درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه‌های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز می‌شد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه‌ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

درجی، به طالقانی یعنی: دریچه سقفی خانه‌های قدیمی که رو به نور و هوای تازه باز می‌شد و نقش پررنگی در معماری، فرهنگ، افسانه‌ها و مراسمهای طالقانی دارد.

درجی: دریچه‌ای رو به فرهنگ، زبان، مردم و خاک طالقان

دوست عزیز سلام

طالقان، ولایتی اصیل و ریشه دار، با مردمانی نجیب و آرام و فرهیخته و فرهنگی غنی و ناب و بی‌بدیل است.
از نظر جغرافیایی، طالقان را نگین رشته کوه‌های البرز می‌دانند. دیاری محصور در کوه‌های جنوبی مازندران و گیلان، همسایه با کرج و الموتِ قزوین. با فاصله 166 کیلومتری از تهرانِ پایتخت.

این دیار، 86 پارچه آبادی دارد که برخی از روستاهای آن، به دلایل فرهنگی (مثل: روستای اورازان - زادگاه جلال آل احمد که کتابی هم به همین نام دارد) سیاسی مذهبی (مثل: روستای گلیرد - زادگاه آیت الله طالقانی، جاذبه‌های توریستی (مثل: روستای کرکبود - آبشار کرکبود و روستاهای حاشیه سد طالقان) و دلایل دیگر، آوازه‌ای جهانی دارند.
همچنین یکی از مرموزترین روستاهای ایران که به "ایستا" معروف است و در خود طالقان به "ترک آباد" شهرت دارد، در آن واقع شده است.

امّا بیشترین شهرت طالقان، مربوط به مفاخر و بزرگان آن است. از ابوذر زمان (آیت‌الله سید محمود طالقانی) و نویسنده خسی در میقات (مرحوم جلال آل احمد) گرفته تا شهید تیمسار فلاحی، دکتر حشمت، درویش خانِ اهل موسیقی و زنده یاد مریم میرزاخانی که مشتی است نمونه‌ی خروار در ذکر مفاخر و بزرگان طالقان.

ناحیه طالقان، زیستگاه حیات وحش وگونه‌های متنوع گیاهی است که واجد ارزش‌های تفرجگاهی هستند.
طالقان به غیر از آثار ارزشمند طبیعی که درخود جای داده‌است، اماکن زیارتی و تاریخی ارزشمندی نیز دارد که بر جاذبه‌های آن می‌افزایند.

زبان مردم طالقان از ریشه های فارسی - تاتی است.
ما در اینجا گرد هم جمع شده‌ایم تا طالقان خود را بهتر شناخته و در جهت احیای فرهنگ و زبان خود گام برداریم.

تمام تلاش و همت ما بر این است که زبان و فرهنگ و خاک طالقان عزیزمان، از هر گزند و آسیب، محفوظ بماند.

خُجیره هم زبانان، البرزیانِ نازنین، شمایی قدم مایی چُشمی سر.
به خودمانی زبان گپ بَزنیم تا ماندگار بُمانه.


برای ارتباط با ما
از طریق ایمیل به آدرس taleghanidarji@gmail.com مکاتبه کنید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۴۸۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

چپاک 11: نخ و سوزن

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۰۴ ق.ظ

خاطرم هست که تابستان بود و غروبی دیم که از بخت بد گذر بازیهای کودکانه م به کوچه یی افتاد که پنج تا پیر،زن یا بهتر بگم پنج تا زن عمو روی سکوی نسبتا بزرگی نشسته بودند و اچینی جهودان پارچه فروش ، پیششان یک خروار بایره پارچه و بپوسیه شولوار و وَدَروسه جُرُپ بنه کوردی بی یَن و به قولی مشغول خیاطی و دوخت و دوز و وصله و پینه بزی ین
منسوجات و بسوجاتی که گربه دی اویی سر نیمیخوسی اندی داغان بَ
همشان دی یه درزن دستشان دبه و مشغول درزن نخ کوردون
همینکه چُشمشان به من افتاد شروع کردند به قولی مونه خر کورودون و قربان صدقه که زن عمو تویی قد و بالایی قربان گرده که اچینه آراسّه یالی،عجب دمی و عجب پری
پیشا که مایی چوشمان سو د بکتیه و بُلات زن عمویی سر بیو این بیصحابه درزنه نخ گیر
ما دی این دوره یی یالانی جور عقلمند یال نبودیم و یه نازی سر فورا خر میگردی،ی،یم
این ساده ترین مفهوم بورژووازی بود که هر روز مایی سر میومی.
شیوه زن عمو ها معمولا خر کوردون بَ
اما شیوه عمو ها فرق داشت، اوشان شیر میکوردون و یالان د کار میکشی ین
مثلتن میگفتند که من وقتی کیچیک بی یوم و تویی قایده بی یوم یک جفت میزی یم تا شهرک و ده دقیقه یی وِمیگردی یم، حالا بشو عمو نجفی دوکان عموییب یه پاکت سیککار زر هاگیر بینوم میتانی دو دقیقه یی وگردی یا نه
به عبارتی دقیقتر یا ما خر بودیم و یا شیر
البته در باقی اوقات دی چو خوره چاروکی جور یا اوشانی دست د کتک میخوردیم و تو بگی القاب همایونی صغیر و یتیم و تیک کورده کلاه حتی یک لحظه از ما جدا میگردی، نیمیگردی
حتی باورمان گردی به که مونی اسم صغیر حاموت هسه یا قاسم یتیم
اون روز به قولی اومدیم که یه کار خیری انجام بدیم، زن عمویی دست د درزنه بیگیتوم و نخ رو دی به رسم سوزن نخ کوردون همینکه بنگتوم دهنی دل که خیس گرده و بتانوم رد کنم یهو حالم به هم باخورد
بیصحاب نخ خیس بَ
از خیس بگذشتیبه، خُــــس گیتیبه
این پیر زنکان سه ساعت این بیصحابه نخ رو دهن به دهن لیش و تُف بَکِشی بی یُن که بتانن سوزنی کین  د دَر کنن
نیم کیلو تف این نخی سر دبه
مایی دل وِی دکت
فُشاروم جیرکت  و خانم خانه بهداشت اگه مونی فشار رو میگیت  سه گردیبه روی هفت
حالم به هم باخورد
دبی یَم گَل اوروم
اون گنداله درزن تا رو پرت کوردوم پیششان و الفوراررررر
مونی حال به هم باخورد و تا یک هفته راه میشی یم و تف میکوردوم که اوشانی لیش و تُف دهنم د درایه
حالا نه میتانم غذا کفت کنم و نه اِو باخوروم، هموش خیال میکوردوم اوشانی تف و دی ان اِی مونی دهنی میان دَرَ
این دی گردی مایی کار خیر
خدا رحمتشان کنه، اوشان دنی یون و آرام باخوتی ینه
اوشان پیر آدوم بی یُن و بدترین وجه پیری دی همان نیازمندی هسه که آدومی جان و قوا در میشو و محتاج میگرده.

رسم و عادت آدمی در همین خر کوردون و شیر کوردون و متصف به این حالات حیوانی هسه
تا بوده همین بوده که انسان در نفس خودش یا خودوشه خر مینه یا شیر مینه و این خریت و درنده گی بدون تعقل گردیه انسانی عادت و هیچکس دی آدمه کار نوداشتی باشه خودوش اینطو مینه
به امید رهایی و اندیشه
شاد باشید
🌹

نوشته: حامد نجاری - گوران

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۴
درجی طالقانی

قصه ی مینو

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ب.ظ


 💟  من قصه ای دارم ....

در یکی از زمستانهای اسطوره ای روستایمان، وقتی ابتدایی بودم و عروس برف کل ده را به تملک خود درآورده بود و در آن سال مادرم به جهت کسالت به تهران رفته بود و من دلتنگ مادر و دلنگران او، تنها، در کوچه پس کوچه های روستا غمگینانه میرفتم، درحالیکه سرم پایین بود و به قول معروف، سر در گریبان غم داشتم، یکدفعه دیدم ضربه ای محکم به شانه هایم خورد..

تا بجنبم، صورتم در میان دستان گرمی قرار گرفت و صاحب دو چشم مهربان، اشکهای ناچکیده ام را دید و با سرانگشت برچید و خطاب به من چنین گفت:
مینوجان، دخترم، زندگی زمستانهای سخت دارد، سرما دارد، نه سرمای حاصل از برفهای حسنجون که سرمای سختی های بی پایان زندگی
و تو باید تا پایان عمر، زیر شلاق هر باد و بوران و سرمایی، سر و شونه هاتو بالا بگیری و راه بری.
مهم نیست قدرت باد و سرما چقدره، مهم تویی ک نباید تکیده باشی...
فراموش نکن زندگی برای سرافرازی است نه سرخمیدگی و شکسته شدن...

و من از آن تاریخ تا کنون، این درس استاد برایم شد حکمی جاویدان.

درود بر معلمی که استاد بزرگ زندگی من بود: آقای امین زاده.


✍ خاطره ای از: مینو تاجدینی
📝🎤 با ویرایش و صدای: مریم قادری

این دل نوشته ی زیبا با صدای خانم قادری تقدیم به شما (دریافت کنید)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۰۸
درجی طالقانی

چپاک 9: ماست بندی

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۱۱ ق.ظ

چپاک 9

قدیمان معمولا هر از گـــاهی ، خانه یی میان میدیدی کـــه یک پـُشته از پتو و لحاف و کهنه لباسان گوشه اتاق روی هم انباشته شده

این صحنه هفته یی چند بار مشاهده میگردی
روی تمام اون لحاف و پتو هم یک عدد بَپــــــوسیه کُت آقاجـــان که تاریخ دوختش به زمان احـــمد شاه قاجــار میرسی و هشتاد تا وصله و پینه اویی سر دبه کشیده شده بود

اونوقتی سر  هنگامیکه که این پُشته در گوشه اتاق سبز میگردی ، فضای خانــه کاملا امنیتی میگردی و کلیه عبور و مرور تحت نظارت شدید در میومه و یه دست به آب بشی ین دی مکافات میگردی


در قلب این پُشته و مرکز این راکتور یه سفید دبه ماست دبه

البته بصورت دقیق تر یک سفید دبه شیر بود که ننه مایه بِزی به که ایشالا جان ماست گرده و قاعدتا درب این دبه هم من تا به حال ندیدم که برای خود دبه بوده باشه و همیشه خدا درش بزرگتر از خود دبه بود

اینکه چرا درب دبه ها هیچوقت به خود دبه ها نمیخورد شایدا نکته یی هست که میشه در موردش ساعتها گپ و گفت صورت گیره
یه جورایی بعضی یانی جور که ادعاشان به اندازه دهنشان و وجودشان نیه

تو مگه جرهت داشتی شش متری اون پشته لحاف و دوشوک د رد گِنی؟؟

ننه یی جیغ بلند میشد که ننه ت بمیره اون بیصحابی طروف نشو تازه مایه بِزی یم و عِـــو دمیکوعه

حالا  نمیدونم که چرا اکثرا این بساط ماست بندی یا کنار توالت برپا میگردی یا در راه توالت
از ترس جیغ ننه خودمانی شاش رو میداشتیم و اینطور گردی که در خانواده ما سنگ کلیــــه شایع گردیبه

خدای دو جهان نمیکورد که این ماست عِـــو دکوعه و خــــُراب گرده

هرچی ماست سفید بود مایی روزگار سیاه میگردی که شما یتیمان یک کدامانتان اون کُفت بیگیته پاهانش وراگیته و ماست تکان باخوردیه و  عِـــو دکتیه

حالا هرچی آیه و قسم باخور ، چه فایـــده؟؟
بهـــانه دوم معمولا فاهش و کتره یی بود به آقای شیر فروش که آب بزیه و شیر خالص نفروخته

حتی اگر از خود پستان گاو دی میدوشی و ماست خراب میگردی اوراح روح پدر اون گاو هلندی در آمستردام رو تَش میکشی که گـاوش عیبوره و کیفیت شاشش از شیرش بهتره


صد البته که ارتباط طوفان های خورشیدی بر خراب شدن ماست وارد تر بود تا اشتباهات سهوی ننـــه که شیر مایه بزیبه
اگر یکی به ننه میگفت که شاید شیر رو گرم مایه زدی و به این دلیل آب افتاده ، اونوقت یک چی اورو جواب میدا که طرف پشیمان میگردی از زنده بودنش

میزان انتقاد پذیری در حد مدیران

البته خداییش دی بنگری اُستاد بود و اگر ماست خراب میگردی یا تخصیره مایی لگه بزی ین بود و یا کیفیت پایین شیر

حالا همه اینها به کنار و برگردیم به اول داستان و اون بپـــوسیه کت مرحوم پدرِ گت آقای آقاجان که اگه تنوری دل دی مینگتی تَش اورو دا نیمیگیت

اینکه چه حکمتی داره که اون  بپوسیه کُت آبرو ببر رو اون لحافانی سر مینداخت ، نمیدانم
اینهمه لحاف و دوشک
 وجه وجود اون کت آخه چیه ننه جان؟

اقلکن نمیکرد اون بیخ بنگنه که دیده نشه و حتما میخواست اون لحاف دوشوکانی سر خیلی با اصول و دقت پهن گرده

حدود صد سال خاک و خاطرات در تار و پود اون کت نهفته بود و همینکه نگاهش میکوردی یا سرفه ت میگرفت یا بــــُــرمه ات

نمیدونم ، شاید بدین خاطر که چون کت مردانه بود و وقتی پهن میکورد حس امنیت و حفاظت از ماستی که اون زیر هست تداعی میگردی

قدیمی بپوسیه کت مردانه دی خودوشیب ابهت و صلابت داشت و این دوره یی جور نبه که نه زن و نه مردی مــُد گرده و مردکانی گپ یه لیوان آب جا به جا نکنه
عیسه میشا  یه ننه یی لچک و آقایی کت رو بُداروم که هر وقت زمانه یی لــــگه مایی دله عِـــو درنگت دوشوم بنگنوم قوام گیروم خداییش دی آدومه حس امنیت میدیه
حالا قدیمی مردانگی باخوره مونی سری میان
یکی اون بیصحابه قدیمی ماست رو مونیب گیروره
آخه ماست دیگه چیه که  قدیم  و جدید داشته بو؟
ینی ماست رو دی میخوا بَزُنجـــیم؟

نویسنده: حامد نجـــــاری

این داستان طنز با صدای خانم قادری تقدیم به شما (دریافت کنید)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۱۱
درجی طالقانی

ادای زندگی

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ


🔐 ادای زندگی

دیوید لی٬ کاپیتان تیم والیبال آمریکا٬ خبرنگاری که می خواست اویی همرا، عسکِ خودمانی (عکس سلفی) بیگیره دِ بُپُرسی: چِیْبَ اینجه همه "گاز بِزی سیفی گوشی"* دارُن؟ هر جا میشیم، وختی میخیم عَسک (عکس) بنگنیم٬ همه گاز بِزی سیف، آن دی مدل بالا دستشان دَره٬ چندی اینجه گاز بزی سیف! خاطرخواه داره٬ ناکنه کارخانوش (کارخانه اش) ایران دَره!
اورَ باید بَگِیم: گاز بِزی سیفی کارخانه گو هیچ٬ پورشه و بنز و مازاراتی دی کارخانه شان ایران دَره!
اصلاً تُمامِ خُجیر کارخانان که قشنگ ترین و بهترین جُنسانَ میسازُن، ایران دَره!
اما غلط فکر ناکنیا٬ ما دارا نییِم٬ ما "نُدارانِ دارا" هستیم که از زیادی خرج کُردُن، اُوسالُمان رُها گِردیَ و اَدایِ پولدار بییَن دریم بتُرکیم.
ما به هر ضرب و زوریه باید با اَفاده باشیم.
ما پِنج نَفِری یه ۶۰ متری لُقی میان میلولیم، امبا ۵ متری آشپزخانُمانی میان سایدبایسایدِ یخِچال داریم!
کُل سال ما ۲۵ هُزار تومُن کتابی بَ هانیمیدییِم٬ امبا یه تلویزیون ال ای دی، بقیمت ۵ میلیون تومُن دمینگنیم خانه مان!
روزی ۱۰ دیقه راه نیمیشیم٬ امبا آخُرین مدل تردمیل خانُمانی میان خاک میخوره!
ما خودُمان نییِم!! یه کُپی اُدبار از بَقییِم. مَی حال ناخوشَه!
هرچی اندرونمان داغانتر و خرابتر و دلمرده تر میبو٬ میدانمان قشنگ تر و آراسته تر و ترگل و ورگلتر!
هر چی غم و غصمان ویشتر میبو٬ سرخاب سیفیدابِ دیممان زیادتر میبو!
ما شفاهت ب یه کادوی ارزان قیمتیم که کاغُذ کادوش قشنگ و رنگ ب رنگَ...
یه گته کف که "هیچ" دِ پر گردیه!
و امروز ما زندگی نیمینیم، دریم ادای زندگر کُدردُن درمیوریم.
بقول یک عزیزی که همیشُک میگوت:
براحوال آن کس بباید گریست
که دخلش بود نوزده خرج بیست
والسلام

* گاز بِزی سیفی گوشی: گوشی آیفون

📝 برگردان و ویرایش متن: سیده فاطمه میرتقی، اورازان
🎤 با صدای: بختیار قاضی، حسنجون و سیدآباد
تهیه شده در گروه تولید محتوای درجی

این متن با صدای بختیار قاضی تقدیم به شما (دریافت کنید)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۲۶
درجی طالقانی

سهم هر کس از زندگی

سه شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۵۳ ب.ظ

سلام

بعضی وقتان، فقط باید سَهمُت دِ راضی باشی
تا تُمامِ مشکلاتی که اونانِ گَت مِینی، کیچیک و کیچیکتر گَرده
مینی سهم، هرچه مُقدر باشه، مُن میدانُم که همه ی سعیو تلاشمو کُردیَم، باقیش خدایی دست دَرَه
ایسه مُن نُشتیم بیخِ دار و خستگی در مینُم و فقط خدایی دَستانه نُگا دَرُم تا مینی سَهمه بَرسانه...
جانِ خدایی ک قیمتانی که میپردازه، همیشاک چندین برابره و انصافش گپ نُداره
امروزتانی سعی و سهم پر برکت بو


برگردان متن و عکس از: سیده مریم قادری، اورازان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۵۳
درجی طالقانی

آبجی لیلا

شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ق.ظ

آبجی لیلا

خسته و کوفته، کاری سَر دَ بَرِسی یم خانه، یو  وقتی در رو باز کردُم، آقاجان نمازی سر دَبه. ننه دی طبق معمول، خاله فاطی همرا که چند تا خانه ویشتر با مایی خانه فاصله نُداشت، بشی بی یَن  مسجد .
گزافه نیه که بگم، تایمی که مایی ننه، در شبانه روز، این مسجدی دُل سپری مینه، از متولی مسجد ویشتر هسته که کمتر نیه. شک نُدارم وقتی مایی ننه، مسجد دِ درمیا، همان راه قسمت زنانه یی کلید برقان رو دی خاموش مینه .
فضای خانه مملو از گَندال عطر دسته گل  شب قبل بَ  که ابراهیم خان سمسار و آقازاده تحفه اش، به همراه  دوتا از خاخورانش برای خواستگاری آبجی لیلا بیوردی بین.  دو سال پیشان، زن سُوم ابراهیم خان سُمسار دی به رحمت خدا بشی بَه و در عجب بُمانسی بی یم، مُن گو سی و پنج سال خدا دِ عمر هاییتوم، نُتانستم یه نُصمه زُن خودومیب گیروم، اونوقت این یک وَر پیر کُفتال، چطو سه تا زُن بَبردیه الله اعلم...
تو بَگِی یک چیز ساق این جانوری دُل دَبو، دَنِ به. قدش اِچینی کلُم کینه، پوست اِچینی آفریقایی یانی جور سیاه سورمال، خیک دی گو ماشالا(طبلی جور) ، کَلُ ش دی گو کَل و گَر بیگیت!
خاکان مونی سر که ابراهیم خان سُمساری همرا دکتی یم  یک ترازویی دُل.
 مایی آقاجان، عشق ابراهیم خان بَه. سر ماه که حقوق بازنشیتگیش واریز میگردی، همان راه بانک ملی دِ میشی ابراهیم خانی دوکّــانی دُل و یک مشت آلاشغال دوش میگیت، میورد انباری دُل بُنه میکُرد، که چی؟ بًبِریم طالقان. حالا خودومانی آلاشغالان کم بَه، مردمی آلاشغالان دی اضافه گردی بَه.
اویی تحفه آقازاده یی کُمالات رو دی  هیچی نیمیگوعَم (سنگینتر هسته). فقط اِندی یَک شماییب تعریف مینُم که وَجنات و حسنات و فقراتُش، آقاشی پِی بشی بَه و انگار خرِ زور رو از وسط لاب کُردی باشی.
امبا پولی بابا بُسوجه، انصافاً وضعشان خوب بَه و پُسرکی خانه و ماشینی یو مُلک و املاک و همه چیش میزان بَه و اَص لا هیچ گَرونه قیافُش به چُشم نیمیومی. (خا خدا همه ی حُسنانه به یکی ها نیمیدیه)
(خلاصه) آن شب بَرِسی یم خانه و کفنان رو دُروُردوم و سَر و صورت رو یک اِو بِزی یم و یه قشنگه تَله چایی خودومیب بریتُم و بَنشتُم با قراعت باخوردُن! آقاجانی نُماز، همیشاک جعفر طیاری نُماز بَه. امبا اون شِو آقاجانی اخم، لَمچشی سَر اوزان بَه و همچین با فُریاد نُماز میخوانُس، که انگار فرشته هانی گوش کَر هسه تا اوییب ثُواب عقبی بنویسُن. حالی یم گردی که ایمشو آقاجانی بالی و پَری دُل دَنباشوم که تور گِردیه اساسی.
نُماز تُمان گردی و نه سلام و نه علیکی یِگهو بَگُت: بُشو اون بی عقل و بی شعورِ خاخورتی همرا، گپ بزن. این پسره ساقه یاله.. همه چی یُــش میزانه... بشو بَگو مردم حرف در میورون که ببین دخترک چه بُلا داره، هنوز آقاشی خانه بُمانسیه... بشو بی پدر تا نزی یم نکوشتومت...
همین بدی یم توراکتیه، دو تا چَشم چَشم بَگتُم و الفوراررر... بشی یم طبقه بالا که در حقیقت یه نیم طبقه بَه و لیلا دی اون اتاقی دُل، خودوشیب امپراتوری درست کوردی بَه.
دبه کتاب میخوانست و بگتم لیلا آقاجان چی میگو؟؟؟ یالُکی بغض بَتِرکی و شروع کورد آبغوره بیگیتُن که اگه بمیرم دی اون سیا خره زُن نیمیگردوم. بشو به آقاجان بگو دوستش ندارم...میفهمی دوستش ندارم !!!
حالا مون چطو این جمله رو آقاجانیب ترجمه کنم؟؟ اگه انیشتنی قانون نسبیت رو به زبان انگلیسی آقاجانیب تعریف کنم، شایدا حالی یش گرده، ولی "دوستت دارم و دوستم داری" و این چیان مگه اویی سر دَر میشو؟؟ اصلاً مُنه یا خنده مینه یا دُمالا مینه میکُتانه.... عجب گیریفتاری گردیَم. 
واقعا چندی دره گًل، بین تفکر قدیمی آدُمان و جدیدی آدُمان هسته.. به قول مارکس دنیای امروز، دوران تغییره نه تفسیر محض. قدیمیان فقط پدیده ها رو تفسیر میکُردُن و تصویر اوشان از دنیا، یک خانه یی هسته که میانش دِری و تکلیف گرایانه میخوا اندی زندگی کنی تا بمیری .
نسل جِدید، تکلیف نیمیخوا بلکه حقوق انسانی میخوا... منفعت اورو ارضا نیمینه و تصرف میخوا...  طالب تغییر امورات هسته به شکلی که خودش میخوا و دِلُش میخوا خانه یی بُسازه با خودُشی معماری. و این نگاهی سر بَه که تکنولوژی متولد گردی... بیماریها دیگه بلایای خفیه نِبی ین و علل قریبه و طبیعی داشتُن. انسان جِدید، همه چی رو میخوا وله رو کنه برای زندگی بهتر. (این وسط) دوست داشتن دی حق انسانیه، هرچند شوهر کُردُن تکلیفی موروثی.
ننُه م از مسجد بیومی و یک نِهیب آقاجان رو بِزی که یک بار دیگه اگه اینانو خانه دِ راه بُدای، مُن میدانُم و تو... مگه یالو راهی سر دِ بیوردی یمه.
قربانت گردُم ننه، همان مسجدی و صاحب مسجد تورو بداره. راحتمان کُردی...

✍ نویسنده و ارسال کننده: حامد نجاری، گوران
🎤 با صدای: مریم قادری، اورازان

این داستان طنز با صدای خانم قادری تقدیم به شما (دریافت کنید)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۲۳
درجی طالقانی

چپاک 7: آقاجان

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۱۴ ب.ظ

 

چپاک تعریف میکرد: خدا آقاجان رو رحمت کنه. اون سال آقاجان از طــالقان تشریف بیوردیبه تهران و قرار بــود  سه روز مایی خانه رحل اقامت بنگنــه...
همــان تنها سه روزی که در کل زندگیم نخوابیدم و زوزه خواب میکشیدم.

شب اول آقاجان بَنـُشت و کلی گپ و خنده و خاطره و شام و میوه و چاییشو که باخورد و  همین نوبت به صحبت کردن ما بَـرِسی  یهو راس گِردی بِـشی اتاقی دل و یه متکا دست گیت بیورد بَنگت وسط پذیرایی و بگت :عروووووس مونی لک و لا رو بیور ... پایسین ...شما صغیران پدر شِو رو دروردین... عقربه های ساعت شهادت میداد ساعت  هشت نشده.
آقاجان  هَله ساعت هشت نگردیه ..
پایَس...پایَس کمتر ود ود کن ، شما هیچی یتان آدومی پی نشیه
دقیقا حس مرغی رو داشتم که شبانگاهان بهش میگن : جا جا جا و دِمینونش طویله یی دل
از اراده آقاجان برای باخوتون تا خاموشی کامل ، کلا سه دقیقه طول بکشی . خانه گردی بَه اچینی سرباز خانه و حالا مایی دوشوک رو دی بنگتون آقاجانی کُناره
آخه کی ساعت هشت میخوسه؟ یقین الان طالقانی کرگان دی هنوز ناخوتی ینه. اون زمانان موبال و این چیان دی دنِـبه آدوم سرش گرم گرده و جغدی جور بموردوم اندی سقف و در و دیفال رو ظلماتی دل ، ذل بِـزی یم.
هی پرپتی بزی یَم.. هی این لَپ اون لَپ کوردوم  ...هی جان بکنسوم .. خِو مگه میا؟
حالا آقاجان همین سرش برسی متکایی سر باخوت...
به چه مکافات و جانکنش همین چشمم گرم شده بود  که یهو آقایی خُر و پوووف درومه... نه از این سوسولی خُر و پووفان بلکم که زمین مونی کینی بیخ میلِـــرزی...
دست به دعا جَــروردوم  که ای خداوند رحمان و ممنان ، آخر چه گناه کبیره یی کردم که اینطور آزمون الهــی مونی سر نازل کوردی...
یه دو ساعتی اُپــرا بزی و یه تِکِیم باخورد و خر و پوف قطع شد.
خب الحمدالله
یک ربع بعد یهو  راس گردی به سمت مستــــراح
حالا نصف شب انگار خبرنگار واحد مرکزی خبر  او دِ سوال کوردیه لطفا دلیل دستشویی رفتنتون رو اعلام کنید
با صدای بلند  خودوشی پیش داد میزی : اِنـــــدی این بیصاحابه چایی رو هــادان ما باخوردیم حالا تا صحب راه دریـــم ...
انگار نه انگار ما آدومیم و اون کنار کَپــه مرگی گذاشتیم
حالا تاریکی دل خانه رو فُــرمان نیه و مختصات رو اشتباه کرد و  بجای مستراح در رو واز کورد بدی حمام هسه... داد بزی مرتضـــــــی....
جــــانم آقاجان... نوکرتم ، غلام پدرتم .. تورو خدا داد نزن نصفه شبه ، همه خِـــو درون آقاجان.. دوازده واحد آپارتمان بیدار گردی ین ،بلات مونــی سر بیو اینطروف بشی یم لامپ آنه روشون کوردوم و اسکورتش کردم تا عملیات تمان گرده...
تقریبا ساعت دو نیمه شب بود و خوابم برده بود که یگهو لوستر پذیرایی با هجده تا لامپ پنجاه وات روشن شد.
وحشت زده از خواب پریدم و قلب صنوبری چونان مرغی کین میتپید.
آقاجان با عینک ته استکانی به ساعت ذل زده بــود.
ساعتی که اعدادش به حروف یونانی بود و هرچی آقاجان تقلا میکورد حالی یُش نیمیگردی ساعت چنده!!!
داد بزی مرتــــــضی  ، این بیصحابه ساعت چنده؟ اذان گـــردیه؟
--- نه آقاجان... ساعت دو هست... داد نزن تورو خدا ، همــه خِــو درون ، من نوکرتم بیا بخواب من خودم برای اذان بیدارت میکنم
به چه گیریفتاری و مکافات بردمش سر جاش و لوستر رو خاموش کردم.
به این فکر میکردم که واقعا من با اشیا داخل اتاق فرق فارقــی ندارم .
یک ساعت نگذشته بود که آقاجان دوباره بیدار شد و بشی مستـــراح، دوباره لوستر رو روشن کرد و ساعت رو نگاه کرد و غرولندی بــِزی و این وضعیت تا اذان صبح چند بار تکرار گـِردی.
حس میکردم نیاز شدیدی دارم که گریه کنم. گاهی مردها دوست دارند گریه کنند واقعا دلیل موجهی برای گریه نکردن نمیدیدم ، واقعا چرا مردها نباید گریه کنند؟
اذان شد و آقاجان حبشی جانم اذان جانانی زد و دو رکعت نماز نود دقیقه یی با وقت اضافه و صدای رسا بخوانست و قرآن دست گیت یه ختم انعام دی کورد و دیگه آفتاب بزی بَ که بیگیت باخوت..
ای خدا. من چجوری دو ساعت دیگه باید  بشوم کاری سر ؟!
فردا شب و پس فردا شب رو  چیکار کنم ؟
بگتوم شاید بِشا ، بشی ین انباری یا خر پشته،
سه روز و سه شب نخوابیدم و زندانیان گوانتانامویی جور شکنجه یی بَکِشی یم که اعتراف به عملیات تروریستی یازده سپتامبر دی میکوردوم اگه بجاش یک ساعت خِـــو من رو می دان
هر وقت میشوم آقاجانی خاکی سر اندی سُنگی همرا میزنم رو سنگ مزار که تُلافیش درایه و نتانه باخوسه...
اینکه خِـــــو د راسا کنمش و بگم : آقاجان نـــــوکرتم...
دلم برات یــــــه ذره شـــــــــده
کجـــــایی که بیای و تویی ورخُسب گردوم آقاجـــان
روح جمیع رفتگان این آب و خاک شاد
به قلم: آقای حامد نجاری

این داستان با صدای حامد نجاری تقدیم به شما (دریافت کنید)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۱۴
درجی طالقانی

جفتکی از الاغ

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۳۰ ب.ظ

قِدیمان سه یا چهار سالوم بَ، مایی مادر جد رحمت خدا بِشی بَ و ما دی طالقان بِشی یِ یم. همه خانه یی دُل دِبی یَن تدارک میدی ین و مونو سعید (خدابیامرز) و مجید محله یی گل وازی میکوردیم.
مرحوم گَت آقا خدا بیامرز یه سیفیدِ خر داشت، مادیانی قاعده. خب، اون خدا بیامرز پهلوان بَ و کــوشتی گیر و  دو متر قد ، خلاصه خر دی میخواس گته خر باشه .چون سُنگین بَ خری سُم آنو دی نعل کوردی بَ که حیوانی سم نَسوعه و وله پیت نگرده.
سعید و مجید، مُن دِ چند سال گت تر بی ین و بِشی ین خری سر سُوار گِردی ین..... هرچی عِز و تُمُنا کوردوم که صغیران مونو دی سوار کنین گوش نیگیتون. مجید جلو بَنِشتی بَ و مونو بگت بشو یه چو بیور خر رو بزن راه کوعه بعدش ما تورو سُوار مینیم.
-  بَتُم خااا
حالا هرچی پِی بَچرخی یَم چو کجه دِبیه؟؟؟
ننه یی حیاطی دُل تَش کورده بی ین و بِشی یم یه چو از تَش بیرون بَکِشی یم . بیصحابه چو سرش ذغال سرخ  بَ و دود دی میکورد. چو رو بیوردوم که مَثَل، بیصحابه خر رو سیخ بزنم.
خیلی عذر خواهی مینوم، خِری کین اگه دقت کرده باشید (دقت نُکُردیم! - ویراستار) سیاه هسته، پوستش دی خیلی لطیف، عین لاله گوش آدومیزاده میمانه (ای امان، نمیشد یه مثال دیگه بزنی – ویراستار)
ما این ذغالی چویی سر و بَچسبانستیم این طفلک خِری کینی سر به همان نرمله پوست....
-  جیییییییز
ذغال بچسبی خِری کینی سر...
همه جا یک لحظه سکوت گِردی، انگار زمان جاشی سر هُسایه...
چند صدم ثانیه طول بَکشی که فرمان بسوتون توسط آکسونهای عصبی از خِری کین به خِری مغز ارسال گرده، یهو بِدی یم خِری کین عین کمک فنر ماشین باخوت زیمینی سر و راس گِردی و آخرین چیزی که یادوم میا  دو عدد نعل به هم چسبیده بَ که به سمت مون بیومی و دیگه هیچی یادوم نیه و حالی یوم نگردی...
چند لحظه کُما دِبی یَم..... چُشم واز کوردوم بِدی یم همه مونی سر، حامد جاااان حامد جاااان مینون...
بیصحابه لانه همچین بِزی بَ از محله یی گل پرت کوردی بَ وسط حیاط.
طفلک مایی ننه آقا، نُصمه جان گردی یَن..... کم کم "حامد جاااان" تبدیل گردی به "ای ذلیل مرده بیشرف .... الهی بمیرم از دست تو راحت گردم" و خلاصه فاهش های مادرانه......

خدایا دور کن، غریب سگه پوستی نبی یم؟؟ این ضربه به دیفال میخورد خانه خوراب میگردی.
القصه گو یادگاری گَت آقایی سفیده خر همیشه همرامان هسه و مایی پیشانی نوشت گردی .

حالا ببینین این بیصحابه لانه یی گوشی میان سنگ ریزه دمیکوردوم حقش بَ یا نه...؟؟
آخه یکی از لذایذ بازی های بچه گانه م این بود که سنگریزه میوردوم دمیکوردوم خِری گوشی دُل، بیصحاب شش متر عمق داره، این لانه کله ش رو تِکِیم میدا که سنگریزه درایه و مون دی ذُق میکوردوم....

خدایا دور کن
به قول آقاجان شما هیچی یتان آدومی پــــی نشیه....

ارسالی از نویسنده: حامد نجاری، گوران

این داستان طنز/خاطره ی زیبا با صدای پدرام سوداگری تقدیم به شما (دریافت کنید)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۳۰
درجی طالقانی

از روی کاغذ زندگی کن

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۱۸ ب.ظ


یک متن
✍ دو برگردان به طالقانی
🎤 و دو صدا، از دو بانوی طالقانی
با گویشهای پایین و بالا
هرچند، طالقانی بودن، بالا و پایین نداره، تنها چیزی که داره، افتخاره 👑.
هر دو گویش آورده شده تنها برای آشنایی با لهجه های مختلف دیار مادری
تقدیم به همه عزیزانی که چشم و چراغ ما هستند
 

متن فارسی:

از روی کاغذ زندگی کنی
هر شب بنویسید
هر صبح بنویسید
نوشتن اعجاز می کند باور کنید
خداوند به قلم و هر آنچه می نویسید قسم خورده است
هدفی را که بنویسید خلق می کنید
آرزوهای خود را بنویسید تا محقق شود
وقتی اهدافتان را می نویسید از جایی که باور نمی کنید و به حساب نمی آورید محقق می شود.

متن طالقانی اول:

کاغُذی سَر دَ  زندگی کنین
هر شِوْ  بَنْویسین
هر صبح بَنْویسین
باوُرْ  کنین بَنْویشتُنْ مُعجزه مینه...
خداجان دی به قلم اِوْ  هر چی که مینْویسَه، قسم باخورْدَه...
اگِه هَدَفی که دارینَه، بَنُویسین، میتانین خَلْقُش کنین
آرزوهانُتانَ بَنْویسین تا دست یافتَنی گَرد اِو بِهِشْ بَرُسین  
اونْ  موقِهی که هَدَفانُتانَ مینْویسینْ...
از اوجه یی که باوُر نمی نین اِوْ به حساب دی نمیارینْ برآوَرده میبو...
✍ برگرداننده: سیدعباس افتخاری
🎤 با صدای: مینا صائمیان

(دریافت کنید)

متن طالقانی دوم:

کاغُذی رو د زُندگی کُنین
هر شِوْ بِنْویسین.
هر صُب بنویسین.
بَنْوُشتُن مُعجُز مینَه باور کُنین.
خدا بُ قَلُمِوْ هر چی که مینویسه قَسُّم باخوردیَ.
هَدِفی رُ کَ بنویسین، بُساتیِین.
آرزو آرمانتان ر بنویسین تا راست دُرا.
وَخْتی هدفانُتانَ مینویسین از جایی که گورْگُمان نُداری و باوُرُت نیمبو، راست میگَردَه.
✍ برگرداننده: سیده فاطمه میرتقی
🎤 با صدای: مریم قادری

(دریافت کنید)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۱۸
درجی طالقانی

طالقانی هواشناسی

شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۵۷ ق.ظ

طــــالقانی   هواشنــــــــاسی
نوشته: حامد نجاری

 

قدیمان ایمروزی جور نَبـــه اداره هواشناسی و اخبــارهای موثق و سایت وُدُر دات کام و این چیـــان دباشه .
تجربه در طــول سالیان متمادی و نسل به نسل منتقل میگــِردی و در قالب ضرب المثــل های کوتاه ، سینه به سینه رد میگـَـنُس.
یکی از اون تجربیات در قالب هواشناسی بود که شرح آن خالی از لطف نیه
بدین مضمون :
اگر شُمبـــه هوا غضب کورد و ببارُست تا دوشومبه میباره
اگر تا دوشومبه دی بُبـــارُست و قطع نگِردی یقین تا جمعه دی میباره
اگر جمعه دی بُبارُست دیگه این لا خدا بدانه تا کی میخوا سرنگون بباره و قطع گرده .
البته این قانون که خودوم دی یک بار قِدیم تران تجربه صحت اون رو داشتم فقط برای زمانی هست که شروع بارندگی شومبه روز دکوعــــه..
دیگر اینکه این قانون صرفا طالقانی شین و این دوره که پدیده گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی ، کره زمینی بابا رو دروردیه بعید میدانم کارگر دکوعه.
این دوره یی سِگانی واق واق دی قِدیمی جور نیه ، عیسه وای به حال ابر و بـاد و بـاران.

ارسالی از: حامد نجـــاری، گوران

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۵۷
درجی طالقانی