کلیپ یاد ایام
دستکتِ مُنِ هادین تو رِ یه خُجیرِ جا بَبُرُم...
به قشنگِ قِدیمان... به دیدارِ طالقانی سُرخِ دیمان
با سپاس فراوان از آقایان فرهاد باریکانی و شهرام صادقیان
دستکتِ مُنِ هادین تو رِ یه خُجیرِ جا بَبُرُم...
به قشنگِ قِدیمان... به دیدارِ طالقانی سُرخِ دیمان
با سپاس فراوان از آقایان فرهاد باریکانی و شهرام صادقیان

این وَرَقه ایمتحانیان یادُتانه؟
قیمتُش دو تومُن (بیست ریال) بَ. یه دَه تومُنی (مُدَرِس نُشان) هامیدایم پِنش تا شو میخَرییِیم ایمتحاناتی بَ. البت گاهی اوضاعِ مالی مدرسه خوب بَ، خودُشان هامیدان. برا بعضیها هِمین ورقه، حُکمِ ایعدامِ داشت. مایی بِ برعکس، حُکمِ آزادی... چون اونی پِی سَر، طالقان بِشیَن بَ و سُ ماهِ تُمام خوشیهایِ تابُستانی با وَچان.
ایسه الان که ایامِ ایمتحاناته، با آرزوی موفقیت برایِ تمامِ دانش آموزان و دانشجویانی که اسیر این ایمتحانات گِردیَن، ما دی یه امتحان برگزار مینیم تا ضمنِ مرورِ ادبیاتِ طالقانی، خنده دی تُکِ لبانمان بنیشه.
📌 سوالات پایان ترم سطح تخصصی زبان طالقانی
📝 درس مثلها و کنایات
1- چرا باید نَشورده دیمو ماچ کورد؟
الف) چون نَشورده دیم قشنگتره. ب) چون ناراحت میبو اگه ماچ ناکُنی.
ج) چون بَشورده دیمو همه ماچ مینُن. د) اصلُن چون کرونا بیومیه هیچ ماچ ناکُنین.
2- این فورتوک به چی دَر؟
الف) به آن کُش. ب) به آن فورتُک.
ج) به این چُر. د) به شَهرویی گُلِ اِو.
3- نگار نازنین چی داره؟ یک مورد از مشخصات آن چیزی که دارد را بیان کنید.
الف) نو گیوه داره، پا نا کورده پُشتُش پینه داره. ب) کُرونا داره، تب و لرز و اُستُفراغ مشخصاتشه.
ج) یه کیلو شیلانُک بَلگه داره، همه دی کُرم بِزی. د) یه وَره، لاغر و مُردال.
4- خر اگر کار زشتی کند چه اتفاقی می افتد؟
الف) خُجیرِ بو بلند میبو. ب) صاب مال خوشحال میبو!
ج) کورایه پامال میبو. د) سوال گُنگه، منظور چه کارِ زشتی؟
5- در راستای سوال قبلی، قاطری کین دَم بیشیَن چه عواقبی دارد؟
الف) اُستُشمامِ بَدِ بو. ب) صُدای ناخوشایندِ دُرت!
ج) خطرِ جفتک. د) همه موارد.
6- مصرع دوم این شعر چیست؟ اگر خواهی بدانی لذت خِو....
الف) باخور در خستگی یک بادیه اِو. ب) سرتو سایه بنگن، کینت به اَفتو.
ج) بشو صحرا دِرو کُن گندم و جِو. د) گته داری سَران بنشین بخور تِءو.
7- شاعر چه صفتی را برای اثبات قوم و خویشی کافی نمیداند؟ بیت مذکور را بنویسید.
الف) داشتن ریش قرمز، مگه هرکی قورمُزه ریشه، تی یی قوم و خویشه؟
ب) داشتن سجلد، مگه هر کی سجلد داره، تی یِی همراه کار داره؟
ج) داشتنِ خالِ سیاه، مگه هرکی خالِ سیاه داشت، تی یِی خالُکِ یار داشت؟
د) قوم و خویشی به اینا نی. بَشو رَد گَن.
8- کودکان تهران در جواب «چی» میگویند نخودچی، وَچان طالقان در جواب «چرا» چه میگویند؟
الف) بَشو خانِتانی دَر سَرا. ب) جان عَم زُنُت دُرا.
ج) چُ بَ میایی این وَرا. د) هرچی دلشان بُخوا میگوئَن.
9- در طالقان به جای شلوغ و در هم برهم و وسایل نامرتب چه میگویند؟ (راهنمایی: این اصطلاح اختصاصاً به طالقانی تعلق دارد.)
الف) بازارِ شام. ب) عَروسی خانه. ج) سَگ میزنه گُربه میرَخصه. د) کوروکی دُکّان.
10- در طالقان به دختر زشت رو یا غذای بد طعم، به استعاره چه میگویند؟
الف) گاگیلی. ب) کُشمُش پِلو. ج) برکت زیاد. د) اُجاره.
و من الله توفیق: سیمرغ ❣

مَرجو خورِشتِ مِینُوم یادِ مَچِّدِ روستامان میکوئُوم!
بعضی قَتلی روزان، ناهار مَرجو خورشت هامیدان، با بادیه مِسی و روحی کاسه، خورشتانِ میوردُون و زُناکان، یِگضَرب خالی میکُردُن پِلُوشانی سَر!! بَعد هَنو یه قاشق ناخوردیه، خالی کاسه رِ دست میگیتُن و بلند داد میزییَن: خــوررِشـت! خــوررِشـت!
یعنی زود باشین خورشت بیورین.
این جور وقتان، دلُم میخواست بَگوئَم: آخه دَله خیک! هامون پِلویی که آش کوردی (با آن همه خورِشت بریتَن) رِ باخور، بعد هُول بَزَن برا کاسه دُویـُّم!!!
خلاصه که فیلمی بَ... به قول پیرزُناکان گُناه بَ که قَتلی روز، ما رِ خنده میگیت.
هَمُوش دی آخَرُش خورشتی میان، سِنگ دَبَه!
یادُش بخیر
نقل از همراه درجی

قایُم موشک وازی میکوردیم
چُشمانُمو بیگیتُم و تا دَه بُشمُریَم
حالیم بَ که دُمبال یه دَگ و دوجه یِی که پیدات ناکُنُم
بعد که چُشم وا کوردُم بِیدیَم بِشییِی... یادُم بیامه یه جا بُخوانده بییَم:
«قایم موشک بازی تمرینِ جداییهاست!»
بشییَم طِولهای میان، دنی بییِی... یک یک اتاقان سَرُک بَکشییَم، تندورستان، مطبخ، پسینه و حیاط و کُلِ باغو دی بِیدیَم!
یِگهو یادُم دَکَت به پُشت بُوم...
پَلهکانه جَر اومییَم و مُچته در حالِ دُندُک بِزیَن به گته نَنهای لواشکان بیگیتُم.
آها عِزیز جان، اینجا طالُقانه، قایم موشک وازی غلط مینه مایی بِ تمرین جداییهان باشه! نهایت موشُشی همراه میتانی تمرین پاتُک بِزیَن کنی.
ایسه یه تیکه لواشک مُنه هادین تا مُن دی به گته ننه نگوئَم این موش باخوردگی لواشُک، تی یِی کاره!
وَگُردان طنزآلود یک شعر عاشقانه با چاشنی نوستالژیِ ناسیونالیستیِ یک طالُقانی اصیل که زود بُراق میبو اگه کسی بُخوا از جدایی گَپ بَزنه!
به قلم: سیده مریم قادری
اصل شعر قایم باشک از: آقای وحید رجائی نژاد

مثل شَهرو ساده و پاک، خانهمان جای صدا بَ
یه نمکدان و دو تا نان، میون سفرهی ما بَ
هرچی بُگذشت، ساده ماندیم، هنو دی مثلِ قدیمیم
اهل این آب و هواییم، مهمانِ همین گلیمیم

ایده گرفته از شعر آقای یغما گلرویی
عکس از: آقای منوچهر - گلیم هشتاد ساله بافتِ طالقان
گروه تولید محتوای درجی
بچه بودم و تازه سواددار میشدم که خواهرم منو با دنیایِ خوندنیها آشنا کرد. اولش کتابهای قصه و شعر و بعد یک روز که از مدرسه به خونه اومد، برام یه مجله کوچولو گرفته بود به اسم «کیهان بچهها». از اون روز در کنارِ دنیای قشنگِ خوندنیها، پا به دنیایِ جذابِ «حل کردنیها» گذاشتم و شعر و قصه و جدول شد محبوبترین همبازیهای کودکیم. و لذتی عمیقی که در کامِ جانم نشست تا همین امروز باقیست. به همین خاطر، تا آخر عمر مدیون خواهرم، سرکار خانم مینا قادری هستم و از شما درخواست میکنم در دعاهایِ دمِ افطار و وقتِ سحرِ خودتون، ما رو یاد و شریکِ زمزمههایِ طلب سلامتی و عاقبت بخیری کنید.
ایسه با این مقدمه میشیم سرِ وقتِ مطلب اصلی که میخوام شماییبِ بِنویسُم اما آنِه دی خودُش یه کیشکه مقدمه داره! (باز کانالِ عَوُض مینُم و به فارسی میگوئَم همه رِ حالی گَرده).
یادم میاد ماه رمضون بود و «کیهان بچهها» به دست، لَمیده بودم و یکی از داستانهاشو میخوندم. داستان درمورد یه دختر بچه روستایی بود که بعدِ کلی دعا و نذر و نیاز، خدا بهش یه برادر داده بود و برادرشو خیلی دوست داشت. حالا تولد یک سالگی برادرش بود و دخترک میخواست به شیوه شهریها و اعیونها براش تولد بگیره. به همین خاطر همهی فامیل رو دعوت کرد اما تو روستای کوچیک و دور افتادهی اونها «کیک تولد» وجود نداشت و دخترک هم اصراااار که باید کیک تولد باشه. حتی رفت به تنها دُکـّان بقالی دِه و میخواست از این کیکهای صبحانه کارخونهای بخره که اونم نداشتند.
دخترک غصه دار و ناامید به خونه برگشت و اونقدر گریه کرد تا خوابش بُرد. عصر که از خواب بیدار شد، دید کلِ ده که فَک و فامیلشون بودند تو خونه جمعند و یِهو یادش افتاد که کیک ندارند اما رویِ چراغ والورشون یه سینی بزرگ «رنگینک» بود که مادرش درست کرده بود برای تولد. دخترک از خوشحالی بالا پایین پرید و به این ترتیب تولد برادرش به خوبی برگزار شد. بعد از تموم شدن متن اصلی داستان، اون زیر صفحه با یک فونت ریز نوشته بود: رنگینک= یک جور حلوایِ خرما که در جنوب کشور تهیه و مصرف میشه.
من هیچوقت «رنگینک» ندیده بودم و با این داستان و توضیح پانویسش فکر میکردم که یک چیزِ خیلی خوشمزه و رنگی رنگی باید باشه تا اینکه بعد از سالها که گذشت، فهمیدم رنگینک، یک چیزِ خیلی خوشمزه است ولی رنگی رنگی نیست.
خا.. حَلا میرسیم به دستورِ پختِ رنگینک
مواد لازم:
خرماها را شُسته و تو سبد میریزیم تا خشک بشَن. بعد هسته اونها رو گرفته و از وسط باز میکنیم و تویِ یک سینی به صورت پَخت شده، میچینیم. (تو سینی، پوسته خارجی خرما زیر و قسمت داخلیش رو باشه). بعد به اِزایِ هر ده تا دونه خرما، حدود سه یا چهار قاشق غذاخوری آرد لازم داریم. آرد رو الک کرده و تو تابه میریزیم و رویِ شعله ملایم، تَفت میدیم تا رنگش برگرده و طلایی-نخودی بشه. بعد روغن جامد یا کَره رو میریزیم و یک قدری هم روغن مایع اضافه میکنیم چون این حلوا، باید کمی شُل و کاچی مانند باشه. آرد رو تو روغن خوب سرخ میکنیم و اونقدر هَم میزنیم که یک دست بشه و فاقدِ آردِ گلوله شده باشه. آخرِ سر بهش هِلِ پودر شده و در صورت تمایل مقدار کمی شکر (ترجیحاً شکر قهوهای) و دارچین میزنیم. دقت کنید که اصلاً به شکر نیازی نیست و اگر حلوایِ خیلی شیرین دوست دارید، ازش استفاده کنید، اونم در حد نمک پاشیدن!
حالا حلوایِ شُل رو از رو اجاق برداشته و همونطور داغ داغ، رویِ خرماها میریزیم و با قاشق صاف میکنیم و روش، کنجد میپاشیم. یک لایهی خیلی نازک از حلوا رویِ خرماها رو بگیره کافیه. بعد، سینی رو داخل یخچال (حداقل یک ساعت) میذاریم و اجازه میدیم تا سفت و خنک بشه.
نکتهها:
میتونید خرماها رو هسته بگیرید و داخلش گردو بذارید و همونطور درسته، تو سینه بچینید و روش این حلوا رو بریزید. اینجوری شیکتر میشه ولی من طعم اون مدلی که یادتون دادم رو بیشتر میپسندم. راستی میزانِ آردِ حلوا رو میتونید کمی بیشتر هم کنید ولی به نظرم همون سه تا پنج قاشق به ازایِ هر ده خرما، کافی و عالیه.
من به یادِ اون خاطره کودکیم، رنگینکم رو با ترافلِ رنگی، تزئین کردم، ولی در اصل، تزئینش همون با کنجده.
نوشِ جانتون، دمِ افطار ما رو در دعاهای خیرتون شریک کنید.
سیده مریم قادری، اورازانی دتر


ما را خواب برد در روز پنجه!
دقیقاَ روزی که آبّا اصرار داشت نخوابید که حال و روزتان پیت میاُفتد...
و زندگی ما را با مشکلات پیچاند و گره زد! همچون سبزههای کَندِسر در روز پِنجه پیتَک!
شب قبل در تنور سر ایوانها و تنورستانها و پَسینهها، جنب و جوش گُرِت و زِنجِفیلی و توتِک و کُلاس پختن ولوله میانداخت در دل کودکان که هوای «باهار» دلشان را به جوش و خروش انداخته بود و با یاد «تِوخورِی» پیتکه روز، مست می شدند!
پسران در تعقیب و گریز «تپ کاش» درس زندگی را می آموختند و مردان، همه باید تن به بازی می دادند و این عار نبود!
اگردگ در روغن مِرسه تیهَن جوش میخورد و آب شاهرود هم در شیرژِلات.
به یاد آن زمانهای «پِنجکه کُشتی» که افتخارات ورزش البرز غربی، خود را به یاد عزیز و نگار در آب آن غوطه ور میساختند، در این روز مبارک، روز محلی صحراها!
صبح آن روز، از پیرزن و خانِم و دختر، همه بر سر «بِزمو ریسمانها»، بزم توخوری داشتند. این یکی از الزام ها بود که تمام زنان باید انجامش میدادند، پس چه بهتر که به خوشحالی اش میگذراندند!
نهیب مادران، همیشه بر سر هیجانهای کودکان بود، هیجانی که از شیطان بود و در توخوری، «شیطانِ تِو» میگفتندش. باید اولین تاب را فردی دوران گذرانده میداشت تا شیاطین را از بِزمو ریسمانِ توخوری بزداید!
هیچ چیزی نمیتوانست خوشی را از دخترانی بگیرد که با شلیتههای چیتشان در هوا همچون طاووسان پرگشوده در پرواز به رقص در می آمدند،
به جز یک چیز: فریاد های زنان دیگر که نِومِزِتی نِوم، نِومِزِتی نِوم میخاستند!
آخ که شرم وخجالت این مرحله، لذت توخوری را برایشان زهرمار میکرد! آنهم در آن زمانی که حیا و شرمِ تابو، همچون یک کرسی لحاف سنگین بر جامعه های کوچک آن زمان افتاده بود و اجازه ی تکان خوردن را نمیداد!
گرچه اگر نام نامزد را نمیگفتند، ضربات محکم شوش بر پابهجار هایشان طاقت فرسا بود و اگر میگفتند، پاره کردن مِتقال کرسی لحافِ حیا، رگبار شدید سَراکوها را در پی داشت!
این مرحله ی گیج کننده و عذاب دهنده، ثمره اش وصال عنقریب با آن کسی بود که ننه ها میگفتند: گَلِشَه دَماسیَه!!
خدا میداند که عاروسیهای چند گرمه پاییز، ثمره ی مجاهدت های بیدریغ در پی همین گفتن نام دل به خواه در روز «پنجه پیتک» بود!
که دوباره با هم سر دهند:
این ور و اون ور عزب لاکو، راهت کدوم ور عزب لاکو
پنجه پیتکِ در خانهای شما مبارک
به قلم: آقای مهراب عارفی (جوستان)
عکس از: آقای علیرضا عبدالحسینی
برای خواندن بیشتر در مورد جشن و آیین پنجه پیتک اینجا را کلیک کنید.

یادُومه اون وَختان، سیزده بدر که ماشین نُوداشتیم، آباجانم میگوت: غصه ناخورین، قِدیمانی جور میشیم بومی سَر..
حَلا بُمانه که قِدیمی خانههانی بوم، خودوش یه صحرا گل و سبزه بَ. اما مایی قیرگونی بُومانی دوره دی، کم صفا نُوداشت.
دیشو خانهای میان بگوتُم: ایمسال که قرنطینه گردی ییم، ناهار سیزده بِدره بِشیم بومی سر باخوریم.
یالان خوشحالی دِ شوول بَکشین.
ننه بگوت: نیمیشا... آپارتمانه، مردم مایی سَرصدا دِ اذیت میبُن.
یالان بگوتن: ننه ننه سرصدا نمینیم، وازی دی نمینیم، فقط ناهاره میخوریم و آرام وِمیگردیم کَندایی میان.
گِتین خوآرُم که درسِ دوگتوری میخوانه، عینکه دوماغشی سر جیر بودا و با لحنِ این مجریان اخبار بگوت: این کار ممنوع و خطرناکه. چون این آپارتمان نشینان، اگه همه بخوان بیان بومی سر، تجمع انسانی میبو.
ای کرونا بیصَحَب بمیری که هِمین کیشکه دلخوشی رِ دی از ما بیگیتی!
ننه آن وَر دِ بگوت: هم کرونا اُواره گَنه و هم این آپارتمان نشینی!!!
متن به قلم: سیده مریم قادری (سیمرغ)
عکس بالا از: مهدی ویسانیان عکس پایین از: سعید ملک کیانی

سیزده به خانه، کرونا به دَر!
آها عِزیز جان، ایمسالی سیزده ر بُمانیم خانه، تا این مرض دَر به دَر گَرده اینشالا
به قول آقای شهرام صادقیان: سینزده بدر خانُمان میمانیم و کرونایی گیسَ گَلوشی دیم، گُرَه میزنیم
جانتان ساق
این مطلب به گویش طالقانی نوشته شده، برای خواندن متن فارسی، به ادامه مطلب بروید.
امروزه این لانه زنبوری خانههانی میان، یه ساده مرغانه هم که دُرُست مینی، بوش همه ساختمانِ وِ میگیره اما از آنجا که کَس، آن یکین کَس دِ خبر نوداره و رفت و آمد دِنی، بعضی خجیره رسمان قدیمی مثل هَمساکاسه، مُد دِ بَکتیه!
برعکس قدیمان، خانهها اندی کیپ تا کیپ بُسات نَبو یا این آپارتمانانی جور، همدیگهای کَله و کینی سر، در عوض گَته حیاط داشتُن و باغچه و حوض، دلها دی به هم نزدیک بَ و هَمسادان، از حال همدیگه خبرگیری میکوردون.
آن زمان، نگرانیشان این بَ که غذایی بپُچُن و بوش محلی میان، به یه پیرمرد تنها یا آبستنه زُن، یا صغیر وَچه یا حتی یه گته آدُم که دستش به دُهانُش میرسه اما به هر دلیل ممکنه آن زمان گُسنه باشه، دلُش بخوا و امکان آشپزی اوییب فراهم نباشه، برسه و اوشان مدیون خدا و خلق خدا گردُون. اینی واستان، غذاشان که آماده میگردی، قبل اینکه خودشانیب بَکشُن، یه کاسه ومیگیتُن و میبردُن همسادانی دِری دَم، میگوتُن: این دی شمای هَمساکاسه.
همساده دی کاسه ر خالی ونمیگرداند و اونه ر از خودشی غذا، نان، یا نوخودچی کیشمیش، نبات و امثالهم پُر میکُرد تا به اصطلاح، کاسه، خالی نباشه.

حلا بُماند که چه آشُناییها و خاطُرخواهیها سر همین هَمساکاسه، بین جوانان محل به وجود میامه که اکثراً با عاقبتی خوش به همدیگه میرسییَن.
ایسه امروزان که دترکان عیب و عارشانه، همسادهای بَ غذا بَبُرُن و پسرکان دی حال نُدارُن جاشان دِ پایستُن تا دِری دَم بَشُن، کاسه هاگیرُن، اما لااقل ما این خجیرِ رسمِ «همساکاسه» ر یادا ناکُنیم.
هر از چند وقت یکبار، یه غذایی بپُچیم و به نیت نذری یا خیرات، بین همسادان پخش کنیم، بَلکَم محبت و صمیمیت بینمان ویشتر گرده.
جانتان ساق و دلتان شاد
به قلم: سیده مریم قادری طالقانی اورازانی

این مطلب به گویش طالقانی نوشته شده، برای خواندن متن فارسی، به ادامه مطلب بروید.

چراغِ شعری میان، نفت دِمینُم
در و دیوارِ دلتنگی ر پیته میکَشُم
و پنجرهای دیم، مینیشُم و تو رِ چُشم به راه میمانُم
که حافظ، چله شو، مُنه بگوتیه:
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید...!
متن از: سیده مریم قادری اورازانیِ طالقانی (سیمرغ)
عکس از: مجید دربندسری