درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه‌های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز می‌شد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه‌ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه‌های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز می‌شد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه‌ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

دوست عزیز سلام

طالقان، ولایتی اصیل و ریشه دار، با مردمانی نجیب و آرام و فرهیخته و فرهنگی غنی و ناب و بی‌بدیل است.
از نظر جغرافیایی، طالقان را نگین رشته کوه‌های البرز می‌دانند. دیاری محصور در کوه‌های جنوبی مازندران و گیلان، همسایه با کرج و الموتِ قزوین. با فاصله 166 کیلومتری از تهرانِ پایتخت.

این دیار، 86 پارچه آبادی دارد که برخی از روستاهای آن، به دلایل فرهنگی (مثل: روستای اورازان - زادگاه جلال آل احمد که کتابی هم به همین نام دارد) سیاسی مذهبی (مثل: روستای گلیرد - زادگاه آیت الله طالقانی، جاذبه‌های توریستی (مثل: روستای کرکبود - آبشار کرکبود و روستاهای حاشیه سد طالقان) و دلایل دیگر، آوازه‌ای جهانی دارند.
همچنین یکی از مرموزترین روستاهای ایران که به "ایستا" معروف است و در خود طالقان به "ترک آباد" شهرت دارد، در آن واقع شده است.

امّا بیشترین شهرت طالقان، مربوط به مفاخر و بزرگان آن است. از ابوذر زمان (آیت‌الله سید محمود طالقانی) و نویسنده خسی در میقات (مرحوم جلال آل احمد) گرفته تا شهید تیمسار فلاحی، دکتر حشمت، درویش خانِ اهل موسیقی و زنده یاد مریم میرزاخانی که مشتی است نمونه‌ی خروار در ذکر مفاخر و بزرگان طالقان.

ناحیه طالقان، زیستگاه حیات وحش وگونه‌های متنوع گیاهی است که واجد ارزش‌های تفرجگاهی هستند.
طالقان به غیر از آثار ارزشمند طبیعی که درخود جای داده‌است، اماکن زیارتی و تاریخی ارزشمندی نیز دارد که بر جاذبه‌های آن می‌افزایند.

زبان مردم طالقان از ریشه های فارسی - تاتی است.
ما در اینجا گرد هم جمع شده‌ایم تا طالقان خود را بهتر شناخته و در جهت احیای فرهنگ و زبان خود گام برداریم.

تمام تلاش و همت ما بر این است که زبان و فرهنگ و خاک طالقان عزیزمان، از هر گزند و آسیب، محفوظ بماند.

خُجیره هم زبانان، البرزیانِ نازنین، شمایی قدم مایی چُشمی سر.
به خودمانی زبان گپ بَزنیم تا ماندگار بُمانه.


برای ارتباط با ما
از طریق ایمیل به آدرس taleghanidarji@gmail.com مکاتبه کنید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۳۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی روستایی» ثبت شده است

زمستانهای قدیم

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ب.ظ


📌 دلنوشته ای برای زمستانهای قدیم

قدیمی‌ترها یادشون، زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی
برفهای سفید رو و چکمه‌های رنگی کفش ملی رو

از اول مهر، هوا رو به خنکی می‌رفت. آبان دیگه سرد بود.
مدرسه‌ها بخشنامه داشتند و از وسط آذر بخاری روشن می‌کردند.  قبلش باید می‌لرزیدی تو کلاس.

از همون اول پاییز،  لباس کاموایی‌ها از تو بقچه در میومد.
کی جرات داشت با یه تا پیرهن  تو خونه بگرده؟

دولا، سه‌لا لباس می‌پوشیدی، یه بافتنی مامان‌باف هم روش، جورابم از پامون کنده نمیشد.

اوایل آبان بخاری‌های نفتی، و علاالدین  سبز و کرمی، از تو انباری‌ها در میومد.

بخاری نفتی‌ها اکثراً یا ارج بودند یا آزمایش، همه‌شونم سبز و سیاه.

ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند، یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون!
نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود، تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید پیت به‌دست، عین کوزت می‌رفتی ته حیاط و از بشکه با تلمبه نفت مى‌کشیدی.

بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر می‌دا‌دند!
یعنی سرد و سردتر که می‌شد، در اتاق‌ها یکی یکی بسته می‌شد و محترمانه منتقل می‌شدی به وسط هال.
دی و بهمن عملاً خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه‌ی گرم.
 اتاق‌ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد می‌کردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری، باید یه نفس عمیق می‌کشیدی، در رو باز می‌کردی، به دو می‌رفتی و به دو برمی‌گشتی.
 تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد می‌زدن: درو ببند!! سوز اومد!! باد بردمون!!!

گاهی که خسته می‌شدی و دلت می‌خواست بری تو اتاقت، یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله‌ی سفالی سیم‌پیچ شده می‌دادند زیر بغلت،  بدیش به این بود که باید می‌رفتی تو بغلش می‌نشستی تا گرم بشی! دو قدم دور می‌شدی نوک دماغت قندیل می‌بست.

بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت می‌گرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند.
 پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک می‌شد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
 روی بخاری هم آشپزخونه‌ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن.
اگر هم نبود، پوست‌های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف می‌کرد رو بخاری تا بوی بد نفت، زیر عطر پوست پرتقال‌های نیم‌سوز گم بشه.

موقع خواب، دل شیر می‌خواست سرت رو بذاری رو بالش یخ!
بالش رو پهن می‌کردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش می‌کردیم که گرمیش نره!
سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ می‌کرد.

پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف‌های پنبه‌ای ساتن‌دوز رو تا زیر چونه بالا می‌کشیدیم.
بیرون سرد بود، خیلی سرد!
ولی دلمون گرم بود.
گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون.
دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد.
فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه‌هایی که با چکمه‌های رنگی کفش ملی، تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب می‌کردند.
 بچه‌هایی که گرچه دست‌هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود، ولی دلهاشون گرمِ گرم بود.

حیف که خیلی زود بزرگ شدیم .حیف که خیلی زود دنیا عوض شد .

✍ ارسالی از نویسنده متن:
   آقای ایوب مهرانی - از روستای مهران


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۹
درجی طالقانی

ماست محلی!

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۱ ق.ظ

🔺
ماستی که چرب باشد
مشتر دی دارد
ور نه دوشی سر
هی دو دو کرد باید

#استاد_حسن_پورزاهد_طالقانی
📸 عکس از: بانو زهره


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۲۱
درجی طالقانی

زندگی روستایی: آقامی دوچرخه

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۰ ب.ظ

🎑 زندگی روستایی

مردم باصفای روسِتا، معمولاً خودشانی لِنگی همرا، این وَر آن وَر میشُن. وسیله نقلیه شان دی خر و قاطُر و اسبه و گاهی دی یه قُراضه دوچرخُک دارُن.
یعنی روستایی میان، کسی کو دوچرخه داره، پولدار حساب میگَرده. این دوچرخه ای سَر، مثل مالانی سَر، خورجین مینگنُن و وسایلشانه دمینُن اونه ای میان.
آی مُزه داره آقات، ظُهر که میا خانه، اولاً خورجینشی میان، پُر باشه از میوه هانِ تازه برسیِ سرباغی. بعد دی ناهارشه باخوره و باخوسه، تو دی یواشکی بِشی دوچرخه شه سُوآر گِردی و حیاطی میان، دور بَزنی.
یَهنی قدِ دور بزین با سانتافه یِ آخرین سیستُم، مُزه هامیدیه! 😍😋
فقط مواظب باش، بوقشی صدا در نیا که آقا بیدار میبو و تو ر پیامیکنه! 😁😉


🍃🐎🍃🐏🍃🐣 ____ 🌾

لِنگ: پا
میشُن: می روند
مینگَنُن: میگذارند
دمینُن: می ریزند داخل
پِیامیکنه: دنبال میکنه (به قصد گرفتن و تنبیه کردن)

تهیه شده در گروه طالقانی درجی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۰
درجی طالقانی

زندگی روستایی: نخ سوزن و مقراض!

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۸ ب.ظ

🎑 زندگی روستایی

قدیمان، همه چیشانه، خودشان میدوتُن. کمتر پیش میامه که رخت و لباس و پرده و این چیزانی بَ، خیاط خبر کنُن. زُناکان خودشان اَندی هنر خیاطی داشتُن که خودشانی کارانه انجام هادیَن. اِی هر از گاهی عروسیانی بَ، خیاط سَر میگیتُن یا جاهاز دُرُست کُردُنی بَ، خیاط میاردُن.

چرخ خیاطی و اتو بُخار و دستگاه بُرش و الگو و بوردا و این قُرتی وازیان دی دَنبه. یه کُلِ قیچی داشتُن و یه وَله پیته سوزن، چند متر چیت و چلوار و کرباس. همانه ای همراه، کُل خانواده ای بَ لباس تهیه میکُردُن.

وچکان کو معمولاً لباس نوشان این عید به آن عید بَ. یا همدیگه ای تنگ گردی لباسانه تن میکُردُن، یا بزرگترانی کهنه لباسانی همرا، اوشانیب لباس میدوتُن.
همینه ای واستان، خیاط سر عروسیان، خیلی بر و بیا و رونق داشت و معمولاً خلعتی و سرخریدی پارچه هان، آن موقع بدوت میگردی و عروسی یی بَ، همه نو نوار بیَن.
ای خدا رحمت کنه گذشتگانه، چه سخت، اما شیرین زندگی میکُردُنا.


🍃🐎🍃🐣 ____ 🌾

مِقراض: قیچی
میدوتُن: میدوختند
خیاط سَر: یکی از رسوم عروسی در طالقان
کُل: کُند
وَله پیت: کج و کوله
خلعتی: هدیه ای که داماد یا عروس برای فامیل نامزد خود می فرستد.
سرخریدی: هدیه ای که به هنگام خرید عروسی، برای افرادی که در خرید شرکت دارند، تهیه می شود.


تهیه شده در گروه طالقانی درجی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۸
درجی طالقانی

خرِ فتحعلی

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۱۵ ب.ظ



آخر عکس نگرده چندی عکس هامیری
همینجور وشیل وشیلی مینی گو
بپلاسیه واشان هامیدین تر
واش میشی بخری
عزت الله پسرش میگو
پسر اون بپلاسیه واشان بیار
همه ر الان میروشوم فتحعلی بیامه

✍متن: امیر اسلامی - سگران_بزج

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۵
درجی طالقانی

شعر روستا

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۳ ق.ظ

به نام آن خدای مهربانم                        تی ب من این حکایت را میخوانم
گله ای دارم عزیز راه دورم                     گمون داری که من سنگ صبورم
عجب دارم ز دست این زمانه                 که گه یار، گهی نامهربانه
قدیمون مردمی دل با صفا بَ                 به لطف و مهربانی آشنا بَ
جوانان در پی کار زراعت                        زناکان آبرو دار قناعت
بیَن مردم همه راضی به قسمت            زمینان سبز از باران رحمت
نجابت بَل میزه سرخ دیمان                   قناعت جیر می کَت پاره جیفان
به سفره گر نداشتن لقمه نانی             ولی دل د می کردن شادمانی
دلم کردی هوای اون قدیمان                  دری کندا منیشتن سرخ دیمان
دری پیش او و جارو میکردون                 می شن مالانی چی دی میکردون



جای چشم وهمچشمی خوشدلی بَ    به جای گچ دیواران کاه گلی بَ
کوفای واش تن هامیدا ارا داسه             وچان با حَظ میخوردن جو کلاسه
سری صبح پا می اسان از زن و مرد        نبه هیچ آدمی بی عار و بی درد
ترکتور یا که ماشینی نداشتن                زمینانه گوی همراه میکاشتن
قدیمان هر کسی کاری بلد بَ                میان مردمان روزی رصد بَ
ز گو گلبانی و گوسفند چرانی                ز پالان دوجی و تعزیه خوانی
یکی او یار و دیگر چاروادار بَ                  تفنگچی به یکی اهل شکار بَ
یکی خشت زن یکی دی گیوه دوز بَ       یکی کهنه گیوانی دور دوز بَ
یکی استای نعل و میخ طویله                یکی کلاس می پت زرد کاجیله
زمستانان بساط کرسی جور بَ              اگه چو دنبه گمره وفور بَ
دم عیدی به شور و شادمانی                میکرد عباسعلی نوروز خوانی




بهار وقتی علوفه کم می آردن                ز صحرا چایر و منجر می آردن
دیگه اون گو بمرد و واره بواُسی              قدیمی راه و رسم کم کم دگردی
به جای واش چینی و گون بار                 میشون شرکت جوانان بر سر کار
چشمه او گرسی بسته بندی                نمی دانی بنالی یا بخندی
اتاقانی کفان ماشینی فرشه                 نمد مالی دیگه یادان د درشه
زمانه گل بگیت درجیه راهه                    نمگویم که کارش اشتباهه
جوان مردی دیگه یاور نداره                     مرام و معرفت مُشتر نداره
پنیر خیکی میان جایی نداره                   ملخ مورچانه را وینای نداره
از آن وقتی که لاتی او بگیتی                 تو گویی مردمان خو بگیتی
دیگه باد تو نمیدی گندمان                     محبت یاد هاکردی ده میان
نکاس لو همه بامان د ور کت                  چپر خرمن داران د بی خبر کت
خانی گل بام دیگه معنا نداره                  پرندی چینه ی سر جا نداره
چه عزت هامینان گرسوزی نور                اسه با چلچراغی سوت و کور



کجه بش اون صفای روستایی                کبلا اله بداشت و مش بمانی
کجین ادمای صاف و ساده                     که تا گیلان میشن پای پیاده
چی گردی اون قدیمانی عروسی            که تا هفت روز میکردن دیده بوسی
چه خوش به ناله ساز و نقاره                 عروسای خوشگل مادیان سواره
بگوتم تا سبک گردم ز غصه                    جوانان ره همین یک نقل بسه
جوان پیر نکن نامهربانی                         همیشه نو نیه تازه جوانی
محبت کن که تا دل شاد گرده                 ز شادی خاطرت آباد گرده
خدارو یاد کن صب تا نمازی                     که این دنیا نداره واپرازی
امیدوارم حسابت پاک پاک بی                 بسی نوروز بیا تن زیر خاک بی




این شعر بسیار زیبا از همشهریمان آقای امیر غرقی می باشد که با صدا و لهجه ی زیبا و مخملی همشهریمان آقای فرشید فلاحی تقدیمتان گردیده است. پیشنهاد می کنیم این فایل صوتی رو از دست ندید.


دریافت فایل صوتی

دریافت فایل صوتی با کیفیت بالاتر

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۳
درجی طالقانی

آبدنگ و آسیاب

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ب.ظ

در گذشته، یکی از کار ابزارهای مورد نیاز، آبدنگ هایی بود که توسط آن، برنج، اَرْزَن و گندم را پوست می کندند و می کوبیدند. از آنجایی که این دستگاه، با نیروی آب حرکت می کرد، می باید در کنار رودخانه کار گذاشته می شدکه اهالی روستاهای دور نیز برای تهیه آرد از این آسیاب ها استفاده می کردند.

گاهی یک شغل، به ‌دلیل انحصاری بودن یا استفاده از وسیله‌ای که همه به آن نیاز دارند، می‌تواند یک جایگاه مهم و کاربردی برای دارنده آن ایجاد کند. مثلاً در یک روستا کسی که «آبدنگ» یا آسیاب آبی که برای پوست کندن و سفید کردن برنج است، داشته، به‌دلیل انحصاری بودن و نیاز همه افراد به آن، ارباب یا خان منطقه می‌ شده است و همه به دلیل نیازشان، به او، وابسته می‌شده‌اند و اصولاً این وسایل مهم، همواره در تملک اشخاص بانفوذ قرار می‌گرفته است.

این آسیاب ها، بر اساس اصول سنتی، توسط نجارها و استادکارهای ماهر آهنگر ساخته می شد و در مسیر رودخانه ها نصب شده و به کار گرفته می شد. آب به پره های چوبی و یا فلزی برخورد نموده و به کمک یک شافت (محور) نیرو به سنگ آسیاب منتقل می شد.
گندم ها و موادی نظیر جو، برنج و غیره نیز در قسمتی از سنگ که دارای سوراخ بود، ریخته می شد و از زیر سنگ به صورت آرد شده با سبوس بیرون می آمد.

آسیابان نیز معمولاً مردی میانسال و عادل بود و همه مردم، به عدالت او جهت تقسیم کارمزد و سهم مشتری از آرد، ایمان داشتند. چنین فردی مسئولیت آرد کردن گندم ها را به عهده می گرفت.
از مناطقی که از این نوع آسیاب ها وجود داشت، می توان روستای آبدنگسر دهستان لات لیل را نام برد.



📌 کلمات و اصطلاحات طالقانی مرتبط:

آسیو سَرُک (assi yow sa  rok) = سر آسیاب (ک انتهایی به جهت علامت تحبیب، تصغیر و الفت آمده است.)

آسیوو و آسیوو وان: آسیاب و آسیابان (قدیمان هر دهی یه آسیوو داشت یه آسیوو وان) مثلاً گته ده دو تا آسیاب داشته که کنار هم بود. یکی متعلق به طایفه «کیان» و دیگری متعلق به طایفه «بگان» و مزرعه آسیوسرک، پشت این دو آسیاب قرار داشت.

آبدنگ: از تبدیل حرکت دورانی یک چرخ که توسط نیروی آب به حرکت در می آمد، به حرکت عمودی، جهت پایین و بالا بردن یک چوب بزرگ و کوبیدن آن روی گندم، جهت تهیه بلغور هست. به عبارت دیگر، آسیاب آبی را آبدنگ و آسیاب پایی، را پادنگ می گفتند. (آسیاب یا با نیروی آب حرکت می کرد یا با نیروی انسان و حیوانات اهلی نظیر خر و قاطر)
در صحرای کولج، تقریباً هم مرز با شهرک، یک آبدنگ قدیمی بود و آنجا به آبدنگ سران مشهور است.

اهرُک و اهرُک کشی: آسیاب دستی خانه را اهرُک می گفتند که معمولاً جهت تهیه بلغور از آن استفاده می شد.

سایر کلمات و اصطلاحات: اجین زدن و دست چال.
اجین ندارت اهرُکت، بلغور کن، شلغور کن!

آسیووسروک سنگه سروک کیپ: از آنجا که وقتی وارد آسیوو میشدی، باید دهانت را می بستی تا آسم و دل تپش نگیری و جلوی دهانت را کیپ میکردی. یعنی سنگ رویین سخن بگوید که سخنش آرد تحویل می دهد! و لطفأ بقیه ساکت. زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم....

در ادبیات فولکوریک، ترانه ها و حکایات جالبی از نامزه وازی سر آسیاب (سرآسیوو.....این دنگی سر اون دنگی سر رعنا) و نیز شبهای اَهرُک کشی نقل شده است.

🙏 با سپاس از آقایان علی صفاری زیدشتی، آریوبرزن کیان، فضل اله دُری و سایر عزیزانی که در تهیه این مطلب ما را یاری نمودند.

TaleghaniDarji
⚜__________:::__________☆
تهیه شده در گروه تولید محتوای درجی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۶
درجی طالقانی

زندگی روستایی: لَک و لا

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۲ ب.ظ

🎑 زندگی روستایی

لَک و لا یکی از مهمترین وسایلِ زندگی و داشته های مردم قدیم و روستائیه. یعنی هرچی خانه شانی میان دَنباشه (از وسیله و لوازم زندگی) لَک و لا (لحاف و دوشُک و مُتّکا) به وفور دَره.
چون اوشان هم خودشانی تَک و تیل و اَهل و عیال زیاد بَ، هم رفت و آمد و مهمان دارِ آدُم بیَن.
الآنی جور نَبه که سال تا سال، کسی کَسشی خانه نمیشو، اگر دی بشوئه، تا آخُر شو ومیگرده و باخوتُنی ب، نمیمانه.
از این نظر، لحافدوزی دی یکی از مشاغل پرکار و مهم در زندگی روستائی و قدیم بَ. البت خیلی از زُناکان، خودشان این هنره بلد بیَن اما لحافدوز حرفه ای و مرد دی دَبه.
علی الخصوص جوانان دمِ بختی که میخواستن لَک و لا بدوجن، خودش یه خُجیره مراسم و دورهمی داشت...
هیع.. خوشا به حال همان وقتان... به سادگی و با کیشکه وَهانه، مردم خوش بیَن.
ایسه الان میشُن از این پشم شیشه ای لَک و لا میخرُن جاهازی بَ. درسته سبکه اما بیصحاب دُلُش که میخوسی، انگاری کَک دمیکوئه جانتی میان.. بالُشش دی، یه لا کاغُذ وامیشو... کله ات پَسا میکوئه! 😩
مُن گو حساسیت دارُم.. منیب از آن گَته سنگینه پَشمی لاحاف دوشُکان بیورین لُدفَن!! ☺️


🍃🐎🍃🐣 ____ 🌾

لَک و لا: رختخواب
تَک و تیل: فامیل و طایفه و بستگان
کیشکه وَهانه: بهانه ی کوچک
دُلُش: داخلش
دِمیکوئه: میوفته
وامیشو: شبیهه، مثلِ ... میمونه

تهیه شده در گروه طالقانی درجی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۲
درجی طالقانی

ابزار آلات: قیاسه

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۲ ق.ظ



این که مِینین نامش "قیـاسـه" هسته
اینه ی همراه، واشانَ کوله بار یا خری سر، بار میکردیم.
البت، یه بندِ چرمی دی داره و بیشتر کشینی همراه استفاده میبو!
ارسالی: سیدمجید سیدعلیخانی، سنگبُن

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۱:۴۲
درجی طالقانی

زندگی روستایی: چراغ گردسوز

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۲ ق.ظ

🎑 زندگی روستایی

تا همین چند سال پیشان، روستاهان کو برق دَنبه.
خانه هاشانه تا وختی اَفتو آسمانی میان دبه، با نور طبیعی روشُن می گردی.
با همین درجی و دریجه های سقفی و پنجره هان
شوکیان دی با یه کیشکه گردسوز یا فانوس (موشی/اینگلیسی)
اما همین کیشکه چراغی دور، یه عالمه وَچه و گته آدُم مینشتین و از هر در و سخنی، گَپ میزین. تا کِیانِ کِی، صداشان میامه. صدای خنده هاشان و صدای گپ بزیَنشان.
اچینه الآنان نَبه که یه گته خانه ای میان، که شُش تا چُراغ و لامپ و لوستر و شبخواب روشنه، دو تا نهایت سه تا آدُم و یه وچه، هرکدام یه گوشاک کز کُردین و لام تا کام گپ نمیزنن و تا قُورت دل شینَ گوشیشانی میان.
خانه هانه انگاری خاک مُرده بیگیته... هر از گاهی دی اگه صدایی در میا، صدای بحث و مشاجره و دَهوا هسته...


🍃🐎🍃🐣 ____ 🌾

کیشکه = کیچیک = خُردَک: کوچک
موشی = اینگلیسی: فانوس کوچک
گـَته = پیلا: بزرگ
گوشاک: گوشه، کُنج
قُورت: گلو
دَهوا: دعوا

تهیه شده در گروه طالقانی درجی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۲
درجی طالقانی