آن خواب، در وجودم پخش شده بود. سر و صورتی شستم و با آرامشی بی نظیر، لباس پوشیدم و آماده شدم تا پری‌گل و محمود برسند. پری با دیدنم که ساک به دست منتظرشان بودم، جیغی کشید و گفت: «الحق که ثابت کردی طالقانی هستی». محمود نهیب زد: «پری ساعت پنج صبحه... مردم خوابن... یواشتر» و پری شکلکی برایش درآورد. محمود ساکم را در صندوق عقب گذاشت و راه افتادیم. همیشه از اینکه پسر ساکتی همچون محمود، عا‌شق دختری پر شر و شور مثل پری‌ شده و با هم ازدواج کردند، تعجب می‌کردم. اما انگار اوضاع روبه راه بود، لااقل برقِ چشمانِ سرشارِ از زندگی پری‌‌گل که این را می‌گفت.

در زمان طِی فاصله دو اتوبانِ پیشِ رو (تهران کرج و کرج قزوین) پری‌گل ساکت بود و اجازه داد کمی بخوابم. در خماری صبحگاهی، لمیده روی صندلی عقب، حرکت تصاویر کنارِ جاده را بی تعمق نگاه می‌‌کردم و انگاری ذهنم از همه چی خالی بود. به سر خروجی طالقان که رسیدیم، هوشیار شدم. شاید به عادت همیشگی که انتظار داشتم ماشین به تلاطمِ عبور از جاده خاکی بیفتد. آخر پدرم به خروجی که می‌رسید به جای استفاده از پل خروجی، ترجیح میداد از کناره خاکی، میانبرزده به جاده طالقان برسد. گویا حتی چند دقیقه تلف کردن هم برای رسیدن به محبوب! مجاز نبود. اما محمود انگاری این ارث را از عمویش نبرده بود. به آرامی از پل روگذر خروجی و مسیر قانونی آن استفاده کرد اما با این حال، خواب و خماری از سرم پریده بود.

 

 

جاده به ظاهر صاف و در باطن، با شیبی ملایم به پیش می‌رفت. به مرور که درختانِ سبز در زردی دشتِ تابستان‌زده نزدیکتر می‌شد و خنکایِ هوا بیشتر، حسِ نزدیکی به وطن در رگهایم شورِ دوباره‌ای می‌ریخت. پری‌گل، هوشیار، به مناظر جاده چشم دوخته و در برابر این زیبایی شوق آلود، دهان از حرف زدن بسته بود. کمی که پیشتر رفتیم و سربالایی پیچ در پیچ شروع شد، دیگر نمی‌شد لمیده روی صندلی باقی ماند. صاف نشستم و خیره به جاده، درست مثل بچه‌ای در مقابل معلم... یا محکومی در برابر دادگاه... یا نه... همچون خودم در برابر آباجان.... آری این توصیف بهتری بود: اِسپی در محضرِ آباجان... سرشار از شوق، احترام و عشق... و حالا این من بودم با همه اینها در برابر طالقان!

کم کم دو راهی آقچری با باب‌اللهِ همیشه دعاگویش نمایان شد. محمود دَشتی به او داد و با زبان محلی، چاق سلامتی کرد. پیرمرد آفتاب سوخته با آن کلاهِ حصیری، گِردی سیاهِ آفتابگردانی که دستش بود را به ما تعارف کرد. تشکر کرده و راه را ادامه دادیم.

به سر گردنه رسیدیم و آه از نهادمان بلند شد. در کنارِ ماشینِ همیشه حاضرِ پلیس! چند اتومبیل دیگر پارک بود و بساط صبحانه خوردن جماعتی به راه. سرعت را کم کرده بودیم اما جایی برای اُتراقِ ما نبود. محمود گفت: «جلوتر، کنار اون درختهای کاج پایین گردنه نگه میدارم.» با سکوت، گردنه را پایین آمدیم که ناگهان نگین فیروزه‌ای انگشتر طالقان، دیار شد. (دیار شد یعنی نمایان شد) سد... این سد زیبا و غمگین در برابر دیدگان مشتاق ما خود را می‌گستراند!

به کنار ردیفهایِ کاج رسیدیم و با اینکه آنجا هم دو ماشین دیگر پارک بود، نگه داشتیم. محمود پرسید: «خوبه اینجا پری؟». پری گفت: «آره بابا... یه صُبحونه میخوایم بخوریم دیگه، نمیخواییم که بخریمش!». پیاده شدیم و سریع، صبحانه را به قول پری، داکُردیم خیکمانی میان! (= ریختیم داخل شکممان)

بعد از صبحانه، ما و ماشین، سنگینتر از قبل به راه افتادیم. به شهرک که رسیدیم، محمود پرسید: «پری، همینجا میخوای خرید کنی؟» پری هم خنده کنان جوابشو داد که: «نه که جایِ دیگه‌ای هم واسه خرید هست؟» بعد با دست به من اشاره کرد: «تو همینجا بمون ما الان برمیگردیم» و به سمت نانوایی راه افتادند.

دوباره خاطرات هجوم آوردند به سمتم. دخترکی را دیدم دست در دست پدر... در آن پیاده روهای خاکی... با ساکی که در دستِ دیگرِ پدر سنگینی می‌کرد... با آن دبه ماستِ سوغاتیِ ننجان و بقچه‌ای پر از نانِ کُلاس و توتک و یک کَلو پِندیرِ میانش! (= به طالقانی یعنی یه تیکه پنیر داخلش، کُلاس و توتَک هم دو نانِ شیرینِ طالقانی هستند) با نایلون تخم‌هایِ بلدرچین در دستانِ دخترک که همین صبحی از مسیر جاده روستایی که پیاده می‌آمدند، پیدا کرده بود. و پدر که برای هر دویشان از ساندویچی شهرک، دو دورنه! (= به طالقانی یعنی لقمه گازی/قاضی) درست شده از نانِ بربری تازه می‌خرید و تا رسیدن مینی بوس، گاز می‌زدند.

صدای باز شدن در ماشین، مرا از خاطرات جدا کرد. پری، سفره بزرگی، پر شده از نان لواش را به دستم داد تا در صندلی کناری بگذارم. با تعجب گفتم: «چه خبره پری؟ مگه میریم قحطی جا؟». پری در حالیکه رویِ صندلی جلو می‌نشست گفت: «مثل اینکه خبر نداری، دیگه الآنا کسی حالِ نون بستن تو دهات رو نداره، هر وقت میایی اینجا، باید تا اونجا که میتونی نون بخری با خودت ببری، اما عجالتاً شما اون قحطی جا رو خوب بیامی‌یِی!». محمود در میان قهقهه خنده پری گفت: «اون کمربندتم عجالتاً ببند شما!» و راه افتادیم. (قحطی جا = جایِ قحطی آمده، بیامی‌یِی = اومدی)

 

عکس: سد طالقان، نگینِ فیروزه‌ای انگشتر طالقان است. سدی که به خاطر روستای کماکانِ مغروق در آن، غمگینِ خاطرات آب گرفته است.

 

از اینجای جاده به بعد، دیگر در حالِ خود نبودم. قلبم تند تند می‌زد انگاری که گنجشکی اسیر، در قفسه سینه داشتم که خود را برای رهایی، به در و دیوار می‌کوبید. در این بیقراری غرق بودم که گوشیم زنگ خورد. مامان بود، با صدای آهسته‌ای جواب دادم و گفتم که با پری‌گل و محمود تویِ ‌جاده طالقان هستیم. خودش این را می‌دانست و همان دیشب، عمه به او خبرها را داده بود. هیچوقت ارتباطِ اینقدر نزدیک این دو تا را درک نمی‌کردم که با اینکه عروس-خواهرشوهر بودند، بیشتر به نظر خواهرهای صمیمیِ جیک تو جیک می‌رسیدند. مامان سفارشهای لازم رو می‌کرد و من در خلسه پر اشتیاقِ رسیدن به قرار عاشقانه خود، با سکوت یا الفاظ کوتاه، جوابش را می‌دادم. مامان انگاری فهمید بدموقعی تماس گرفته، آخرین سفارش رو کرد:

«هرکی هرچی پرسید، یا نیش و کنایه زد، نمیخواد جواب بدی، بیخیال باش... زندگی تو فقط به خودت مربوطه»

و تلفن قطع شد.

انگار اضطرابی به جانم ریخت. فکر این جایش را نکرده بودم که ممکن است در این تعطیلاتی که من به زعمِ خودم، به بی‌خیالی‌های کودکی و نوجوانی خود برمی‌گشتم، کسانی پیدا شوند که بخواهند ناکامی‌ها و شکست زندگی زناشویی‌اَم را به رویم بیاورند. اصلاً شاید به خاطر همین ترس بود که یک دو سالِ گذشته، پایم را طالقان نگذاشته بودم. اما حالا در میانه راه که نه... در انتهای آن بودیم و جایِ برگشت و پا پس کشیدن نبود.

خروجی جاده روستایی مزین به تابلویِ نام زادگاه اجدادی، پل همچون گذشته استوار و خروش شهرویِ پراقتدارش دوباره مرا به شوق انداخت. (شَهرو = شاه‌رود، نام رود اصلی طالقان) کمی جلوتر، سه راهی‌ای بود که به سه روستایِ همجوار می‌رفت. به قول پدرم، اینجا باید ندایِ قلبت را گوش می‌کردی و نزدیکترین راه به سمتِ قلبت، یعنی راهِ سمتِ چپی را برمی‌گزیدی. اما محمود پیچید سمتِ راست.

مبهوت پرسیدم: «مگه راه دِه از سمتِ چپ نیست؟» پری تندی جواب داد: «نه! تازگیا به صراط مستقیم و راه راست هدایتش کردند!» و قاه قاه خندید. محمود گفت: «مگه پری نگفته بهت، میریم خونه عمه پروین؟»

آه از نهادم بلند شد. شوهر عمه پروین، همین پدر پری‌گل، اهل روستایِ پایین دست بود و اونجا خونه داشتند. این یعنی که من از دیدارِ روستای اجدادی خودم محروم می‌شدم و باید در دهاتی غریب، می‌ماندم و همه اون نقشه‌هایی که برای رفتن به جاهایِ همیشه آشنا و خاطره انگیز دهِ خودمان را داشتم، پَر!

صدایی در مغزم پیچید، انگاری که مادرم می‌گفت: «چه بهتر... اینجوری کسی هم نیست که بخواد سرزنش یا شماتت کنه و تو مجبور باشی سوالهای صد من یه غازشونو جواب بدی!» غریبه، درسته که دردِ آدمو نمی‌دونه اما زخمی هم نمی‌زنه. آره درست می‌گفت اما من برنامه داشتم زخمهامو به شفایِ خاطرات خوشِ کودکی بسپارم و فکر اینکه ممکنه به جای مرهم، زخمی تازه بر زخمم بشینه رو نکرده بودم.

در سکوتِ اجباری بین رضا و نارضا، به خانه عمه پروین رسیدیم. خوبی روستاهای طالقان در اینه که همه شبیه هم هستند. اینجا هم ردیفِ درختانِ سبزِ غوره از جوز، دودِ کَله‌هان و تَندوران، ردیف مرتب سُرهای چیده شده کنار دیوار و آفتابِ خوشایندی که بر گلهای شیویدیِ رنگارنگ دستِ نوازش می‌کشید، برقرار بود. صدایِ عرعر الاغی از دور دست می‌آمد که پری خنده کنان گفت: «دوباره شروع شد! هنوز نیومده خوشامد میگن ویله مالان!» و به سویِ عمه پروین که با شنیدن گُرگُر ماشین، خود را به دروازه رسانده بود، رفت و او را در آغوش گرفت. (کَله‌هان = اجاق‌های هیزمی. تَندوران = تنورها، سُر = تاپاله خشک شده که به عنوان سوخت استفاده می‌شود. ویله مالان = حیواناتِ بی صاحب، وِل، بد و بیراهی مصطلح به حیوانات اهلی)

از ماشین پیاده شدم و با دیدن اسفنددودِ عمه در دستانش، تعجب کردم. عمه با لحنی که بیشتر نگران بود تا خوشحال، قربان صدقه‌مان می‌رفت و ذکر ایمنی از چشم نظر می‌خواند و همزمان ما را به داخلِ خانه، هدایت می‌کرد.

به قلم سیده مریم قادری

enlightenedادامه دارد...

 

عکس: منزل آیت الله طالقانی در روستایِ گلیرد طالقان. گل شیویدی با نامِ دیگرِ گلِ شاه اشرفی، پُریافت‌ترین گل در میان باغچه‌ها و حیاط‌های خانه‌های طالقان است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۹ ، ۰۸:۴۶
درجی طالقانی

داستان مسافر کشتی نجات --- اولین قسمت

سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ۰۸:۴۴ ق.ظ

تذکر: هرگونه کپی برداری و استفاده از تمام یا قسمتی از متن به نامِ خود یا دیگران، شرعاً و قانوناً مجاز نیست و تخلف و فعلِ حرام محسوب می‌شود که قابل پیگرد قانونی می‌باشد.

 

ولیدپور با عصبانیت سرم داد کشید: «دیگه شورِشو درآوردی، معلوم هست چی‌کار می‌کنی تو؟ آخه گـَند به این بزرگی؟! چند ساله تو این واحد کار می‌کنی؟ چند ساله تو اون دانشگاه پر طمطراق درس خوندی و خیر سرت مُدرسش هستی؟ که حالا برسی به جایی که این گـَندا رو بزنی؟ والا که این جوجه دانشجو از تو بیشتر حالیشه...»

در هجوم کلماتی که چون بارش تیر و نیزه! بر سرم آوار می‌شد، نگاهم رفت سمتِ کارآموزِ بچه سالی که داشت اوراق و اسناد رو بایگانی و زیرچشمی نگاهم می‌کرد.

ولیدپور ادامه داد: «اگه بخوای همینجوری ادامه بدی، من یکی زیر بار گندکاری‌هات نمی‌رَم، اصلاً همین امروز با مهندس صحبت می‌کنم که از این واحد بری... فعلاً هم تا اطلاع بعدی شما در اختیار کارگزینی هستی! هرچی کار نصفه نیمه دستت داری، تحویل حبیبی بده و به سلامت!»

صورتم گُر گرفته بود و همزمان دستهایم خیسِ عرقی سرد... تلاش زیادی لازم بود تا جلویِ ریزش اشکام گرفته بشه. همیشه از اینکه جلویِ مردها اون هم تویِ محلِ کار، گریه کنم، بیزار بودم. چیزی که شاید بهترین حربه دستِ زنان بود برای تأثیرگذاری و سوءاستفاده از احساسات مردها، که خودم بارها دیدم همین حبیبیِ مارموز با اشکِ تمساح‌هایی که گاه و بیگاه می‌ریخت، چه جوری مقاصدش رو پیش می‌برد. اما من مثل اونها نبودم و به نظرم اشک اونقدر چیز مقدس و پاکی می‌یومد که فقط می‌بایست در پایِ کسی یا مسأله‌ای ریخت که اون هم مقدس و با ارزشی استثنائی باشه. پس به مانند همیشه، دستهامو مشت کردم و با هر کلامی که از دهن ولیدپور در میومد، بیشتر در خود فشردم تا جایی که سوزش جای فرو رفتن ناخنها در گوشت کف دست، منو به خودم آورد و آوار شده زیر بار توهین‌هایی که متأسفانه به حق هم بود، برگشتم و به پشت میزم پناه آوردم.

چقدر شنیدن این حرف‌ها، درست در زمانی که سعی می‌کردی با تمامِ توان به اوضاعِ درهم پیچیده‌ی زندگی، سر و سامونی بدی، دردناک بود. انگاری ماحصل همه بدوبدو کردن‌هات و تلاش‌هایی که تو رو از خستگی به مرگ می‌رسوند، جلویِ چشمات آتش بزنند و تو حتی نتونی کلامی در دفاعِ از خودت به زبون بیاری.

سرم را روی دستهایم روی میز گذاشتم و ناخواسته نَمی به چشمم نشست.

چند لحظه بعد، صدای تِقّی به میز خورد. سر بلند کردم. از پشت بخارِ چایِ تازه دمِ دانشور که با مهربانی لیوان را روی میزم می‌گذاشت و با چشم و ابرو اشاره می‌کرد که «بخور، بذار حالت سرجاش بیاد» چهره حبیبی رو دیدم که پوزخندِ فاتحانه‌ای بر لب داشت و حتماً پیش خود می‌اندیشید: «بالاخره دُمِ این دختره‌ی خود شیرین، قیچی شد و حالا دیگه فقط منم و این واحد که رییس بلامنازعش خودم خواهم بود و خودم!»

 

 

سر ظهر بود که مهندس اومد و بلافاصله صِدام کرد به اتاقش. می‌تونستم حدس بزنم که قبلِ رسیدنش به اداره، تلفنی همه چیز رو بهش گزارش داده بودند! مهندس در حالیکه کتش رو از تنش درمیاورد، منشی‌شو با صدای بلند خطاب قرار داد: «خانُم اون کولر رو زیاد کن، بگو دانشورم دوتا چایی بیاره» و بعد به من اشاره کرد که «بفرما بشین». دقایقی بعد که دانشور چایی آورد و به هنگام خروج، درِ اتاق رو پشتِ سرش بست، مهندس شروع به صحبت کرد:

  • «ببین خانم حسینی، من به شخصه احترام و ارزش زیادی برای خودت، شخصیتت و کارت قائل هستم. خودت بهتر می‌دونی سرِ پستِ ریاست واحد که اون همه مدعیِ چنگ و دندون کشیده داشت، من از تو که جوان‌ترین کارمند اون واحد بودی، حمایت کردم، چون بهت ایمان داشتم. هنوزم دارم... نه اینکه بگم ناامیدم کردی، نه... اتفاقاً خیلی جاها سربلندمون کردی و به همه نشون دادی که ارزش و لیاقت این جایگاه رو داشتی. اما خودتم خوب می‌دونی که چند وقتیه، هوش و حواست اینجا نیست. نمی‌دونم مشکل کجاست و دلیل این همه پریشون احوالی چیه. اما اینجا صدات زدم که بگم، من هرچی که در توانم باشه، برای رفع این مشکل و برگشت بهترین کارمند اداره‌ام به اوضاعِ سابقش انجام می‌دَم. فقط بِهِم بگو چه کاری از دستم بر میاد؟»

در سکوت به صحبتهاش گوش می‌کردم و هم زمان غرق شدم در اوضاع و احوال این چند وقت گذشته... چقدر سعی کرده بودم که کسی از احوالاتم باخبر نشه. چقدر روی غمها، بغضها، سرگشتگی‌ها و نگرانی‌هام سرپوش گذاشته بودم... چقدر غصه‌هامو لایِ کارهایِ روزمره پنهون کرده بودم... چقدر تلفن‌هامو یواشکی، پچ پچ کنان و در راهروهای اداره زده بودم و در جواب هر همکاری که می‌پرسید: «همه چی روبه راهه؟» سر تکون داده و با لبخندی «آره» گفته بودم... اما آخرش هم «اینکه همه چی روبه راه نبود و یه جایِ کار اشکال اساسی داشت» از وسطِ اسناد و پرونده‌های اداری زده بود بیرون! حالا به حواس پرتی، بی دقتی، نداشتن مسئولیت کاری و حتی بی‌سوادی متهم می‌شدم و مهندس می‌خواست از همه چی سر دربیاره و کمکم کنه... ولی من می‌دونستم که نجات بخشِ من از این وضع، مهندس نیست!

به چشمهایِ منتظرِ پاسخِ مهندس نگاه کردم و گفتم:

  • «متشکرم مهندس بابت همه حرفهای خوبی که زدید و پیشنهاد کمک و تحمل اشتباه کاری‌های این چند وقته... ولی راستش من فقط کمی خسته‌ام و به گذشت زمان، بابت ترمیم ذهن و روحیه‌ام نیاز دارم... اگه شما یک مدت دیگه تحملم کنین، قول می‌دم که دوباره به اوضاعِ سابق برگردم... و اگر هم نه... که کیفمو میذارم رویِ دوشم و تو کارگزینی می‌شینم تا جایِ جدیدی برام تعیین بشه!»

و آروم، نگرانی عظیمم رو بابت اینکه شاید «جایِ جدیدی در کار نباشه» و مستقیماً «درِ اخراج رو نشونم بِدَن» قورت دادم و چشم به دهانِ مهندس دوختم.

درجا، برگه‌ای از کازیه برداشت و امضاش کرد و به من داد و گفت:

  • «خیلی هم عالی... پس این مرخصی ده روزه رو بگیر و از همین فردا که چهارشنبه است، برو و دو هفته بعد با پایانِ تعطیلات تاسوعا و عاشورا به اداره برگرد... منتها یادت نره که خانوم حسینی خوش اخلاق و نامبر وانِ ما رو هم با خودت بیاری! حالا هم برو ناهار و بعدش سریع برو خونه و برای تعطیلاتِت برنامه ریزی کن... بازم بدون هر وقت هر کاری داشتی، اولین کسی که یادت بیاد بهش زنگ بزنی، من باشم!»

گیج و مبهوت از اینکه بالاخره بابت این چیزی که پیش اومده، خوشحال باشم یا نگران، تشکر کردم و از در که بیرون اومدم، با ولیدپور که روی مبلهای اتاق منشی، منتظر تموم شدن صحبتهای من با مهندس بود، روبرو شدم. بلافاصله بلند شد و تقه‌ای به در زده، وارد اتاق شد که مهندس با صدای بلندی که به گوش من هم می‌رسید، به او گفت:

  • «اون مسأله کارگزینی و این حرفا مُنتفیه! خانم حسینی یه ده روزی میره مرخصی و وقتی برگرده خودش ادامه مسئولیت‌هاشو از سر می‌گیره. عجالتاً تا اون موقع، کارهاشو بسپار دست آقایِ چراغی و بِهِشَم حالی کن که این مسئولیت، موقته و یه وقتی خیالِ باطل و هوا بَرِش نداره که رئیس شده!»

ناخودآگاه، لبخندی به لبم اومد و آرامش کمرنگی به جانم نشست و به اتاقم رفتم و کیفم رو برداشتم، بدون اینکه به نگاهِ خیره‌ی حبیبی اعتنایی کنم از در زدم بیرون.

دانشور، نگران از چارچوبِ آبدارخانه سَرَک کشید که «چی شد خانم حسینی؟ مهندس چی گفت؟» با لبخند پر رنگ‌تری مهربونیشو پاسخ دادم و گفتم: «نگران نباش آقای دانشور، دارم میرم مرخصی... ولی زود برمی‌گردم و هیچ جایی‌هم قرار نیست که منتقل بشم» و با اشاره به در اتاقِ واحد گفتم: «همینجا موندگارم...»

و دانشور که انگاری حرفم رو باور نکرده بود، کله‌ای تکان داد و گفت: «ان شاءالله...!»

 

 

تلفنی از نائب، غذای مورد علاقه‌مو سفارش دادم تا وقتی به خونه می‌رسم، ناهارمم رسیده باشه. یه دوش گرفتم و تا اونجایی که معده بی‌چاره جا داشت، غذا خوردم و با راحت‌ترین لباسِ تو خونه، افتادم روی تخت... این مدت، نه خواب درست و حسابی داشتم نه خورد و خوراک کافی. ولی انگار استرسی که امروز توی اداره بِهِم وارد شد، در عینی که همه‌ی انرژیم رو خالی کرد، مثل یه تلنگر منو دوباره به زندگی عادی برمی‌گردوند و بهم گوشزد می‌کرد: «حالا هر اتفاقی‌اَم که افتاده... زندگی هنوز ادامه داره!»

چشمام سنگین شد و مرور روزهای گذشته، از بیداری به رویا-کابوس رسید.

راستی از کِی همه چیز عوض شد؟ ما که داشتیم زندگی خودمونو می‌کردیم و در خوشبختی‌های کوچک و فراز و نشیبهای بزرگ به پیش می‌رفتیم که یک‌هو ورق برگشت. اون روزها، بعد از فراغتِ از درس و بدو بدوهای اداره، تازه آپارتمانی خریده بودیم که کوچک اما زیبا بود و ماشینِ نونوار شده‌ای سوار می‌شدیم که مالِ خودمون بود و چهره جذاب زوجهایی را داشتیم که خوشبخت‌ترینِ زن و شوهر فامیل بودند.

اما درست، بعد از تعطیلات عیدِ پارسال که پیمان اولین مسافرت مجردی‌شو رفت و منو تو سرشلوغی‌هایِ مراسم سالگرد آباجان (پدربزرگم) تنها گذاشت و حتی وقتی التماسش کردم هم حاضر نشد تو جمعِ فامیل آبروداری کنه و سفرشو چند روزی عقب بندازه، گمونم از همون روزا بود که دقیقاً فهمیدم مسأله‌ای جدی در زندگی زناشویی ما پیش اومده. مسأله‌ای بسیار جدی‌تر از نداشتنِ بچه و بی‌ثباتی‌های شغلی پیمان و سردردهای میگرنی من که گَه گاه به سراغم می‌یومد و هیچ دکتری، علت و دوایِ قطعی اونو نمی‌فهمید.

بعد، مسأله درست مثل سیاهی لکه جوهری که رویِ ملحفه سفیدی چکیده، بزرگ و بزرگتر شد و دیگه کار به جایی رسید که بعدِ هشت سال زندگی مشترکِ در نهایت احترام و آرامش، رویِ ما دو تا به هم باز شد و صدایِ جنگ و دعواهامون، آسایش رو از همسایه‌ها گرفت. کم کم از همدیگه فاصله گرفتیم، اتاق خوابمون جدا شد، زمان‌های مختلف و مجزایی برای خوردن غذا یا لمیدن روبه روی تلویزیون پیدا کردیم، تکی، به سفر، گردش، خرید و مهمانی رفتیم و آنقدر با هم صحبت نکردیم که اندک ارتباط‌مون خلاصه شد تو شنیدنِ صدایِ نفس‌ها از پسِ دیوارِ نازک بین اتاق‌ها در شب...

هفت ماه تمام جنگیدیم و یکی یکی مشترکاتمون رو از دست دادیم تا جایی که تنها چیزهای مشترکمون شد یه خونه... یه ماشین و یه سند ازدواج!

و در آخر، این پیمان بود که جسارت به خرج داد و از تقسیم این مشترکات باقیمانده صحبت کرد. البته نه خودش، رو در رو، بلکه وکیلش در تماسی تلفنی این تصمیماتی که یک تنه گرفته بود رو به من ابلاغ کرد. درست در روزهایی که در به در دنبال آن بودم که با گرفتن مشاورِ کار بلد، روانشناسی مجرب و حتی صحبت با نزدیکان و دوستانی که هر دو قبولشان داشتیم، راهی برای حل این مشکل پیدا کنم، تصمیم یک طرفه پیمان به جدایی، چون پُتکی بر سرم خورد و همه تلاشها و امیدهایم را برای نجات زندگی مشترکمان از بین بُرد.

مغرورتر از آن بودم که به دست و پایِ التماس بیُفتم اما باز هم سعی کردم با پیش کشیدن حرفِ حق و حقوقِ قانونی، به طور غیرمستقیم، پیمان را از جدایی منصرف کنم. اما مرغِ او یک پا داشت و انگاری حقیقتاً از این زندگی بُریده بود و من هیچ وقت نفهمیدم و نخواستم بفهمم که برای چه؟ آیا پایِ زنِ دیگری در میان بود؟ آیا رویا و سودایِ جدیدی در سر داشت؟ آیا از من که برای این زندگی هیچوقت کم نگذاشتم، خسته شده بود؟

جنگیدن‌ها دو ماهِ دیگر از عمر، اعصاب و انرژی مرا نابود کرد و در نهایت، در بعدازظهر روزی که صبحش، وکلایمان اجازه دادگاه برای طلاق را به ما اعلام کردند، در دفتر سرد و خاکستری محضری قدیمی و محزون، از یکدیگر جدا شدیم و به سویِ سرنوشتِ غیرمشترک خود رفتیم.

همه اینها چیزهایی بود که در کمتر از یک سال گذشته به سرم آمده بود و مهندس و هیچ یک از همکاران از آن خبر نداشتند و حتی اعضای خانواده و دوستان صمیمی هم تنها از نتیجه نهایی (طلاقِ ما) خبردار شدند. اضافه می‌کنم به آن، مسائل و مشکلاتِ پس از جدایی، همچون مُعضل پیدا کردن خانه جدیدی که در آن، با همه بیگانه باشی، تنهایی ناشی از دلخوری خانواده و طرد شدن از جمعِ برخی دوستان و مشکلاتِ مالی و عاطفیِ پس از آوار شدن یک زندگی نُه ساله!

در این دوران بود که تبدیل شدم به دیوانه‌ای که گَه گاه گَندی به کارهایِ اداره می‌زد و هیچکس از ویرانی خانه‌اش خبر نداشت!

 

 

عصر، از خواب بیدار شدم و چایی گذاشتم و کتابی دست گرفتم. باید کمی به بازسازی خود می‌پرداختم. به مهندس قول داده بودم. تقریباً دو هفته زمان داشتم برای این بازسازی و تمدد اعصاب. و مطمئناً برای همه عمر نیاز داشتم به این شغل و درآمد آن!

دلم مسافرت می‌خواست اما شرایط مالی اجازه نمی‌داد. آن وقتها که پیمان بود، با کمترین هزینه هم می‌شد بهترین سفرها را رفت. کافی بود باکِ ماشین را پر می‌کردی، غذایی که می‌خواستی در خانه بخوری برمی‌داشتی، به همراه چادر و کمی لَک و لا (= به طالقانی یعنی رختخواب) و سبد پیک‌نیکی که همیشه در صندوق عقب حاضر بود و میزدی به جاده. اما حالا یه زن تنهایِ مطلقه بودم که نمی‌توانست به همچین مسافرتی برود و نه حتی می‌توانست با دوستانِ قدیمی همسفر شود چرا که آنها همراهی با همسر و فرزندانشان و همسفری با خانواده‌های مشابهِ خودشان را ترجیح می‌دادند.

چرا پیمان همیشه به معاشرت‌های خانوادگی متأهلانه تأکید داشت و اجازه نداد هیچ دوستِ مجردی برای این روزهایم باقی بماند؟

فکرِ سفر را از سرم بیرون کردم و سعی کردم از همان خانه ماندنِ اجباری لذت ببرم... کتاب، موسیقی، چای و خواب! چیزهایی که خوب و آرامش بخش بودند اما به قولِ مادرم، مرا بیشتر در گودالِ انزوا و تنهایی فرو می‌بردند.

فردا چهارشنبه بود ولی چون اداره نمی‌رفتم تصمیم گرفتم به برخی کارهایِ اداری که داشتم بپردازم. اولین کارم رفتن به بانک بود برای گرفتن تسویه حساب وامِ خانه مشترک قبلی که برای سند زدن به نامِ خریدار و صاحبخانه جدید، به آن نیاز بود. بعد سری به دانشگاه زدم تا ببینم می‌توانم در ترم جدید، واحدی برای تدریس بردارم. در طی سال گذشته، علیرغم همه مشکلاتی که داشتم، حتی یک لحظه از تدریس غافل نبودم، کاری که مرا چون رشته محکمی به جریانِ دانش، دانشگاه و به روز بودن علمی وصل می‌کرد و آن را با همه سختی‌ها و صرفِ انرژی‌هایی که می‌طلبید، دوست داشتم.

حواسم نبود وسطِ تابستان است و دانشگاه در تعطیلات یک ماهه خود. دست از پا درازتر برگشتم و در کافه-رستوران سرِ خیابان، که زمانی پاتوق هم‌کلاسی‌ها و یادآور خاطراتِ خوشِ دانشگاه بود، نشستم.

کافه انگار، از خلوتیِ تعطیلی دانشگاه، نفس راحتی می‌کشید و همزمان غمگین بود. صاحب کافه که پسر جوانِ مودبی بود و مرا کاملاً می‌شناخت، شخصاً برای گرفتن سفارش آمد و سلام و احوالپرسی کرد. اول خواستم قهوه سفارش بدهم اما تازگی کیک‌های شکلاتی داخلِ یخچالش که قاعدتاً همین امروز برایشان رسیده بود، چشمم را گرفت. دَله خیکی (= شکمویی) که معضلِ دورانِ نقاهت از افسردگی بود، باعث شد چای با کیک سفارش دهم و تا رسیدن آن، به خیابان روبرو خیره شوم.

باد می‌آمد و پرده توری جلویِ در ورودی را تکان می‌داد. همزمان، صدایِ زنی می‌آمد که گویی با کودک بازیگوشش دعوا گرفته بود. صدا نزدیکتر می‌شد و ذهنِ لبریز مرا از غرق شدن در افکار باز می‌داشت. به ناگاه زن در ورودی کافه توقف کرد و با فریاد جیغ آلودی گفت:

«خُ حالا بعداً صُحبت می‌نیم... رَد گَن گَلُم خُشک گِردی... خُدافِظ» (ترجمه: خب حالا، بعداً صحبت می‌کنیم، برو گَلوم خشک شد، خداحافظ)

و همزمان که گوشی را داخل جیب مانتواَش می‌گذاشت و به صاحب کافه می‌گفت: «آقا یه بطری آب معدنی به من بده» نگاهش کردم...

با تعجب بلند شدم، نه به خاطر آنکه تنها بود و کودک بازیگوشی همراهش نبود و جیغ‌هایش را به مخاطب پشتِ گوشی‌اَش که مطمئن بودم شوهرِ نگون بختش است، میزد و نه حتی به خاطر گویش طالقانی‌اَش... بلند شدم و صدایش کردم... چون پری‌گُل بود. دختر عمه‌اَم که زنِ پسر عمویَم هم بود.

به قلم سیده مریم قادری

enlightenedادامه دارد...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۹ ، ۰۸:۴۴
درجی طالقانی

شروع داستان دنباله دار مسافر کشتی نجات

سه شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ۰۸:۲۶ ق.ظ

 

مسافر کشتی نجات

نوشته: سیده مریم قادری

 

با سلام خدمت تمامی همشهریان عزیز و مخاطبان مهربان

داستانی که در پیش رو داریم، عاشقانه‌ای است شوقناک، با عطر و بوی گل‌های محمدی که با هدف ادایِ دین و احترام به ماهِ عزای حسینی و سرزمینِ اجدادی‌مان طالقان جان نوشته شده و در قالب خاطراتی از گذشته‌های نه چندان دور، به ذکر برخی آداب و رسوم این دیار در ایام محرم و صفر می‌پردازد.

چارچوب کلی داستان، خیالی است و هرگونه تشابه اسمی و مکانی در آن، تصادفی می‌باشد.

ذکرِ آداب و رسوم محرم، محدود به اطلاعات و خاطرات کودکی نویسنده است و هیچ ادعایی درخصوص کامل بودن محتوایِ پژوهشی داستان در این حوزه نداریم.

به مانند همیشه، چشم به راه دعایِ خیر شما عزیزان هستیم.

حق یارتان ... خُدا بُداره‌تان

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۹ ، ۰۸:۲۶
درجی طالقانی

دُمی داستانان

شنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۴۵ ق.ظ

مقدمه:

دُم، عضوی مهم در بدن حیوانات است و علیرغم اینکه از خلقت بشر حذف شده اما جایگاه خود را در کلام و اصطلاحات زبانی حفظ کرده است. تا آنجا که من در مثلها و کنایات جستجو کردم، اکثر اصطلاحات دُم دار، به یک صفت، ویژگی یا فعلِ سرزده از حیوانات خانگی-روستایی اشاره دارد. حیواناتی نظیر خروس، سگ، گربه، روباه و ... که یا همدم انسان در زندگی روستایی هستند و یا دشمنانی همزیست و شریک در ماحصل دسترنجشان.

در متن پیش رو، اصطلاحات و مثل‌های دُم دار با گویشِ طالقانی گردآوری و سعی شده تا توضیح مختصر و آنجایی که الزام ایجاب می‌کند، داستانِ مربوط به مثلها به صورت خلاصه بیان شود. بسیاری از این اصطلاحات آمده، در زبان فارسی نیز کاربرد دارند. البته ادعایی درخصوص کامل بودن متن نداریم و به مانند همیشه، امکان اینکه واژه یا اصطلاحی جامانده باشد، وجود دارد. لذا قدردانِ دوستانی خواهیم بود که در تکمیل این نوشتار، یاریگر ما و فرهنگ غنی گویشی دیارمان باشند.

 

 

اصطلاحات:

  • کُلِ دُم: ناقص و ناجور.

 مثال: شُلوارتی قَد خوب بَه. اَککَل بَبُردی هادای خِیاط، او دی کُلِ دُم کرد و پس هادا.

  • دُم کُلُفت: آدمِ مایه‌دار و صاحب نفوذ. پولدار و قدرتمند.
  • دُم باریک: (با وسیله دَم باریک و آن دُم باریکِ مدرسه موشان فرق داره‌ها) آدمِ وُرِموذی، مرموز و آب زیرِ کاه.

 مثال: این خالُکُت دی عَجَب دُم باریکیه. چارتا خانه بَخِری هیشکَس خبردار نگردی.

  • دُم کَل: کسی که پیرو و طفیلی فردِ دیگری است. «دُم کَل گیتن» یعنی کسی را به دمِ خود بستن و با خود این وَر و آن وَر بردن.

 مثال: این زُنُک هرجا میشو، خوآرزاشه دُم کَل میگیره و میبره!

  • دُم نگو جُم‌کُتُن: جُم‌کُتُن همان بُوم کوتان (بامبرو) سنگی است که برای کاه و گل کردن بامها در خانه‌های روستایی از آن استفاده می‌شود. پس معنایِ این اصطلاح می‌شود دُمی که شبیه جُم‌کُتُن، سنگین و بزرگ است. باز هم کنایه از آدمی صاحب نفوذ و مال‌دار.
  • دُمُ دار بِزی‌یَن: کنایه از مُردن.

 مثال: زُنُکِ هَمساده یه خروار خودشیب لُباس بَخری‌بَ. سیاروز خبر نُداشت میخوا هِمین فردا دُمِ دار بَزُنه.

  • دُم دُراُردیه: کنایه از عدم اطاعت کردن زیردست از بالادست. زرنگ و مستقل شدنِ آدم فرومایه. از حد خود تجاوز کردن.
  • دُم تُکان میدیه: آدمی که دنبال فرصتی برای شروع بابِ آشنایی و البته وِلیس دِلیسِ (منفعتِ) خود است. خود رو صمیمی نشون دادن.

 مثال: رئیسی از دستِ کارمند زیردست خود شاکی است و می‌گوید: این مَردُک دی ماییبه دُم دُراُردیه، تا دیروز هِی دُم تُکان میدا و جانم قُربان میگوت. ایسه الان که بِیدی مُن دَروم میشُم یه اداره دیگه، دی مایی سُلامِ دی علیک نمی‌گیره.

  • دُم دُم کُردُن: تقریباً همان دُم تکان دادن است. اصطلاحی در شرحِ حالِ کسی که منتظر است دیگری نفعی به او برساند. کسی که دارد خودشیرینی می‌کند یا خود را به کسی نزدیک کرده به طمعِ غنیمتی.
  • دُمشه بِنگی کولُشی سَر بَش: یعنی ناامید شد و رفت. مأیوس و مغلوب شدن.
  • دُمِشِ چو کُرد: کنایه از قهر کردن یا خود را جمع و جور کردن و رفتن. (چیزی شبیه ماست خود را کیسه کردن). جالب است بدانید دم چوب کردن در فرهنگ تهرانی، اصطلاحی برای مُردن است. (اشاره به جُمودِ نعشی. اگه معنی جمودِ نعشی را نمی‌دانید لطفاً در گوگِل جستجو کنید.)

 مثال: دیشو عاروسُمِ توپّوز بِزیم (یعنی زدم تو پوزِش! توپوز زدن همان تشر زدن است)، دُمِشه چو کُرد و بَش.

 mail پیام ادمین: آی خوش خوشانتان میبو برای مثالها دی اصطلاحات جدید رو مینیما..wink

  • دُمشی سَر نُشتی: یعنی منتظر و مترصد فرصت برای انجام کاری بودن.

 مثال: این دُتَرک رِ اینجور آرام و بی زُوان نِین که هر چی میگوئی جواب هانیمیدی، دُمشی سَر نُشتی تا یه فرصت گیر اُره بَشوروتُ و بنگنه طُنافی سر (...تا خُشکِ چو گِردی/تا اَفتو خُشک گِردی)! devil

  • دُمشی هَمرا جُوز میشکی: کنایه از خیلی خوشحال بودن و اوضاع را بر وِفق مراد دیدن.
  • دُم به تله هانمیدی: کنایه از زرنگ بودن و در دامهایی که دیگران سر راه گذاشته‌اند، نیُوفتادن.
  • دُمشِ بِربی/ دُمشِ قیچی کُرد: کنایه از رسوا کردن و برچیدن بساطِ آدم پُررو و موذی.

 مثال: اگه به موقع دُمِ این مَردُکُ میربی‌یِی، اِندی پررو نمی‌گردی که راست راست راه بشو و پولته هاندی.

  • دُم بریده: آدم مرموز، موذی، زرنگ و ناقلا. ضرب المثل مرتبط با این اصطلاح این است: سوال کُردُن خُرس، لیله میزا یا تُخم مینه؟ بگوتُن این دُم بریده دِ هر چی بگی بَرمیا!
  • گِءُوئی شاخ و دُم: کنایه از آدم قوی و تنومند، اما بی فکر. معادل غولِ بی شاخ و دُم.
  • با دُم شیر بازی کوردُن: دست به کار خطرناکی زدن یا خود را در وَرطه و خطر انداختن. با بزرگان در اُفتادن.
  • دُمشی بیخ سسته: کنایه از آدم زبون و ترسو و سست عنصر که عرضه و توانایی کار ندارد و متزلزل است.
  • پا رو دُمِ کسی بِنگی‌یَن: اذیت کردن کسی و در کار او دخالت و ایجاد مزاحمت کردن.
  • سگه با دُمُش می‌خوره: کنایه از گرسنه بودن بسیار و یا حریص بودن به طوری که به کیفیت آنچه پیش رویش قرار داده‌اند، بی‌توجه است.

 مثال:  مادر به دخترش می‌گوید: این غذا که بَپُتی شوعَرُت می‌خوره؟ دختر: آها.. چُبه ناخوره؟ سگِ دی با دُمُش می‌خوره. surprise

 

 

ضرب‌المثل‌های رایج:

دُمِ خروس، جیفت دِ بیرون بِزیه: کنایه از برملا شدن یک دروغ. سندی برای اثبات دروغگو پیدا شدن.

دُمِ خروسه باوُر کنیم یا قسمِ حَرضَتِ عباسه؟: این هم در ادامه ضرب المثل قبلی است. وقتی یک سند غیر قابل انکار برای دروغگویی وجود دارد ولی باز هم دروغگو، با قسم و آیه خوردن سعی دارد طرف را قانع کند که راست می‌گوید.

داستان این مثل:  مردی خروسِ یک نفر را دزدیده و زیر لباسش قایم کرده بود. وقتی او را دستگیر کردند، علیرغم اینکه دُمِ خروس از زیر لباسش پیدا بود، باز قسم می‌خورد که دزدی کار او نیست و خروسی ندیده!

مایی خر از کُرّه‌گی دُم نُداشت: یعنی ما از قصد و غرض خود منصرف شدیم چون امیدی به عدالت و صحت قضاوت نداریم. (این مثل یه درازِ داسُتان داره که در این مجال، نمیتانیم بیوریم. شرمنده، باز میتانین گوگِلی میان جستجو کنین.)

موش سوراخی دُل نمیشه، جارو دَبُست به دُمبُش: یعنی برای حل یک مشکل و مسأله، مشکلی بزرگتر درست کردن. کار را سخت‌تر کردن.

روباه شاهُدُت کیه؟ بگوت: دُمَم: وقتی میخوان که ادعای یک نفر رو زیر سوال ببرند یا بگویند که او سند و مدرک جعلی ارائه کرده این مثل را به کار می‌برند. همچنین وقتی می‌خواهند کنایه بزنند به اینکه در امر قضاوت و شهادت، ساخت و پاختی صورت گرفته و شاهد به اندازه مدعی، بی اعتبار است.

دنیا دُمُش درازه: یعنی دنیا، حالاحالاها ادامه داره که فرداشو کسی ندیده. کنایه از اینکه کارهای دنیوی، ممکنه در آینده خیلی دور نتیجه بده. تقریباً معادل این مثل که میگن: چرخ و فلک گِرده و بازی‌های بسیار داره. مثلاً از این اصطلاح، زمانی استفاده می‌کنند که میخوان آدمی رو دلداری داده یا اونو به صبر دعوت کنند، میگن: نگران نباش، دنیا دُمُش درازه... بالاخره نتیجه کار (بعد از مدتی) نمایان میبو.

دستش به دُمِ گِو بَنده: کنایه از اینکه به آدم قوی و پرنفوذی وصله که در مواقع خطر می‌تونه کمکش کنه. معادل اصطلاح فارسی: دمش به دمِ بزرگانِ بنده.

شیر بی یال و دُم و اُشکُم: در موقع نقصان کار و کامل نبودن یک امر، این مثل را به کار می‌برند.

داستان این مثل که در مثنوی معنوی آمده: روزی مردی به حمام رفت و از دلّاک خواست که روی کمرش، عکسِ یک شیر، خالکوبی کنه. دلاک تا شروع به کار کرد و اولین سوزن را زد، مرد فریاد زد که چی میکنی خیلی درد داره. دلاک گفت دارم دم شیر رو نقش میکنم. مرد گفتم نمیخواد بدون دم باشه. بعد دلاک رفت سروقت شکم، باز مرد تحمل نکرد و گفت شکم هم نمیخواد. و به این ترتیب دلاک وقتی خواست یالِ شیر رو نقش بزنه، باز مرد گفت که یال هم نمیخواد. دلاک عصابی شد و گفت: شیر بی یال و دُم و اشکم که دید؟   این چنین شیری خدا، خود نافرید.

 

 

ضرب‌المثل‌هایی که شاید کمتر شنیده‌ایم:

شالی دُم، زرنگی دِ تله‌ای میان دَره: دُمِ روباه، از زرنگیشه که تو تله گیر کرده. این مثل دو وَجه داره: یکی میخواد بگه که علیرغم زرنگی زیاد، بازم ممکنه که یک نفر داخل مشکل بیوفته. به عبارت دیگه تو زرنگی هم دست بالایِ دست بسیاره یا سرنوشت از همه زرنگتره. در وَجه دیگه‌اش میخواد بگه: با وجودیکه اون آدم در مشکل افتاده ولی این موضوع هیچی از شایستگی‌هاش (زرنگی‌هاش) کم نمی‌کنه.

داستان این مثل: روباه زرنگی بود که هرچی دام سر راهش میذاشتند، نمی‌تونستند اونو گیر بندازن. مثلاً سر راهش چاه کندن ولی روباه از روی چاه رد نشد. طعمه سم آلود براش گذاشتند، بوی سم رو فهمید و اونو نخورد. آخر سر تله گذاشتند. روباه برای اینکه تله رو آزمایش کنه، دُمش رو به اون نزدیک کرد که ناگهان در تله گیر کرد. همین گیر کردن دُم در تله، نشون میداد که روباه اونقدر زرنگ بوده که کامل تو تله نیفته ولی بازم دست سرنوشت اونو از طریق همین دُم، گرفتار کرد.

تی‌یِی ریش بهتره یا دُمبِ سگ: چون در قدیم، داشتن ریش پرپشت، نمادی از آدمِ متشرع، فهیم و متشخص بوده، این مثل کنایه‌ایست به آدمی که علیرغم ظاهر موجه، اعمال خوبی ندارد و خیری از او نمی‌رسد لذا دُمِ سگ از او کارایی و خیر بیشتری دارد.

داستان این مثل: از بهلول سوال کردند: ریش تو بهتره یا دُمِ سگ، گفت اگر این ریش (که ظاهری متشرع و خوب به من داده) منو از آتش جهنم نجات بده (یعنی واقعاً هم آدم خوبی باشم) که ریش من بهتره، وَ اِلّا که دُمِ سگ.

ذکر این یک نکته هم جالبه که طالقانی‌ها به آدمِ ظاهر فریبی که خودش رو خوب و بافضیلت جا می‌زنه میگن: خَرِ ریش!

ماهی از سَر گـَنده گردد نی زِ دُم: یعنی عامل فساد و تباهی یک جمع، بزرگان و عقلا و روسای آن جمع هستند نه افراد عامی و سطح پایین. این مثل نیز، مصرعی از اشعار مثنوی معنوی است.

 

 

گَر بُری گوش و گَر کَنی دُمبَم، بنده از جایِ خود نمی‌جُنبَم: یعنی به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه، تن به انجامِ کاری که از من میخواهی نمی‌دهم. ممانعت از فرمان بُردنِ کسی یا تنبلی زیاد داشتن.

خری که از خری وابُمانه، یال و دُمشه باستی بِربینُن: یعنی کسی که از هویت و اصالت وجودی خود فاصله گرفته و رفتارِ با همنوع خود را نمی‌داند، بایستی از جمع، طرد شود و قابل معاشرت با دیگران نیست.

سگ، دُمشی همراه زیر پاشو جارو مینه: این مثل دو وَجهی است. یک وجه آن دلالت دارد به اینکه فردی خودکفاست و با دارایی‌های اندک و تلاش خود، کارهایش را انجام می‌دهد و به دیگران وابسته نیست. اما وَجه دوم آن که با تأکید بر اصطلاحِ «زیر پایِ کسی را جارو کردن» به معنایِ «زیرآبِ کسی را زدن و موجب اخراج او از کارش شدن» است، به این دلالت دارد که یک آدم، خودش بهترین کسی است که می‌تواند زیرآبِ خود را بزند و به عبارت دیگر، خودش با دست خود، موجبات بدبختی و اخراج خود را فراهم کند.

قاشُق بُساتُن کاری نُداره، یه مُشت میزنی گود میبو، دُمشِ میکشی دُراز میبو: این مثل درخصوص افرادی به کار می‌رود که ادعا می‌کنند کار دیگران چندان سخت نیست و آنها هم از پسِ انجام آن برمی‌آیند. که البته زِهی خیالِ باطل.

یه گَز شاخ، بهتر از هزار زَرع دُمه (یا یه وجب شاخ، بهتر از دو متر دُمه): یعنی یک وسیله کوچک اما کارآمد داشتن، بهتر است از داشتنِ هزار وسیله به دردنخور. البته می‌تواند اشاره به این هم داشته باشد که در موقع نزاع و سختی، شجاعت (و یا یک پشتیبانی‌کننده و همرزم) داشتن بهتر است از داشتنِ مالِ بسیار.

چُشم روباه که گرگی دُمِ بِینه، حساب خودشی پی و دُمبه رِ مینه: یعنی درس عبرتی همیشه جلوی چشم یک نفر بودن به طوریکه نتواند دست از پا خطا کند.

داستان این مثل: گرگ و روباه و پلنگی با هم همراه و همسفره شدند. پلنگ شکار می‌کرد و گرگ شکار را تقسیم کرده، با هم می‌خوردند. اما گرگ بدجنسی می‌کرد و قسمتهای خوبِ شکار را برای خود برمی‌داشت. عاقبت پلنگ عصبانی شد و گرگ را داخل مردابی انداخت به طوریکه گرگ خفه شد و فقط دُم او از مرداب بیرون ماند. از آن به بعد، روباه با ترس و لرز، بهترین قسمت شکار شامل پی و دمبه را به پلنگ می‌داد و خود به پست‌ترین قسمتها بسنده کرد. چون همیشه، دُمِ گرگِ بیرون مانده از آب که نشانگر عاقبتِ بدِ بدجنسی کردن در تقسیم خوراک است، مثل یک مایه‌ی عبرت، جلویِ چشمش بود.

گربه‌مانی دُم نیم زرعه: کنایه‌ایست که به یک آدم  تنبلِ از زیر کار در رو که حال و حوصله اطاعت از فرامین را ندارد، می‌زنند.

داستان این مثل: این مثل از آنجا شکل گرفت که اربابی هر دستوری به نوکرش می‌داد، نوکرِ تنبل، پی آن دستور نمی‌رفت و آن را با حواله دادن به گربه خانگی، رفع و رجوع می‌کرد. مثلاً به او می‌گفتند: ببین بارون میاد یا نه، میگفت: نمیاد چون گربه مون خیس نیست! یا می‌گفتند: برو یه سنگ سه کیلویی بیار گندم بکشیم، میگفت: از گربه استفاده کن، سه کیلوئه! در آخر هم وقتی ازش متر برای اندازه‌گیری پارچه خواستند، گفت: با دمِ گربه اندازه بگیرید که نیم زرعه! ارباب هم عصبانی شد و گربه را از خانه بیرون کرد تا دیگر نوکرِ تنبلش دستاویزی برای تنبلی نداشته باشد. بیچاره گربه که تاوان تنبلی نوکر را داد!

ما با دُمِ بَکـّـَند بشی‌یِم اما شما دی دِه آباد کُن نی‌یِین: کنایه از اینکه ما در این قضیه، دچار گرفتاری و ضرر شدیم اما شما هم از آن خیری نخواهید دید.

داستان این مثل: این مثل مربوط به دوستی خروس و سگی است که تصمیم گرفتند یک دهِ متروک را آباد کنند. غافل از اینکه این دِه، مأمن و جایگاهِ زندگی روباهی شده که مایل نیست خلوت و آرامش خود را از دست بدهد. لذا روباه با حیله به خروس می‌گوید که آماده همکاری با آنهاست. ولی در یک فرصت مناسب، خروس را به دندان می‌گیرد که با مداخله سگ برای نجات خروس، مجبور می‌شود فرار کند. اما در این حادثه، دُمِ روباه که سگ آن را گاز گرفته بوده، کنده می‌شود. در آخر کار، روباهِ دُم بریده به آن دو می‌گوید: مُن کو با دُمِ بَکَّند میشُم زندگیمی پِی، اما شماهان دی دِه آباد کُن نی‌یِین.

 

تهیه کننده متن و طراحی پوستر: سیده مریم قادری (اورازان)

طرح اصلی کارتون اول: از تسنیم نیوز           طراح اصلی کارتون دوم و سوم: محمدعلی رجبی - خبرگزاری فارس

گروه تولید محتوای درجی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۴۵
درجی طالقانی

افسانه‌ای برای طالقان

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۰۳ ق.ظ

اوسنه‌ی طالقان

 

بَنشتُم جویی کُنار و بگوتُم: آقاجان، چیب اینجِه اِندی قشنگه؟

بگوت: ما این قشنگی یِی بِ یه اوسنه داریم!

بگوتم: بَگو تا بُدانُم!

بگوت: یه وَختی خدا همه‌‌ی آدُمانِ جمع کُرد و به همه شان، یه سهمی از زیمین هادا، تا سرزمینشان گَرده. هر قومی، خودشی زیمینِ ویگیت و بَش سَر وختِ زُندُگانیش.

یه روز رَد گِردی بِیدی‌یَن صُدایِ در میا... فُرشته‌ی نُگهبان بَش دَرِ وا کُرد. بِیدی یه پیرمَردُک، با گالُش و روستایی قُبا، که بیلُش دی کُولُشی سَر دَبه، دُل آمه.

فُرشته بگوت: تو کی‌ یِی؟ اینجه چُکار داری؟

بگوت: بیامیَم دَهوا...! خدا رِ کار دارُم!

خدا صُدا بِزی: مُن میشنوئُوم، کارِتِ بگو.

پیرمردُک بَگوت: خداجان... تو که اَندی عادل و عاقُلی، چیب همه رِ زیمین هادای و ما رِ نه؟ گُمانُم یادُت دَرشیه، آخه ما طالقانیان که همه دِ ویشتر تو رِ عبادت مینیم، همیشاک دی گَپانته گوش بُداییم، زَحمت کَش و بی سَرصدا، خودمانی کاری پِی دِریم و هیش کَسه آزار نمینیم! ایسه رَوایه ما بی زیمین بُمانیم؟

بَهد دی چُشمانُشی اَشکان جیر آمی‌یَن و فُرشته‌ها دی غُصه‌شان بیگیت.

اَمبا خدا یه قشنگه لبخند بِزی و بگوت: ای جانِ طالقانی بَنداکُم! مُن هیش‌وَخت هیچ آدُمی رِ یادا نمینُم و هیش حقی دی یادُم دِ دَر نمیشو. آن دی شما خُجیرِ طالقانیان... اَمبا هرچی نُگاه کُردُم زیمینی سَر شمایی بِ یه لایُقِ جا گیر نیوردُم. اینی واستان بَ که شما بی سرزمین بُماندین.

بَهد خدا به فُرشته‌هان دستور بُدا: بِشین یه تیکاک از بهشتِ که خودمی واستان کُنار بِنگی‌بیَم بَکَنین و بیورین.

اوشان اُطاعت کُردُن.

خدا دی آن یه تیکاک بهشته بَچُسباند زیمینی سَر و بگوت: ایسه این دی شمایی سرزمین!

و اینجوری خدایی سهم از زیمینِ بهشت گِردی مایی نازنین طالُقان.

حَلا بُفَهمُستی چیِب اینجه اِندی قشنگه؟!

 

  • اوسنه: افسانه، راست و خیالی به هم بافته و در هم تنیده، درست مثل همین اوسنه‌ی ما که مکالمات خدا و فرشته‌هایش خیالی است اما قشنگی بهشتی طالقان جانِ ما واقعی‌ترینِ حقیقتهاست.

 

 

    به قلم: خانم سیده مریم قادری (اهلِ روستایِ زیبایِ اورازانِ طالقان)

    عکس از: آقای حسن جعفری (روستایِ زیبایِ دیزانِ طالقان)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۰۳
درجی طالقانی

داستان طنز: قهوه اُسپُرسو - قسمت سوم

جمعه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۲:۳۶ ب.ظ

نگاههای سهمگین ‌اهالی کافه مخصوصا مردوکان رو حس میکوردوم. نگاههایی که درون جنسی هسه و  هر کدام ترجمانی داره . والبته فقط یک مرد میتانه اورو دیلماجی کنه.
گارسون بی یِ یمی میزی سر و اون دفتر محضری رو پیش بیورد و گفت: خوش آمدید ...
دترک اعتنا نکورد و بگت: آفوگاتو لطفا
گارسون که هودار پی اویی قیافه داد میزی از مهاجرین هسه اورو بگت: ببخشید، آفوگاتو نداریم.
دتروک سرشو جیرانگتی به و موبالی همرا کار میکورد . جواب بدا: پس لطفا یه « موکا»  و به باریستاتون بگید شکلاتش کم باشه.
حالا مونی دهن دی شیلانوک ولگه ایی جور واز، گارسون گفت: چشم ، ده دقیقه زمان میبره.
یتیم همچین با غیظ مونه نگاه کورد انگار شوهر ننه شو بدیه. خب پدسوخته مونی تخصیر چیه این سیمرغ افسانه  مونی بِومی سر بنشتیه؟!
آب معدنی توک میزی یم و خودومه بی اعتنا نوشان میدام. امبا که از هر فرصتی جهت بررسی چهره ایسیتفاده میکوردوم. نه اینیکه چشم چران باشوم نه.  اکثرا مردکانی خلقت اینطور هسه که خالق  دوتا چوشم بدایه . هیکی چشم معمولی که معمولا غیر فعال هسه یا مکان فعالیتش خانه ای دل هسه  و هیکی دی چشم فرویدی و اپیکوری که عموماً با پلک دبس دی کار خودشو مینه و بیرون خانه کار مینه. البته درب بقا همین چوشمی سر میچرخه.
در تشریح چهره باید متوسل به مثال گردوم. شاید بشا اینطو در نظر گرفت که اویی آقا یه سرخپوست زیبا با اون صلابت و غرور در چهره  و ننه اش دی مثلا  مرلین مونرو بیه، دست و انگشتانی کشیده و بلند و قدرتمند.
اوووه مای گاد که جان میدیه  قولنج رگانت بیگیره این دستان بیا تی ی ی قولنجه بشکنه. باراِلاها چب اندی مونی ذهن فقیره؟
خودومی پیش بگتم مونی آقا ننه گو ده ساله رحمت خدا بشی ین و تنهایی دست دِ دیگه خسه گردی یمه .دوتا خاخوران دی گو با سر و پوست بِشی ین و زندگی یشانی پی درون، شاید تنهایی دوره تمان گردی باشه و این بانوی محترمه در حقیقت مونی نیمه گمگشته باشه.
اما نه
آخه این چطو میتانه مونی نیمه گمگشته باز آید به کنعان باشه؟
او اچینی یک لنگه  درب کاخ سعد آباد و تو اچینی یک لنگه بپوسیه آزونگله.
همین الان که حسب اتفاق مونی پیش بنشتیه نود نفر مونه تف و لعن مینون وای به حال اینکه خیابانی دل اویی دست مونی دستی دل دباشه.
در ثانی اینانی یگ هفته ایی خرج و مخارج از مایی یک سال جان بکنسون ویشتره. اما شاید اویی آقا مون د خوشش بیا و یه کارخانه یا صرافی  بزنه مونی اسم و خرجش درایه.
همینطو آخرین ملکول های اسپرسو رو دهنی دل سق میزی یم و ارتش عقل همچنان از سپاه خیال شکست میخورد. لعنت به تنهایی که دروازه دل رو روی هر وهم و ناشد و ناکسی واز مینه
احتمال عشق یک آدمی که خیلی تنهایی بکشیه به داهول (مترسک) مزرعه دور از ذهن نیه
درگده ، جهندوم د ، اگه یک هفته دی اویی همرا باشم و مونی گُرل فرند گرده خودش نقطه عطفی در زندگی هسه. آره . همینه .
تصمیم قطعی بیگیتوم که راس گردوم و بهش بگم : ببخشید خانم
او دی بگه بله بفرمایید....
بگم شما دوست دارید که گریه یک مرد رو ببینید؟
حتما میگه نه و در اون هنگام میگم پس لطفا شماره منو سیو بفرمایید.
آره همین خوبه و جواب میدیه.
صندلی سر د راس گردی یم و همین بیو می یم دهن واز کنم که درب کافی شاپ واز گردی و یه خوشتیپ پسروک از این بدنسازان دلومی و دتروک بپرس اویی بغل.
صدای اذان ظهر از بلندگو های پل طبیعت طنین انداز شده بود. یِقدی طول بکشی جهات اربعه و شمال و جنوب دستم بیایه و خداروشکر  کوردوم روزنامه  ها و جراید صبح فردا تیتر نزی ین که:

جوانی بر سر دعوایی ناموسی پس از صرف یک فنجان اسپرسو سی هوزار تومونی از بالای پل طبیعت به داخل مدرس جنوب انداخته شد.

پایان

به قلم: حامد نجاری (اهل روستایِ گورانِ طالقان)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۳۶
درجی طالقانی

داستان طنز: قهوه اُسپُرسو - قسمت دوم

پنجشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۲:۲۷ ب.ظ

من موندم و یه کیشکه فنجان و یه بطری آب معدنی،
یک کیشکه فنجان از همونانی که بابای اوشین و اقای تاکا هارا دور اجاق مینشتون و کفتیبه ساکی میخوردند. یک لحظه شک کردم که نکنه این خشه کینه مردوک ساکی قهوه دکوردیه بیوردیه.
فنجان رو جروردوم که بو کنم بدی یم عوهاااا خدایا آدومی عاقبته خیر کن، این فنجانی دل گو هیچی دنی. قطره چکانی همرا شاید ۱۰ سی سی میانش قهوه دکوردی بی ین.
یعنی اگه یه ذره فنجانو کج میکوردی کف فنجان دیار میگردی. بتم شایدا این صغیران یادا کوردی ین فنجان رو پر کنن . یا اینکه راهی میان اون خشه کینه مردوکی دس د بپاتیه.
تورا کتی یم .
راس گردی یم که بشوم بابا شانه دروروم که یه گارسون دیگه اسپرسو بیورد بنگت رو میز کناری. یواشکی چوشمی بیخ دید بزی یم و خیلی نرم و آرام کین خیلیز باخوردوم جامی سر.
اون اسپرسو دی مونی شینی جور، یک کیشکه فنجان و یه قاشق غذا خوری قهوه کف استکان دبه.
بتم این یه ذره بیصحاب تا دوندانانی سر د ردگنه چیزی نمیمانه که  جیرادی یِ ی
چمیدانستوم؟؟؟
مونی ننه اسپرسو درست کوردیبه؟
مونی آقا اسپرسو درست کوردیبه؟
چمیدانسوم؟
فنجانو بیتوم و بتم به سلامتی سه تا ده هزاری که تش بکشی یم و یه کله فنجانو جر کِشی یم. تا ثانیه هایی تمام ساعت های دنیا ایست کوردون. احساس کردم یه سیاهچاله فضایی مونه جذب کوردیه، تمام مغز و اعصابم اِرور ۷۱۸ بودا.
حس کردم قیافه م در حال انقباض و مچاله گردی ینه. انگاریکه آیینه مقعری دل خودتو نگاه دری
مغزم تصاویر درهمی نشان میدا. مثلا توهم بزی یم که اون خر مگس در کارتون حاج زنبور عسل که عینک ریبن میزی رفته آقاجانمی کوپایی سر نشتیه و ناخن گیری همرا ناخن هاشو وِمیچینه.
یا آناکارنینا از مسکو فورار کوردیه و دقیقا پل گورانی بیخ روی شاهرود یخ بزیه پاتیناژ مینه .
یا جناب «بودا» آلومبه دس گیتیه جوز جیر مینه!
خدای من
خدای من
زهر مار تر و تلخ تر از این بیصحاب چیزی تا حال خلق کوردی؟؟؟
کل سیستم عصبی م مختل گردیبه و مونی زبان اچینی مرغی کین نبض میزی.
چشمم به بطری آب معدنی افتاد و حالا هرچی تقلا مینوم این بیصحابی در واز نمیگرده. انگار ننه شانی قباله ازدواج رو مهر و موم کوردی ین. نصف آب معدنی رو جر کشی یم و دهنی دل چرخ بودام و جیر کوردوم. نفسم دریمی ، خسته و دشروس لپا کتی یم و جرعه جرعه آب میخوردم. انگار جهنمی دل دکتی یم و با هر جرعه اب یه قدم به سمت بهشت حرکت مینوم.
کم کموک اون تلخی جهنمی رد گنس و طعم بینظیری از قهوه به جانم نشست. این طعم به همراه بوی آسمانی قهوه احساس درون گرایی عجیبی در من ایجاد کورد.
ناخودآگاه گوشم محو موسیقی کافه گردی. یک آهنگ زیبای فرانسوی اثر الکساندر دسپلا  به نوعی کشکیروک خیال رو پرواز میدا. حس میکردم وارد «کتاب قلب زن» اثر سامرست موام گردی یم و در کوچه پس کوچه های بارانی پاریس با آقای استریکلاند نقاش بَنِششتی یم و شطرنج وازی مینوم.
ایتالیایی یان راست میگن که اسپرسو یی همرا باید زندگی کنی، بقولی اوشانی ضرب المثله.
در خیالم مشغول به بازی شطرنج با آقای استریکلاند بودم که کافه شاپی درب واز گردی و صدای کفش پاشنه بلندی زنانه همه توجهات رو به خودش جلب کورد.
همانجا متوجه گردی یم که گوش و هوش مردان متاهل در تشخیص برخی اصوات  به شدت قوی تر از مردان مجرد هسه و جغدی جور همه مردوکانی کله ۱۸۰ درجه پیت باخورد.
خدای من
اندامی زیبا و خوش تراش که خدا اورو در یک متر و هشتاد ‌و پنج سانتی موتر قد ، پیکر تراشی کوردیبه  و
کفش های پاشنه بلندی که وقتی راه میشی انگار یک اسب عربی با عضلات براق در زیر نور آفتابی ‌‌‌پاییزی در مرتعی زرد رنگ مشغول عشوه گری هسه و گیسوانی سیاه و  بلند  که چون شاخه های بید مجنون با ترقصی وزین حرکت میکورد.
از اون جراهی نگاهی به میزهای پر شده در کافه انداخت . تو گویی به روی نت های موزیک دسپلا راه میشی و هیچ اعتنایی به نگاههای سنگین نداشت.  یهو همون دست قضا وارد گردی و این مجسمه جاندار قدوم مبارکه رو بچرخانس و بیومی مونی میزی سر و با صدایی خش دار و تا حدی اندوهگین ولی بسیار محکم و با صلابت گفت:
_
ببخشید میتونم اینجا بشینم
منتظر پاسخ من نومانس و هیچ اعتنا دی نکورد و صندلی رو درورد و بَنِشت.
انگار طلسم گردی بی یم و تُک حرکت نمیکورد ، به یه بدبختی با دمی که از بوی قهوه سونگین گردیبه فقط اورو بگتم: خواهش میکنم ، بفرمایید.

ادامه دارد...

به قلم: حامد نجاری (اهل روستایِ گورانِ طالقان)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۲۷
درجی طالقانی

داستان طنز: قهوه اُسپُرسو - قسمت اول

پنجشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۰:۲۲ ق.ظ

 جمعه روزی بود. بَتُم ماشینه سُوار گردوم بشوم تهران گردی. نمیدانم دست قضا چطو گردی مونه ویگیت بَبَرد و به خودم آمدم و بِدی یم عین میمون کین قورموز از میله های پل طبیعت اوزان گِردی یم و محو توماشای سیل ماشینهای مدرس جنوب هستم.
خودومیب دَقُم میزی یم که مونی پیش یه کافی شاپ ظاهر گردی و باز این کُفت بیگیت دست قضا نفهمسوم چطو دَسُنگله بِزی و مارو دکورد اون میان.
اول ماه بود و جیفان پر از پول، بَتُم که بشیم بِینیم چیه!!! دیگه یه قهوه باخوردون اندا خرج و فتورات نداره

 

بَنِشتوم. همه با کلاس و بقولی سانتال مانتال، یالشانی دوماقه دستمال مرطوبی همرا وِمیتون.
یه موزیک لایت  فرانسوی، خیلی های کولاس
اِندی در و دیفال و میز و صندلی یان برق میزی که دستانه مشت کوردی بی یم اثر انگوشت میزی سر نمانه
خلاصه گارسون بیومی: خیلی خوش آمدید، چی میل داشتید؟
مون دی این فیلمانی جور بتم یه قهوه لطفا ... بیدون شیر و شکر!
چیمیدانسوم، فیلمانی دُل دِ یادگیتی بی یم.
مردوک وَقَعی ننگت و بگت لطفا انتخاب بفرمایید.
یه گته دفتر نفهمسوم کجاش  دِ درورد و بنگت مایی پیش، از لحاظ ساختاری و ابعادی یِقدی از دفتر محضر داران کیچیکتر به. آقا ما اینو واز کوردیم، فقط اعداد رو میشاس بخوانسون!
یه اُسمان اَجَق وَجَقی اون دل دبه که به خدا اگه خودشان بتانن تلفظ کنن و بخوانن. مونی انگلیسی بدوک نبه ولی نفهمسوم اسپانیایی بنوشتیبه یا فرانسوی.
حالا مردوک دی علم مو داغ گردیه مونی کله ایی سر هُسا به، تِکِیم دی نمیخورد.
هی جر و جیر کوردیم، هی چپ و راست کوردیم. خدایا چی بگم اوره؟ عجب غلطی نکوردیم؟ کُفت ویگیرون اون خیکه، خبرتو صبر میکوردی خانه ای دل همون کین جوش بزیه چایتو کفت میکوردی!
احساس یه اعدامی رو داشتم که وقتی پای چوبه دار میشو از کرده و ناکرده خودش پِشیمان گردیه و ارزو مینه همه چی خِو باشه.
امبا خدا هرچی دِسی پیشو بوداشتیه و مارو هانودایه، یه پر رویی خاصی مرحمت فرموده که همیشه در مواقع خاص مونی ناجی هسه.واقعا هیچی مثل پر رویی مایه پیشرفت و اعتماد به نفس در جهان انسانی نیه.
کینو یه چپ و راست کوردوم و خجی لم بودام و بدی یم یه اسمو میشا تلفظ کوردون: espresso
بوفهمسوم همان اسپرسو هسه، ضایع نکوردوم و بتم یه اسپرسو
- بله قربان
دواره مردوک نمیدانم کجه ش د یه کارت خوان درورد و بنگت مایی پیش که حساب کنم تا سفارش در نوبت قرار گیره. صغیر عین کانگورو همه جاش کیسه داشت. دَس دِمیکورد یَک چی درمیورد دوبرابر قد و وزنش، یه فیش مایی پیش بنگت: ۳۰ هزار تومون!!
ننه ت بمیره، زمین داغ باخوری راس نگردی به حق پنج تن
۳۰ هزار تومونی همرا یه باک بنزین میگِردی دو بار میشی یم تا پراچان و گته ده طالقان
درگده، جهندوم دِ
خلاصه یه یک ربعی سیل ماشینها در مدرس جنوب رو نگاه میکردم.
اینهمه ماشین کجا میشون؟ چی یِ ی پِی؟ کی یِ ی پِی؟؟ زندگی جاریست و مرگ و تولد این راننده هان اثری در جریانش نداره
در این افکار فلسفی غوطه ور گردی بی یم که خَشه کینه، مردوک بیومی و یه کیشکه فنجان بنگت مایی پیش
کنارش دی یه لیوان آب خنک!
-خدمت شما قربان ، امر دیگه ایی باشه
- سپاس ، عرضی نیست

ادامه دارد...

به قلم: حامد نجاری (اهل روستایِ گورانِ طالقان)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۰:۲۲
درجی طالقانی

یک نَقلُک به شیرینی مَویز

چهارشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۹، ۰۹:۲۷ ق.ظ

 

خُب می‌دانین که پیغُمبَر عِزیزمان بعد از بعثت و هجرتشان، برای پادُشاهانِ مملکت‌ها نامه بِنوشتن و اوشانِ به دینِ اسلام دعوت کُردُن. اینجوری دی نَبَه که همه‌ی شاهان، خسرو پرویزی جور، نامه ر پاره کُنُن بلکه بعضی‌هاشان مثل پادُشاهِ مصر، با احترام نامه ر بیگیتُن و در جواب، هدایایی برای حضرت بَرساندُن.

یکی از این هدایا، یه خیلی عاقُلِ کاربَلَدِ دوگتُر یا به قول خودشان، طبیب بَ. این طبیب، پزشک مخصوص شاه و از بهترین اطبای مصر بَ که وقتی بیامی مدینه، حضرت او رِ یه حُجره هادا که به قولی کلینیک او باشه.

یِگ ماه بُگذشت و هیشکی طبیبی سُراغ نیامه... یگ ماه گِردی دو ماه... سُ ماه اما دریغ از یه دانه مِریض حتی زُکام و سرماخورده دی اویی سُراغ نیامه!

طبیب ناراحت گِردی و مطبشه دَبُست و بَش پیغامبری وَر و بگوت: آقا جان، مُن بَده دُوگتُرم؟ از طبابت هیچی حالیم نی؟ ویزیتم گُرانه؟ بداِخلاقی مینُم؟

حضرت بگوت: نه عزیز جان.. شما خیلی دی کارُت دُرُسته.

طبیب بگوت: پس حتماً یکی به این مردم بگوتیه مینی وَر نیان. شاید دی از مُن می‌ترسن و احتیاط مینُن یا قبولُم نُدارُن.

حضرت باز بگوت: سوء تفاهم نگرده، این مردمِ مُن یه جوری آموزش بُدام و دستورات سلامتی و بهداشتی که به ایشان بگوتیم، رعایت مینُن، که اصلاً مِریض نمی‌گَردُن و همینی واستان شمایی وَر پیداشان نمیبو.

در آخر دی اضافه کُرد: طبیب جان، راستشه بُخوای عملاً اینجه نیازی به حضور شما نی، بَشو زندگیتی پِی، هرجا که خودُت می‌خواهی.

 

ایسه همشهری جان

یکی از این دستوراتی که پیغُمبر عزیزمان برای سلامتی بگوتین، باخوردنِ 21 عدد مویز در صبح‌ها به صورت ناشتا هسته. مایی طالقان دی کو خُجیرِ مَویز داره. مَویزی که هم سلامتی میاره و هم غمِ غصه رَ از جانتان به دَر مینه.

پس از خودتان و عِزیزانتان، باخوردنِ این مَویز خوش‌مُزّه رَ دریغ نُدارین.

ان‌شاءالله که هِمیشاک سالم و تندرست باشید.

 

تهیه شده در گروه تولید محتوای درجی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۹ ، ۰۹:۲۷
درجی طالقانی